دوست مسلمان ادواردو آنيلي نيز به قتل رسيد
جسد يكي از دوستان ادواردو آنيلي،همانند قتل ادواردو در زير يك پل پيدا شد.
به گزارش باشگاه خبرنگاران به نقل از سايت ادواردو ، جسد كنت لوكا گائتاني لاواتلي در ايتاليا پيدا شد.
او از دوستان ادواردو آنيلي فرزند سوپر ميلياردر ايتاليايي و صاحب فيات و باشگاه فوتبال يوونتوس است كه چند سال قبل به همراه ادواردو به ايران آمد و در همان سفر به اسلام و تشيع گرويد.
وي از بيم فشارها و تهديدات صهيونيستها، اسلام آوردن خويش را پنهان كرد، زيرا با تجربه شهيد شدن ادواردو آشنا بود. پدر وي مالك كارخانه بزرگ و قديمي توليد مشروبات الكلي به نام مونتالچينو Montalcino ميباشد.
جلاسيو برادر لوكا در فسادهاي لاپو الكان پسر خواهر يهودي زاده ادواردو مشاركت داشت.
ادواردو را به شهادت رساندند و جسد او را زير يك پل قرار دادند و وانمود كردند كه ادواردو اقدام به خودكشي كرده است، اكنون در مورد لوكا نيز از همين شيوه بهره بردهاند، در حالي كه پلكان مسير رفتن به زير پل به خون لوكا آغشته بود، جسد او در زير پل پيدا شد و عليرغم برداشت هاي اوليه در مورد قتل او، دستهايي تلاش مي كنند آن را خود كشي جلوه دهند.
شباهت قتل هر دو نفر (ادواردو و لوكا) نشان مي دهد كه قتل توسط يك گروه انجام شده است، با اين تفاوت كه لوكا از نظر جسماني قوي تر از ادواردو بوده و مقاومت هايي از خود نشان داده و زخم هايي بر بدن او مشاهده گرديده است كه پليس در صدد نسبت دادن آن به زخم هاي هنگام پرت شدن از پل است، حال آنكه اگر او خود را از پل پرت كرده بود، نبايد مسير راه پله به خون او آغشته باشد.
برخي منايع نيز سعي مي كنند با گمانه پردازي، قتل وي را به معتاديني كه ممكن است در محل تردد داشته باشند، نسبت دهند و يا او را نيز به اعتياد مواد مخدر متهم نمايند! اما اينك نبايد اجازه داد كه قتل او را به عنوان خودكشي جلوه دهند و بايد بررسي هاي لازم در اين ارتباط به عمل آيد.
بنا به گزارش اين سايت، در پايان ملاقات قديري ابيانه در هتل آزادي تهران، لوكا به تشيع گرويد، اما قرار شد اسلام آوردن خود را پنهان نمايد تا آسيبي به او نرسد.
دعوت به ایمیل کردن متن ایتالیایی برای افشای ترور دوست مسلمان و میلیاردر ادواردو به دست صهیونیستها:در ادامه مطلب...
گروه های فعال در تخریب مسجدالاقصی
امنای هیکل:
مقر اصلی این سازمان در شهر قدس قرار دارد. یک شاخه آن نیز در ایالات متحده آمریکاست که مسیحیان افراطی ساکن کالیفرنیا کمک های مالی خود را در اختیار آن قرار می دهند. این سازمان بازسازی سومین معبد کذایی یهودیان به جای مسجدالاقصی را هدف اصلی خود قرار داده است. این سازمان متولی اجرای مراسم دینی یهودیان در اطراف دیوار براق است.
گوش ایمونیم:
معنای این واژه «انجمن ایمان» است. جنبش مدرن رژیم صهیونیستی نام دیگر این سازمان است. موضی لفنجر در مه ۱۹۷۴ این سازمان را تاسیس کرد.
این سازمان یک جنبش مردمی، دینی و افراطی است که در راستای توسعه شهرک های اشغالی در کرانه باختری و نوار غزه
حجم: ۷۲۴ كيلو بايت
| سرگذشت تلخ چارلي چاپلين |
سرويس: نگاهي به وبلاگها |

البته تا حالا این مطلب را قید نکرده بودم ولی بالاخره حیفم آمد که درج نکنم در واقع قبلا نوشته بودم ولی هک شده بود. مدیر وبلاگ روایت فتح/انتظارظهور
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران «چارلز اسپنسر چاپلين» يهوديزادهي فقيري بود كه دوران كودكي را در عسرت و تنگدستي گذراند و در نخستين سالهاي شكوفايي سينما در آمريكا، با تكيه بر خلاقيت و استعداد خود به اوج شهرت رسيد.
سرويس: نگاهي به وبلاگها
به گزارش خبرنگار سرويس «نگاهي به وبلاگها»ي ايسنا در وبلاگ http://revayatefath.blogfa.com نوشته شده است: او به عنوان يك هنرمند يهودي، در اكثر نقشهاي سينمايي آغازين خود، تصويري بديع و جذاب از يك يهودي سرگردان به نمايش گذاشت و اين همان الگوي مطلوب سياستگذاران هاليوود محسوب ميشد. به تدريج چاپلين به محبوبترين













لابی صهيونيسم و تاثير بر سياست خارجی آمريکا
نویسندگان:
استفان وولت استاد رشته علوم سیاسی دانشگاه هاروارد
و جان میرشمایر استاد رشته علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو
دو تن از اساتید برجسته دانشگاه های آمریکا به نام های استفان وولت استاد رشته علوم سیاسی دانشگاه هاروارد و جان میرشمایر استاد رشته علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو این گزارش مستند را که به بررسی علل روابط ویژه و بسیار نزدیک آمریکا و رژیم صهیونیستی و نقش لابی "اسرائیلی" در سیاست های آمریکا پرداخته است، تهیه و تدوین کرده اند.
پس از انتشار این گزارش مستند و به رغم علمی و بی طرفانه بودن آن، این دو استاد برجسته دانشگاهی آمریکا به شدت هدف حملات خصمانه و سازمان یافته و گسترده قرار گرفتند. علت این واکنش ها را باید به پرداختن این دو تن به موضوعاتی دانست که درباره رابطه میان آمریکا و رژیم صهیونیستی وجود دارد. لابی صهیونیستی (یهودی) آمریکا در برقراری این رابطه نقش مهمی ایفا کرده است. این لابی فشار توانسته است در مراکز حساس تصمیم گیری در دولت آمریکا نفوذ کرده و سیاست های آمریکا را در راستای سیاست های رژیم صهیونیستی هدایت کنند.
دانشگاه های هاروارد و شیکاگو از دفاع از این دو استاد دانشگاه خودداری کرده و سازمان اداری آنها آرم مخصوص این دانشگاه ها را از سربرگ گزارش این دو استاد حذف کردند. آنها همچنین جمله معروف " مطالب مندرج در این پژوهش فقط منعکس کننده نظرات نویسندگان آن است" را از سربرگ پژوهش برداشتند. این اقدام نشان دهنده آن است که لابی اسرائیل" تا چه حد در عمق مراکز تصمیم گیری آمریکا و حتی مراکز علمی و آکادمیک آن نفوذ کرده است. هدف از حملاتی که وولت و میرشمایر با آن هدف قرار گرفته اند تهدید همه کسانی است که به خود جرأت می دهند واقعیت ها و حقایق مربوط به نفوذ لابی اسرائیل در آمریکا را بررسی و افشا کنند. این جریان با چنین اقداماتی حتی جامعه علمی را نیز هدف حملات "تروریسم فکری" خود قرار می دهد.
روزنامه الخلیج متن گزارش را منتشر کرد تا عموم مردم از متن این گزارش آگاه شده و از میزان نفوذ اسرائیل در ایالات متحده باخبر شوند.
رژیم صهیونیستی یک مشکل راهبردی است
سیاست خارجی آمریکا شکل دهی به حوادث و ایجاد حوادث در تمام نقاط دنیاست. این وضع به ویژه برای خاورمیانه کاملا صادق است. این منطقه از اهمیت استراتژیک زیادی برخوردار است و آشوب ها در این منطقه آن قدر زیاد و موجب شده است که این منطقه هیچ گاه روی آرامش به خود نبیند. در تازه ترین این حوادث و رخدادها تلاش بوش رئیس جمهور آمریکا برای تبدیل این منطقه به جامعه ای دمکراتیک موجب شده است که چنان بلوایی در منطقه شکل بگیرد که کنترل آن ـ برای آمریکا ـ ناممکن شود و به محض آنکه یک بار آتش کاملا خاموش گردید، بار دیگر از دود و غبار آن آتش دیگری روشن می شود. تلاش بوش همچنین در افزایش بهای جهانی نفت نیز تاثیرگذار بوده است و زمینه را برای انفجارهای تروریستی در شهرهای مادرید و لندن و امان فراهم ساخته است. از آنجا که چنین وضعی برای شمار زیادی از مردم خطرات بسیاری دارد همه کشورهای جهان باید از نگرش گروه هایی که در پس پرده سیاست های آمریکا درباره خاورمیانه دخالت داشته و آن را تحریک می کنند، آگاهی یابند. مصلحت ملی آمریکا باید در اولویت سیاست های خارجی این کشور قرار گیرد، اما در طول دوره های گذشته به ویژه از زمان جنگ سال 1967م. روابط آمریکا و اسرائیل به اصلی ترین شاکله سیاست های آمریکا در خاورمیانه بدل شده است. همزمانی و تلفیق سیاست حمایت های مستمر و نامحدود آمریکا از اسرائیل و تلاش برای گسترش دمکراسی در نقاط مختلف این منطقه موجب شده است که افکار عمومی جهان عرب و اسلام به شدت از این وضع خشمگین باشند و امنیت ایالات متحده را نیز تهدید کنند.
این وضع هیچ گاه در تاریخ ایالات متحده سابقه نداشته است. بنابراین این پرسش مطرح می شود که چه چیزی سبب شده است که ایالات متحده آمریکا امنیت ویژه خود را به عنوان یک کشور بزرگ و یک دولت عظمی در خدمت به یک کشور دیگر به خطر اندازد. ممکن است چنین به نظر آید که نزدیکی دو کشور بر مبنای منافع و مصالح راهبردی مشترک یا بر اساس ارزش ها و اصول اخلاقی است که پایبندی به آن و تاکید بر ابعاد آن لازم و ضروری است.
اما همانطور که پس از این خواهیم گفت و نشان خواهیم داد، نمی توان هیچ یک از این دو تفسیر را برای تشریح و تعیین سطح استثنایی و ممتاز حمایت های مادی و دیپلماتیک و نظامی آمریکا به "اسرائیل"، صحیح دانست و بر آن تاکید کرد.
در ادامه بحث راه ها و روش هایی را که این گروه فشار برای به کرسی نشاندن نظرات خود در آمریکا استفاده کرده اند، بر خواهیم شمرد. این گروه از این راه بود که توانست چنین موفقیت خیره کننده ای کسب کند. همچنین بیان خواهیم کرد که فعالیت های این گروه فشار نگرش ها و سیاست های آمریکا در منطقه حساس خاورمیانه را جهت داده است. چنانچه به اهمیت بسیار زیاد منطقه خاورمیانه و تاثیرات و پیامدهای تحولات آن بر کل جهان واقف باشیم بر همگان به ویژه آمریکایی ها آشکار خواهد شد که تاثیر این لابی بر سیاست های آمریکا تا چه اندازه است.
ما به خوبی می دانیم که این تحلیل شاید برخی از خوانندگان را ناراحت یا خشمگین سازد، اما آنچه در اینجا گرد آورده ایم حقایقی است که در محافل علمی و در میان پژوهشگران و آگاهان جای مناقشه ندارد و بخش اعظم اسنادی که ما در این گزارش به آن استناد کرده ایم گفته ها و نوشته های شماری از دانشمندان و روزنامه نگاران "اسرائیلی" است که باید از آنان به خاطر افشای این قضایا و روشن ساختن آنها تشکر کرد. ما در این پژوهش همچنین به گزارش ها و نظرات نهادهای حقوق بشر و سازمان های بین المللی فعال در این عرصه در "اسرائیل" و مناطق دیگر استناد کرده ایم. ما در این مقاله همچنین از سخنان و اعترافات برخی از اعضای لابی فشار "اسرائیل" در آمریکا درباره تاثیر این لابی بر سیاست های آمریکا نیز ذکر کرده ایم. مضاف بر آنکه از آوردن اظهارات شماری از سیاستمدارانی که با این لابی همکاری داشته اند نیز بهره جسته ایم. طبیعی است که برخی از خوانندگان این نتیجه گیری ما را نپذیرند، اما باید توجه داشت که مستنداتی که ما بر آن تکیه داشته ایم، هیچ جای شک و تردیدی ندارد.
از زمان جنگ اکتبر 1973م. واشنگتن کمک های گسترده ای روانه "اسرائیل" کرده است. این کمک ها بسیار فراتر از کمک هر کشوری به یک کشور دیگر در جهان بوده است. "اسرائیل" در این دهه بزرگ ترین دریافت کننده کمک های آمریکا بود و اعطای این کمک ها پس از جنگ جهانی دوم در هیچ نقطه از جهان سابقه نداشته است. مجموع کمک های آمریکا به رژیم صهیونیستی تا سال 2003 میلادی بیش از 140 میلیارد دلار بالغ شده است. "اسرائیل" سالانه 3 میلیارد دلار کمک مستقیم از آمریکا دریافت می کند که این میزان یک پنجم کمک های خارجی آمریکا به تمام کشورهای جهان است. اگر این مقدار کمک را به تعداد جمعیت یهودی "اسرائیل" تقسیم کنیم در می یابیم که آمریکا به هر یهودی سالانه به صورت مستقیم 500 دلار کمک اعطا می کند. شگفتی هنگامی بیشتر می شود که دریابیم "اسرائیل" امروز یک کشور صنعتی است که میانگین سرانه هر فرد ساکن ان در سال برابر با سرانه فردی در کشورهای کره جنوبی یا اسپانیاست.
حمایت از صنایع نظامی
"اسرائیل" از انواع دیگری از کمک های آمریکا نیز برخوردار است. با آنکه دیگر دریافت کننده های کمک از آمریکا به صورت سه ماه یک بار مقداری از کمک های تعیین شده را دریافت می کنند، اما "اسرائیل" همه کمک هایش را در ابتدای سال و آن هم به مقدار کامل و بدون تاخیر دریافت می دارد و به این ترتیب سود فراوانی نیز از این امر می برد. نیز، از بسیاری از دریافت کننده کمک های نظامی آمریکا خواسته می شود که همه کمک های دریافت شده را در آمریکا به مصرف برسانند، اما "اسرائیل" اجازه دارد که 25 درصد از اموال اختصاص یافته را برای حمایت از صنایع نظامی خود پرداخت کند. به این ترتیب رژیم صهیونیستی تنها دریافت کننده کمکی از آمریکاست که هیچ گاه از آن خواسته نمی شود گزارشی از محل مصرف کمک های دریافتی به آمریکا ارائه دهد. چنین وضعی موجب می شود که نظارت بر محل مصرف این کمک ها به ویژه در جایی که مغایر با سیاست های آمریکاست ـ از جمله ساخت شهرک های اشغالی در کرانه باختری ـ ناممکن شود.
علاوه بر آن، ایالات متحده آمریکا 3 میلیارد دلار به رژیم صهیونیستی برای توسعه سیستم هایی پیشرفته در هواپیماها مانند "سیستم لاوی" پرداخت کرده است. پنتاگون نه این سلاح را وارد کرد و نه نیازی به آن داشت. ایالات متحده آمریکا همچنین به رژیم صهیونیستی این امکان را داد که از پیشرفته ترین و مرگبارترین سلاح های زرادخانه جنگی این کشور از جمله بالگردهای " بلک هوک" و هواپیماهای اف 16 برخوردار باشد. ایالات متحده اخیرا به " اسرائیل" اجازه داده است تا از سری ترین اطلاعاتی که این کشور در اختیار دارد استفاده کند، مضاف بر آنکه آمریکا از موضوع سلاح هسته ای رژیم صهیونیستی صرف نظر کرده است (و در همه مجامع از این رژیم دفاع می کند).
مضاف بر همه اینها، واشنگتن به صورت مستمر از رژیم صهیونیستی حمایت دیپلماتیک به عمل می آورد. دولت آمریکا از سال 1982 تاکنون 32 قطعنامه شورای امنیت را که در انتقاد و علیه رژیم صهیونیستی صادر شده بود، وتو کرده است. این میزان از تمام قطعنامه های وتو شده از سوی چهار کشور دیگر صاحب حق وتو در شورای امنیت بیشتر است. آمریکا همچنین تلاش های کشورهای عربی برای بررسی موضوع سلاح های هسته ای رژیم صهیونیستی در آژانس انرژی هسته ای را با مانع مواجه ساخته و از طرح این موضوع در این سازمان بین المللی جلوگیری کرده است.
ایالات متحده از هیچ کمکی در هیچ زمانی به "اسرائیل" دریغ نمی کند و به ویژه در زمانی که این رژیم در جنگی درگیر می شود، آمریکا به کمک آن می شتابد و در زمان مذاکراتی که برای تحمیل صلح مورد نظر رژیم صهیونیستی به طرف های دیگر نیز برگزار می شود، این آمریکاست که کاملا در کنار "اسرائیل" قرار می گیرد. دردوره ریاست جمهوری نیکسون و در زمانی که جنگ اکتبر سال 1973 رخ داد، سیل کمک های نظامی آمریکا به سوی رژیم صهیونیستی سرازیر شد. آمریکا در این زمان از رژیم صهیونیستی در برابر تهدید اتحاد جماهیر شوروی سابق کاملا حمایت کرد و در زمانی که پس از جنگ مذاکراتی انجام شد، آمریکا با قدرت وارد این مذاکرات گردید، مضاف بر آنکه آمریکا در طرحی موسوم به گام به گام که پس از مذاکرات صلح به اجرا در آمد، همکاری کاملی با رژیم صهیونیستی داشت. دولت آمریکا همچنین در مذاکرات پیش از توافقات اسلو در سال 1993م نقشی محوری ایفا کرد و چنانچه اختلافی نیز میان مقامات آمریکایی و اسرائیلی بروز می کرد، این آمریکا بود که مواضع خود را با این رژیم هماهنگ می کرد و همیشه از مواضع رژیم صهیونیستی در مذاکرات پشتیبانی می کرده است. یکی از مقامات آمریکایی حاضر در مذاکرات کمپ دیوید در سال 2000 می گوید: ما در بیشتر حالات نقش حامی "اسرائیل" را بازی می کردیم.
واشنگتن همچنین به رژیم صهیونیستی امکان داد که در مناطق اشغالی کرانه باختری و نوار غزه کاملا آزادانه و بدون وجود ناظری به اقداماتی که مناسب می بیند، دست بزند تا جایی که حتی مخالفت با سیاست های اعلام شده آمریکا نیز برای این رژیم مشکلی محسوب نمی شد. مهم تر از همه اینها، راهبرد دولت بوش آن بود که در خاورمیانه از همان ابتدای جنگ عراق، بهبود وضعیت راهبردی "اسرائیل" مد نظر باشد و صرف نظر از ائتلاف های زمان جنگ، دشوار است که بتوان نمونه دیگری یافت که در آن کشوری به کشور دیگر کمکی به اندازه کمک آمریکا به رژیم صهیونیستی ارائه کرده باشد. خلاصه اینکه، کمک های آمریکا به "اسرائیل" بی نظیر بوده است.
این سخاوتمندی بی نظیر زمانی قابل درک بود که "اسرائیل" می توانست منبع یک قدرت استراتژیک باشد یا آنکه یک قضیه اخلاقی مهم کمک های آمریکا را توجیه می کند، اما هیچ یک از این دو موضوع در بحث کمک های آمریکا به رژیم صهیونیستی وجود نداشته است.
هزینه بی فایده
بنا بر آنچه در پایگاه اینترنتی ایپاک آمده است، آمریکا و " اسرائیل" برای مقابله با تهدیدات راهبردی فزاینده درخاورمیانه یک اتحاد بی نظیر شکل داده اند. این همکاری فواید زیادی برای دو طرف در بر دارد". این نگرش یکی از نظریه های مهم حامیان "اسرائیل" در آمریکاست و همیشه به آن استناد می شود و به صورت معمولی از سوی سیاستمداران اسرائیلی ه و آمریکایی حامی اسرائیل مطرح می شود.
هر چند که ممکن است اسرائیل در زمان جنگ سرد کمکی راهبردی بوده باشد، زیرا رژیم صهیونیستی به نمایندگی از آمریکا در برخی مأموریت های این کشور در سال های پس از جنگ سال 1967م. شرکت کرد و نقش فعالی در مهار توسعه طلبی اتحاد جماهیر شوروی در منطقه داشت و شکست های سختی به مشتریان شوروی در منطقه (مانند مصر و سوریه) وارد آورد و هر از چند گاهی نیز اسرائیل کمک هایی به همپیمانان آمریکا ارائه می کند و برتری نظامی "اسرائیل" شوروی را مجبور کرد که کمک های زیادی به مشتریان شکست خورده خود ارائه دهد. "اسرائیل" اطلاعات نظامی مفیدی از توانایی های شوروی سابق در اختیار آمریکا قرار می داد.
نباید در نشان دادن ارزش اسرائیل در آن دوره برای آمریکا مبالغه شود، زیرا همکاری های "اسرائیل" کم هزینه نبوده است، بلکه هزینه زیادی بر آمریکا تحمیل می کرد. مضاف بر آنکه این روابط موجب پیچیده شدن روابط آمریکا با کشورهای جهان عرب شده است. برای نمونه کمک 2/2 میلیارد دلاری آمریکا به رژیم صهیونیستی در اثنای جنگ اکتبر 1973م آن هم در غالب کمک های نظامی فوری، خشم جهان عرب را بر انگیخت و موجب شد که سازمان اوپک به تحریم نفتی دست بزند که این امر زیان زیادی برای جهان غرب در پی داشت. مهم تر از این، نیروی نظامی "اسرائیل" نتوانست پوشش مناسبی برای منافع آمریکا در منطقه فراهم آورد. برای نمونه، هنگامی که انقلاب (اسلامی) ایران در سال 1979 شکل گرفت و نگرانی زیادی برای آمریکا ایجاد کرد، ایالات متحده نمی توانست به رژیم صهیونیستی تکیه کند و نگرانی های غرب درباره ادامه انتقال نفت منطقه خلیج به غرب تشدید شد و به جای آن مجبور شد "نیروی واکنش سریع" تشکیل دهد.
حتی چنانچه که اسرائیل در زمان جنگ سرد یک همپیمان استراتژیک برای آمریکا بوده باشد، اما جنگ اول خلیج در سال های 1990 و 1991 نشان داد که اسرائیل در حال تبدیل شدن به مشکل راهبردی برای آمریکاست، زیرا نه تنها آمریکا نمی توانست از پایگاه های نظامی اسرائیل در خلال جنگ استفاده کند ـ تا مبادا خشم جهان عرب بر انگیخته شد و ائتلاف علیه عراق را فرو پاشد ـ بلکه می بایست منابع و تجهیزات پیشرفته خود (مانند موشک های پاتریوت) را در اختیار تل آویو قرار دهد تا اسرائیل از دست زدن به اقدامی که ائتلاف علیه صدام حسین را نابود یا سست کند، خودداری کند. همین موضوع یک بار دیگر و در سال 2003 تکرار شد. به رغم آنکه اسرائیل به شدت از اقدام آمریکا در حمله به عراق خشنود بود، اما بوش نمی توانست از این رژیم بخواهد که به آمریکا در جنگ کمک کند مبادا که خشم جهان عرب بر انگیخته شود به همین سبب "اسرائیل" از مشارکت مستقیم در جنگ کنار ماند.
از آغاز دهه نود میلادی به ویژه پس از حوادث 20 شهرویور 1380 (11 سپتامبر) یکی از مهم ترین بهانه هایی که برای توجیه ادامه کمک های آمریکا به رژیم صهیونیستی مطرح شد این بود که هر دو دولت از سوی گروه های تروریستی پراکنده در جهان عرب و جهان اسلام و کشورهای "محور شرارت" حامی این گروه های تروریستی تهدید می شوند. این بهانه به ظاهر منطقی از آنجا شکل گرفته است که آمریکا باید دست اسرائیل را در تعاملش با فلسطینیان باز بگذارد تا هر کاری که صلاح بداند در حق آنان انجام دهد و از اعمال هر گونه فشار علیه "اسرائیل" برای امتیاز دهی به آنها خودداری کند تا به این ترتیب همه تروریست های فلسطینی زندانی یا کشته شوند.
این منطق بر این اساس استوار است که آمریکا باید کشورهایی مانند ایران و عراق به رهبری صدام حسین و سوریه به رهبری بشار اسد را تحت فشار قرار دهد و آنان را به محاصره درآورد. به این ترتیب "اسرائیل" نقش یک همپیمان راهبردی در مبارزه علیه تروریسم پیدا می کرد، زیرا دشمنان اسرائیل همان دشمنان آمریکا هستند.
به نظر می رسد که این بهانه ها قابل پذیرش باشد، اما "اسرائیل" در جنگ علیه تروریسم بیشتر یک مشکل و بار اضافی است تا یک همپیمان مناسب، علاوه بر آنکه این رژیم یکی از موانع بر سر راه تعامل با کشورهای به اصطلاح یاغی تلقی می شود.
باید در نظر داشت که "تروریسم" بیشتر تاکتیکی است که گروه های سیاسی آن را بهانه می کنند، زیرا تروریسم دشمنی دارای یک ویژگی مشخص نیست و گروه های تروریستی که اسرائیل را تهدید می کنند (مانند حماس یا حزب الله) ایالات متحده را تهدید نمی کنند، مگر آنکه آمریکا علیه آنان وارد عمل شود ( همان گونه که در سال 1982 در لبنان اتفاق افتاد). همچنین، تروریسم در فلسطین یک خشونت بی قاعده علیه "اسرائیل" یا غرب نیست، بلکه واکنشی به حملات اسرائیل علیه فلسطینیان است که از مدت ها پیش آغاز شده و هدف اسرائیل از این حملات استعمار مناطق کرانه باختری و نوار غزه است.
در سال 2004م. نیز مناقشه دیگری به هنگام افشای جاسوسی یکی از مسئولان بلندپایه پنتاگون به نام لاری فرانکلین برای صهیونیست ها، بروز کرد. او اطلاعات بسیار محرمانه و سری آمریکا را به یک دیپلمات "اسرائیلی" که دو تن از مسئولان ایپاک او را همراهی می کردند، انتقل می داد. اسرائیل تنها دولتی نیست که علیه آمریکا جاسوسی می کند، اما آمادگی کامل این رژیم برای جاسوسی علیه بزرگ ترین شریکش، تردیدهای زیادی درباره ارزش های راهبردی این رژیم برای آمریکا ایجاد می کند.
حامیان "اسرائیل" ـ به دور از آنکه این رژیم ارزش راهبردی برای آمریکا ندارد ـ مدعیش شده اند که این رژیم به چند دلیل مستحق کمک های بی قید و شرط آمریکاست: اول، اسرائیل دولت ضعیفی است که همسایگانش دشمن آنند. دوم، دمکراتیک است، زیرا از نظر دمکراتیک کمک به آن اخلاقا لازم است! سوم، ملت یهود در گذشته از تجاوزاتی علیه این ملت رنج برده اند و به همین سبب باید تعامل ویژه ای با آنان صورت پذیرد. چهارم، "اسرائیل" در تعامل با دشمنانش اخلاق را بیشتر رعایت کرده است!
اما هنگامی که این دلایل را بررسی می کنیم، متوجه می شویم که هیچ یک از آنها قانع کننده نیستند. هر چند که دفاع از "اسرائیل" از نظر اخلاقی لازم نشان می دهد، اما موجودیتش با تهدید مواجه نیست. چنانچه به صورت علمی موضوع را بررسی کنیم در می یابیم که رفتارهای "اسرائیل" در گذشته و در حال حاضر، هیچ ویژگی اخلاقی ندارد که ما آن را بر فلسطینیان ترجیح دهیم.
یاری قربانی تحت فشار
در رسانه های یهودی، "اسرایل" به دولتی ضعیف و بیچاره و در محاصره تعبیر می شود و عرب ها به سال جالوت متجاوز تعریف شده اند. سران "اسرائیل" و نویسندگان حامی این رژیم از همان ابتدای تأسیس این رژیم تلاش کرده اند که چهره اسرائیل را این گونه نشان داده و آن را ترویج کنند. آنان به شدت تمایل داشته اند این تعریف از "اسرائیل" و همسایگانش در اذهان عموم (غربی ها) نهادینه شود. اما حقیقت کاملا عکس این وضع است، زیرا بر خلاف تصور عمومی، اسرائیل نیرویی نظامی به مراتب قدرتمندتر و با تجهیزاتی بهتر و فرماندهی عالی تر در جنگ سال 1948 میلادی داشت و ارتش اسرائیل پیروزی های آسانی علیه مصر در جریان تجاوز سه گانه علیه این کشور در سال 1956 کسب کرد. این رژیم در جنگ سال 1967 نیز قاطعانه بر مصر و اردن و سوریه پیروز شد. این پیروزی ها حتی پیش از برقرار شدن پل هوایی کمک های نظامی و تسلیحاتی و غیره آمریکا آغاز شد. این پیروزی ها دلیل قاطعی بر این نکته است که "اسرائیل" کاملا خوی ملی گرایانه و توان سازماندهی و برتری نظامی بالای دارد. این پیروزی ها همچنین یک نکته دیگر را نیز آشکار می سازد و آن اینکه "اسرائیل" در سال های بعد قدرتمندتر از زمان تأسیس بوده است.
امروزه نیز اسرائیل برترین قدرت نظامی خاورمیانه است و نیروی کلاسیک این رژیم برتری زیادی بر همسایگانش دارد و تنها کشوری است که در خاورمیانه سلاح هسته ای در اختیار دارد. مصر و اردن با این رژیم پیمان صلح امضا کرده اند و دولت عربستان نیز پیشنهاد کرده است که همین راه را ادامه دهد و سوریه نیز با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، حامی بسیار مهم خود را از دست داده است و عراق نیز در سه جنگ ویرانگر که در آن شرکت کرد، کاملا مضمحل شده است و ایران نیز صدها مایل از "اسرائیل" فاصله دارد و فلسطینی ها نیز تنها چیزی که دارند یک نیروی پلیس بسیار ضعیف دارد که آن هم از نظر تجهیزات نظامی کاملا ضعیف و ناتوان است و حتی نمی تواند امنیت در مناطق تحت فرمان خود ایجاد کند، چه رسد که بخواهد تهدیدی برای "اسرائیل" باشد.
در پژوهش مرکز جافی وابسته به دانشگاه تل آویو که یک مرکز تحقیقات و مطالعات راهبری است، آمده است که "توازن راهبردی در منطقه به نفع "اسرائییل" است و فاصله زیادی میان توان نظامی کشورهای عربی و توانایی های "اسرائیل" در این بخش وجود دارد و این فاصله همچنان در حال افزایش است. قدرت بازدارندگی "اسرائیل" نیز همچنان در حال گسترش است و این رژیم برتری زیادی بر همسایگانش دارد. بنابراین اگر یاری طرف ضعیف و ستمدیده و پر شکسته و تحت فشار یک قاعده منطقی باشد که نظام اخلاقی آن را ایجاب می کند، آمریکا باید دشمنان "اسرائیل" را یاری کند و برای کمک به آنها بسیج شود.
اسرائیل نخستین عامل تروریسم دولتی
بسیاری اوقات بهانه کمک به رژیم صهیونیستی این گونه توجیه می شود که این رژیم یک دولت دمکراتیک است که در محاصره حکومت های دیکتاتوری اطراف خود قرار گرفته است. شاید این منطق قانع کننده به نظر برسد، اما نمی تواند میزان حمایت های کنونی آمریکا از رژیم صهیونیستی را توجیه کند، زیرا در جهان کشورهای دمکراتیک بسیاری وجود دارد، اما هیچ یک از آنها از چنین کمک های سخاوتمندانه آمریکا بهره مند نیستند و از آن گذشته ایالات متحده در گذشته دولت های دمکراتیک متعددی را ساقط کرده است و از دیکتاتورهای ستمگری به جای آنها حمایت کرده است زیرا گمان می کرد که این دیکتاتورها از مصالح و منافع آمریکا حمایت می کنند، مضاف بر آنکه آمریکا امروزه هم با شماری از دیکتاتوری های حال حاضر جهان نیز روابطه حسنه ای دارد و به همین سبب دمکراتیک بودن "اسرائیل" توجیه مناسبی برای حمایت ها و کمک های آمریکا به این رژیم نیست.
بهانه دمکراسی همسان همچنین با برخی از ویژگی های دمکراسی موجود در "اسرائیل" توجیه ناپذیر است، زیرا ایالات متحده آمریکا یک دمکراسی لیبرال دارد و بر اساس آن منتسبین به همه ادیان یا گروه های ساکن در این کشور از حقوق مساوی برخوردار می گردند.، اما در مقابل "اسرائیل" آشکارا بر اساس آنکه یک دولت یهودی باشد، شکل گرفته است و حق شهروندی در این رژیم بر اساس نزدیکی نژادی اعطا می شود. باید توجه داشته باشیم که این گونه با توجه به چنین تفسیری از حق شهروندی، شگفت آور نیست که عرب "اسرائیل" که تعدادشان 3/1 میلیون نفر است، شهروندان درجه دو محسوب شوند یا کمیته ای حکومتی شکل بگیرد که اعلام کند که "اسرائیل" در تعامل با آنان بر اساس نادیده گرفتن عمدی حقوق آنان و تبعیض علیه آنان رفتار کند.
برای نمونه، "اسرائیل" به فلسطینیانی که با دختران شهروند اسرائیل ازدواج می کنند، تابعیت نمی دهد و حتی اجازه زندگی در "اسرائیل" را نیز به آنان نمی دهد. سازمان حقوق بشر "اسرائیل" (بتسلیم) این مانع تراشی را "قانونی نژادپرستانه"توصیف کرده است که زندگی در این سرزمین را بر اساس معیارهای نژادی تعریف می کند. هر چند که این گونه قوانین را می توان با توجه به اصول تشکیل "اسرائیل" دریافت، اما هیچ گاه نمی توان با تصوری که در آمریکا از دمکراسی وجود دارد، متناسب دانست.
دمکراسی "اسرائیل" همچنین به سبب مخالفتش با اعطای حق تأسیس دولت قابل حیات به فلسطینیان محدودتر می شود، زیرا "اسرائیل" بر 8/3 میلیون فلسطینی در غزه و کرانه باختری حکم می راند و حال آنکه فلسطینیان از هزاران سال پیش در این سرزمین زندگی می کنند. هر چند که "اسرائیل" رسما دمکراتیک شناخته می شود، اما میلیون ها فلسطینی تحت حاکمیت این رژیم از حقوق سیاسی خود کاملا محرومند و به همین سبب بهانه قرار دادن منطق "دمکراسی همسان و مشترک" میان آمریکا و "اسرائیل" کاملا بی اساس است.
غرامت گرفتن به خاطر جنایت های گذشته
بهانه اخلاقی دیگری که مورد استناد اسرائیل قرار می گیرد، تاریخ پر رنج یهودی در غرب مسیحی به ویژه حوادث تاسف بار یهودی سوزی (در زمان آلمان هیتلری) است و از آنجا که یهودیان در طول قرن های گذشته زیر فشار قرار گرفته اند و فقط در سرزمینی متعلق به خود امنیت خواهند داشت، برخی پنداشته اند که "اسرائیل" مستحق چنین برخوردی از جانب آمریکاست.
بدون تردید یهودیان در گذشته از "یهودی ستیزی" ستم هایی برده اند، و ایجاد "اسرائیل" واکنشی مناسب به سلسله جنایت هایی بوده که علیه این قوم انجام شده است و همان گونه که گفتیم این تاریخ می تواند بهانه اخلاقی مناسبی برای حمایت از موجودیت "اسرائیل" فراهم آورد، اما ایجاد "اسرائیل" نیز خود جنایت های زیادی علیه طرف دیگری مانند فلسطینیان که غالبا از این جنایت ها بری بوده است، ایجاد کرد.
تاریخ این حوادث مشخص است. هنگامی که صهیونیسم سیاسی فعالیت خود را آغاز کرد، فقط حدود 15هزار یهودی در فلسطین زندگی می کردند و در سال 1893 (برای نمونه) عرب ها 95 درصد جمعیت ساکنان این سرزمین را تشکیل می دادند و به رغم آنکه آنها تحت سیطره عثمانی ها بودند، اما در طول 1300 سال گذشته همیشه این منطقه در اختیار خود آنان بود و در زمانی که "اسرائیل" تاسیس شد، یهودیان فقط 35 درصد جمعیت این سرزمین را تشکیل می دادند و فقط 7 درصد از اراضی این سرزمین را در اختیار داشتند.
سران صهیونیسم در آن زمان حاضر به پذیرش طرح تأسیس دولتی با نژادهای مختلف یا تقسیم دائمی فلسطین نبودند. سران صهیونیست گاهی طرح تقسیم را به عنوان طرحی اولیه می پذیرفتند، اما این کار فقط یک مانور تاکتیکی بود و بس و هدف اصلی آنان چیز دیگری بود. دیوید بن گوریون در اواخر دهه سی (قرن بیستم ) میلادی این موضوع را این گونه مطرح کرده است که " پس از تأسیس ارتشی بزرگ بعد از تأسیس دولت، ما طرح تقسیم را ملغی و همه فلسطین را از آن خود خواهیم کرد".
برای تحقق این هدف، صهیونیست ها شمار زیادی از عرب ها را از مناطقی که در نهایت قرار بود دولت اسرائیل در آن تشکیل شود، راندند. باید گفت که آنها راهی جز این برای تحقق مقاصد خود نمی یافتند و بن گوریون مشکل را در سال 1941 پیش بینی کرده و در کتاب خود این گونه آورده بود: " نمی توان خیال کرد که بدون اجبار و اجبار وحشیانه می توان ساکنان عرب این سرزمین را از آن خارج کرد". بینی موریس نیز این موضوع را این چنین گفته است:" طرح ترانسفر (کوچ اجباری فلسطینیان عرب) از زمان تأسیس صهیونیسم مطرح بوده است و همزمان با رشد و اجرای این تفکر در قرن گذشته، رشد کرده است.
این فرصت در سال های 1947 و 1948 هنگامی که نیروهای یهودی بیش از 700 هزار فلسطینی را به تبعیدگاه فرستادند، فراهم شد. مقامات "اسرائیلی" از مدت ها پیش مدعی بودند که عرب ها فرار کرده اند زیرا رهبرانشان از آنان چنین خواسته بودند، اما بررسی دقیق تر مسأله (که در بیشتر اوقات از سوی خود مورخان "اسرائیلی" انجام شده است) نشان می دهد که این اسطوره پایه و اساسی ندارد.
حقیقت آن است که بسیاری از رهبران عرب ها از فلسطینیان می خواستند که در سرزمین خود بمانند، اما نگرانی و ترس از مرگ خشن به دست نیروهای صهیونیستی بسیاری از آنان را مجبور به فرار از سرزمین خود کرد و پس از جنگ نیز "اسرائیل" مانع از بازگشت آنان به سرزمینشان شد.
ایجاد اسرائیل جنایت اخلاقی دیگری علیه ملت فلسطین به شمار می رفت و این را سران "اسرائیل" کاملا می دانستند. بن گوریون به ناحوم گلدمن رئیس کنگره یهودیان جهان گفت: اگر من یک رهبر عرب بودم هیچ گاه با اسرائیل توافق نمی کردم و این طبیعی است زیرا که ما کشورشان را گرفتیم و خود را به "اسرائیل" منتسب می دانیم، اما اسرائیلی که دو هزار سال پیش می زیسته است و این امروز برای آنان قابل درک نیست. یهودی ستیزی وجود داشته است و نازی ها و هیتلر و آشوویتز وجود داشته اند، اما آیا آنها فلسطینی بودند، آنها فقط یک باور دارند و آن اینکه ما اینجا آمده ایم و سرزمین شان را غصب کرده ایم، بنابراین چرا باید چنین چیزی را قبول کنند؟"
از همان زمان سران "اسرائیل" تلاش کرده اند که فلسطینیان را از تحقق آرمان های ملی شان باز دارند. گلدا مایر نخست وزیر سابق رژیم صهیونیستی در سخنانی معروف اظهار داشت که " چیزی به نام فلسطینی وجود ندارد". اسحاق رابین یکی دیگر از نخست وزیران "اسرائیل" هم که توافقات اسلو را در سال 1993 امضا کرد، به رغم امضای این پیمان با تأسیس دولت قابل حیات فلسطینیان مخالفت کرده است و فشار ناشی از خشونت های تندروانه و افزایش شمار فلسطینیان، سران "اسرائیل" را بر آن داشت تا به صورت یکجانبه از برخی مناطق فلسطینی نشین خارج شوند و سازشی داخلی با آنان شکل دهند، اما هیچ یک از کابینه های پیاپی صهیونیست ها تمایلی بدان نداشتند که دولتی قابل حیات به فلسطینیان اختصاص دهند. ایهود باراک هم که گفته می شود در کمپ دیوید در سال 2000 میلادی پیشنهادهای سخاوتمدانه ای به فلسطینیان ارائه کرد، نمی خواست جز چند منطقه تکه تکه شده و دور از هم و خلع سلاح شده و تحت سیطره عملی اسرائیل به فلسطینیان بدهد.
جنایت های اروپا علیه یهود بهانه اخلاقی آشکاری برای موجودیت "اسرائیل" فراهم کرده است، اما بقای اسرائیل جای تردید نیست ـ حتی اگر برخی از اسلامگرایان تندرو سخنانی غیر واقعی مبنی بر "برچیده شدن اسرائیل از نقشه سیاسی" بر زبان برانند ـ و تاریخ اسفناک یهودیان نباید سبب شود که ایالات متحده آمریکا بدون در نظر گرفتن اقدامات فعلی اسرائیل به آن کمک کند.
"اسرائیلی های فاضل" و "عرب های شرور"!
بهانه اخلاقی آخر نیز همیشه بر این مبنا استوار بوده است که "اسرائیل" دائما خواهان صلح بوده و خویشتن داری زیادی از خود نشان داده است تا آنکه تحریک نشود و گفته می شود که عرب ها در مقابل همیشه اقداماتی شرورانه و خبیثانه در پیش گرفته اند. این داستان ـ که سران اسرائیل مدام آن را تکرار می کنند و برخی از آمریکایی ها مانند آلان دیر آشوویتز نیز از آن حمایت می کنند ـ داستان غیر واقعی دیگری است.
در عمل، عملکرد اسرائیل در عرصه اخلاقی تفاوتی با رفتار دشمنانش ندارد.
پژوهش های انجام شده حتی از سوی "اسرائیلی ها" نشان می دهد که صهیونیست های بنیانگذار "اسرائیل" آن گونه که شایع است سخاوتمند نبودند. ساکنان عرب با تجازوات صهیونیست ها مقابله می کردند که درک این مسأله هم چندان دشوار نیست، زیرا صهیونیست ها تلاش می کردند که دولت خاص خود را در اراضی عرب ها تأسیس کنند و در مقابل مقاومت عرب ها با خشونت تمام واکنش نشان می دادند و در این دوره هیچ یک از طرف ها از نظر اخلاقی برتری نداشت. همین پژوهش ها و تحقیقات نیز نشان می دهد که ایجاد اسرائیل در سال های 1947 و 1948م. بر اساس اقدامات پاک سازی نژادی از جمله اعدام های دسته جمعی و عملیات تجاوز به عنف از سوی یهودیان، صورت پذیرفت.
علاوه بر آن، رفتارهای بعدی "اسرائیل" نیز در مقابل دشمنان عرب و مردم فلسطین، بسیار وحشیانه بود و این امر برتری اخلاقی "اسرائیل" را غیر وارد می سازد. برای نمونه، نیروهای امنیتی اسرائیل در سال 1949م. و 1959م. حدود 2700 تا 5000 هزار عرب را بیشترشان غیر مسلح بودند و تلاش می کردند وارد اراضی فلسطین شوند، کشتند. ارتش اسرائیل حملات زیادی را در مرزها علیه همسایگانش در اوایل دهه پنجاه قرن گذشته میلادی انجام داد و به رغم آنکه تلاش شد این حملات واکنش دفاعی تبلیغ شود، اما در واقع بخشی از تلاش های فراگیر برای توسعه مرزهای "اسرائیل" بود. مضاف بر آنکه آرزوهای توسعه طلبانه اسرائیل این رژیم را به همراهی با انگلیس و فرانسه برای حمله به مصر در سال 1956م. واداشت و این رژیم فقط پس از فشارهای شدید آمریکا از اراضی اشغالی عقب نشینی کرد.
ارتش اسرائیل همچنین صدها اسیر جنگی مصری را در جنگ های سال های 1956 و 1967م. به قتل رساند و در سال 1967م. حدود 100 تا 260 هزار فلسطینی را از کرانه باختری ـ که در جنگ آن سال اشغال کرده بود ـ اخراج کرد و 80 هزار سوری تبار نیز پس از اشغال بلندی های جولان به دست نیروهای اسرائیلی از این منطقه اخراج شدند. این رژیم همچنین در کشتار بیش از 1000 فلسطینی بی گناه در اردوگاه های صبرا و شتیلا که پس از تجاوز اسرائیل به لبنان در سال 1982 رخ داد، دست داشته است و کمیته تحقیقی از داخل "اسرائیل" آریل شارون را که در آن زمان وزیر جنگ بود، مسئول مستقیم این رسوایی ها معرفی کرد.
اسرائیلی ها بسیاری از زندانیان فلسطینی را همچنان شکنجه می دهند و شهروندان فلسطینی را تحقیر می کنند و به صورت سازمان یافته آنان را مورد آزار و اذیت قرار می دهند و در بسیاری از مناسبت ها از قوه قهریه علیه آنان استفاده می کنند و در این میان هیچ تفاوتی میان متهم و غیر متهم قائل نمی شود. در انتفاضه اول (سال های 1987 تا 91) ارتش اسرائیل میان نیروهایش باتوم توزیع کرد و به آنان فرمان داد تا استخوان های فلسطینیان معترض را بشکنند. یک سازمان سوئدی در حمایت از کودکان در گزارشی اعلام کرد که حدود 23600 تا 29900 کودک در دو سال اول انتفاضه به سبب ضرباتی که به آنان وارد آمده بود به درمان پزشکی نیاز داشتند و یک سوم از آنان از شکستگی استخوان رنج می بردند و سن یک سوم از این کودکان کتک خورده و مورد آزار قرار گرفته تقریبا ده سال یا کمتر بود.
واکنش "اسرائیل" به انتفاضه دوم فلسطینیان (2000 تا 2005 میلادی) بسیار خشن تر بود. این امر روزنامه عبری زبان هاآرتص را بر آن داشت که اعلام کند "ارتش اسرائیل" اکنون به ابزار کشتار تبدیل شده است و اقداماتش ترس و وحشت می آفریند. این ارتش یک میلیون گلوله را در روزهای نخست انتفاضه شلیک کرده بود و این واکنش از تعادل بسیار به دور بوده است. از آن زمان به بعد "اسرائیل" در مقابل هر "اسرائیلی" که کشته می شود 4/3 فلسطینی را می کشد که بیشتر این فلسطینیان از عابران و بی گناهان بوده اند. میزان کشتار کودکان فلسطینی هم در مقابل کودکان اسرائیلی بسیار بیشتر بوده است ( در مقابل هر یک کودک یهودی 7/5 کودک فلسطینی کشته شده اند). نیروهای اسرائیلی همچنین شمار زیادی از فعالان صلح طلب خارجی را نیز کشته اند که یک دختر 23 ساله آمریکایی از آن جمله است که یک دستگاه بولدوزر "اسرائیلی" وی را در مارس 2003 میلادی زیر گرفت و له کرد.
بسیاری از سازمان های حقوق بشر از جمله گروه های برجسته حامی حقوق بشر در خود اسرائیل این حقایق درباره رفتار اسرائیل را ثبت و ضبط کرده اند و هیچ یک از ناظران میانه رو این موضوع را انکار نمی کند. این امر چهار تن از افسران سابق شین بت (سازمان امنیت داخلی اسرائیل) را بر آن داشت تا رفتار اسرائیل در طول انتفاضه دوم را به شدت محکوم کنند. یکی از آنان گفته است:" اقدامات ما وحشیانه است" یکی دیگر نیز رفتار اسرائیل را "به شدت غیر اخلاقی" خوانده است.
اما آیا اسرائیل مسئول تلاش برای حفظ امنیت شهروندان خود نیست؟ و آیا شرارت تروریسم آن ادامه کمک های آمریکا به این رژیم را توجیه می کند؟
در واقع، این بهانه نیز توجیه اخلاقی قانع کننده ای نیست، زیرا فلسطینی ها از تروریسم علیه اشغالگران "اسرائیلی" خود استفاده می کنند و تمایل آنان به حمله به غیر نظامیان اشتباه است، اما این رفتار تعجب آور نیست، زیار فلسطینی ها معتقدند که راه دیگری برای مجبور کردن اسرائیل به کوتاه آمدن از اقداماتش در اختیار ندارند. ایهود باراک نخست وزیر اسبق اسرائیل نیز یک بار به این موضوع اعتراف کرده و گفته است که اگر او در میان فلسطینیان متولد می شد به یک سازمان تروریستی (مقاومت) ملحق می شد.
همچنین نباید فراموش کنیم که صهیونیست ها هنگامی که مانند فلسطینیان ضعیف بودند، خود از تروریسم استفاده کرده اند و تلاش می کردند که از این راه دولت خود را بنا کنند. آنها میان سال های 1944 تا 1947م. بارها و بارها از عملیات های تروریستی برای وادار کردن انگلیسی ها به خروج از فلسطین استفاده کردند و جان بسیاری از شهروندان غیر نظامی و بی گناه را به این وسیله گرفتند. تروریست های "اسرائیلی" همچنین کنت فولک برنادوت میانجی سازمان ملل را در سال 1948م. به قتل رساندند، زیرا با پیشنهاد وی برای اداره بین المللی بیت المقدس مخالف بودند. مجریان این گونه اقدامات تندروهای منزوی نبودند، زیرا در پایان رهبران همین گروه های تروریستی رهبری و هدایت "اسرائیل" را برای چند دهه به دست گرفتند، برخی از آنان نیز به عضویت پارلمان درآمدند، کما اینکه اسحاق شامیر نخست وزیر مستعفی رژیم صهیونیستی یکی از آن سران گروهک های تروریستی صهیونیستی بود که بدون آنکه به محاکمه کشانده شود، مدتی نخست وزیر رژیم صهیونیستی بود. شامیر علنا گفت که " نه اخلاق یهود و نه سنت های یهودی تروریسم را وسیله بدی برای جنگ نمی دانند! بلکه ترو ریسم نقش مهمی در جنگ ما علیه "انگلیسی ها" دارد. بنابراین اگر استفاده فلسطینیان از تروریسم امروزه چیزی است که از نظر اخلاقی باید از آن اجتناب کرد، باید به یاد داشته باشیم که "اسرائیل" خود در گذشته از آن استفاده کرده اند و به همین سبب نمی توان کمک آمریکا به اسرائیل را بر اساس عملکرد گذشته اش به بهانه اخلاقی بودنش، توجیه کرد.
شاید اسرائیل در اقداماتش بدتر از برخی کشورهای دیگر نبوده باشد، اما یقینا بهتر از آنان هم رفتار نکرده است، اما اگر بهانه های راهبردی یا اخلاقی نمی تواند توجیه مناسبی برای کمک های آمریکا به رژیم اسرائیل باشد، پس چگونه باید این موضوع را تحلیل کنیم؟
لابی "اسرائیلی"
این موضوع را می توان با آگاهی توان و قدرت ونفوذ بی همتای لابی "اسرائیل" در آمریکا تحلیل کرد، زیرا اگر این لابی نمی توانست بر نظام سیاسی آمریکا سیطره داشته باشد، روابط میان "اسرائیل" و آمریکا بسیار کمتر از آن چیزی بود که اکنون وجود دارد.
لابی چیست؟
ما از لابی به عنوان اصطلاحی ساده برای تعریف ائتلاف میان گروه ها و افرادی که به شدت برای جهت دهی به سیاست خارجی آمریکا به سمت حمایت از "اسرائیل" تلاش می کنند، استفاده می کنیم و منظورمان این نیست که این لابی جنبشی متحد و با رهبری منسجم و یکپارچه ای است یا افرادی هستند که در هیچ موضوعی با یکدیگر اختلاف ندارد.
اصلی ترین پیکره این لابی، یهودیان آمریکایی هستند که در زندگی روزمره خود تلاش زیادی برای جهت دهی به سیاست های خارجی آمریکا بکار می گیرند. این یهودیان از مصالح "اسرائیل" حمایتمی کنند و فعالیت های آنان از رای دادن به نامزدهای حامی اسرائیل فراتر است و به انتشار نامه ها و اعطای کمک های مالی و حمایت از سازمان های حامی اسرائیل نیز گسترش می یابد، اما همه یهودیان آمریکا جز این لابی نیستند، زیرا "اسرائیل" مهم ترین قضیه شمار زیادی از آنان نیست. در نظرسنجی که در سال 2004 انجام شد، 36 درصد از یهودیان آمریکا گفتند که از نظر عاطفی هیچ ارتباطی با "اسرائیل" احساس نمی کنند.
کما اینکه یهودیان آمریکا در زمینه سیاست های گوناگون "اسرائیل" نیز متحد نیستند و بسیاری از سازمان های اصلی حامی اسرائیل و جزو این لابی از جمله ایپاک و کنگره سران سازمان های یهودی از سوی تندروهایی که عادتا از سیاست های توسعه طلبانه حزب لیکود "اسرائیل" حمایت می کنند، رهبری می شود و این حزب دشمنی سرسختانه ای با توافق صلح اسلو دارد و از سوی دیگر بیشتر یهودیان آمریکا به امتیازدهی به فلسطینیان تمایل دارند و گروه های اندکی از آنان از جمله "گروه صدای یهودی حامی صلح" با قدرت از این اقدامات حمایت می کنند و به رغم این اختلافات، میانه روها و تندروها از حمایت های ثابت آمریکا از "اسرائیل" پشتیبانی می کنند.
به همین سبب شگفت انگیز نیست که رهبران یهودی آمریکایی در بسیاری از مسائل با مقامات اسرائیلی مشورد می کنند و این رهبران می توانند بیشترین نفوذ را در آمریکا داشته باشند. یکی از فعالان یک سازمان بزرگ یهودی می نویسد:" ما معمولا می گوییم که این سیاستما در قبال یک قضیه خاص است، اما باید بدانیم که "اسرائیلی ها" در این باره چه می گویند".
ما جامعه ای هستیم که همیشه چنین کرده ایم، همچنین معیارهای قاطع دیگری در ضدیت با انتقاد از سیاست های "اسرائیل" وجود دارد و بسیار اندک اتفاق می افتد که رهبران یهودی آمریکا با فشار بر اسرائیل موافقت می کنند و به همین سبب ادگار برونفمن رئیس کنگره یهودیان جهان را هنگامی که در نیمه ساله 2003 میلادی نامه ای به بوش نوشت و در آن بوش را به فشار بر اسرائیل برای توقف ساخت دیوار حایل مناقشه برانگیز ترغیب کرد، به دروغگویی متهم کرد. منتقدان اعلام کردند که تشویق بوش از سوی رئیس کنگره جهانی یهود به مقابله با سیاست های حمایت آمیز از "اسرائیل" از فحش بدتر است. برای مثال، هنگامی که سیمور راش رئیس کنفرانس سیاست "اسرائیل" کوندالیزا رایس وزیر امور خارجه آمریکا را به تحت فشار قرار دادن "اسرائیل" جهت بازگشایی گذرگاه رفح در نوار غزه در نوامبر سال 2005 تشویق کرد، منتقدان این اقدام وی را به عنوان یک رفتار غیر مسئولانه، محکوم واعلام کردند که در محافل یهودی مجالی برای مخالفت با سیاست های "اسرائیل" در مسائل امنیتی وجود ندارد. پس از آن بود که راش از این انتقادات دست برداشت و مدعی شد که " اگر موضوع به اسرائیل ربط داشته باشد، کلمه فشار جزو قاموس لغات من نیست!"
آمریکایی های یهودی برای تاثیرگذاری بر سیاست های آمریکا سازمان های متعددی را تاسیس کرده اند که ایپاک یکی از مشهورترین و قوی ترین این سازمان هاست. مجله فورچون در سال 1997 از اعضای کنگره یهودیان و کارکنان آن خواست که قوی ترین گروه فشار در واشنگتن را نام ببرند و نام ایپاک پس از جمعیت بازنشستگان آمریکا، به عنوان دومین گروه فشار قدرتمند در واشنگتن معرفی شد و نام گروه های فشار با جایگاهی مهم مانند اتحادیه کارگران آمریکایی و کنگره سازمان های صنعتی و جمعیت ملی تفنگداران پس از این سازمان مطرح شد. مجله نشنال ژورنال نیز در تحقیقی که در ماه مارس سال 2005 میلادی انجام داد به نتیجه ای مشابه دست یافت، زیرا این تحقیق نیز سازمان ایپاک را دومین سازمان قدرتمند و با نفوذ در واشنگتن معرفی کرد.
علاوه بر این لابی، مسیحیان پروتستانی برجسته ای مانند جری بویر و جری فالول و رالف رید و پت روبرتسون و دیک آرمی و تام دیلی ( دو رئیس سابق اکثریت مجلس نمایندگان آمریکا) نیز معتقدند که تولد دوباره "اسرائیل" بخشی از اخبار غیبی تورات است و به همین سبب از توسعه طلبی های این سازمان حمایت و گمان می کنند که فشا بر "اسرائیل" با خواست خدا در تضاد است، مضاف بر آنکه بسیاری از نو محافظه کاران آمریکا مانند جان بولتون و رابرت بارتلی سردبیر سابق مجله وال استریت ژورنال و ویلیام بینت وزیر سابق آموزش دولت آمریکا و جین کریک پاتریک سفیر سابق آمریکا در سازمان ملل و جورج ویل از نویسندگان و روزنامه نگاران آمریکایی عضو این سازمان هستند.
اقدامات غیر معمول برای "اسرائیل"
ایالات متحده آمریکا در حکومت دچار انقسام است و این امر راه های فراوانی برای تاثیر بر روند سیاسی آن ایجاد می کند. به همین سبب گروه های صاحب منافع می توانند سیاست آمریکا را از راه های مختلف شکل دهند واین کار با گردآوری حامیانی در میان نمایندگان منتخب و اعضای شاخه های اجرایی و کمک به تبلیغات انتخاباتی و رای گیری در انتخابات و جهت دهی به افکار عمومی و غیره امکان می یابد.
مضاف بر آنکه، گروه های مشخص صاحب منافع هنگامی که در قضیه مشخصی فعال می شوند که عموم جمعیت آمریکا توجه چندانی به آن ندارند، قدرتی فراتر از حجم خود برخودار می شوند. سیاستگذاران آمریکایی هنگامی که دریابند عموم مردم نسبت به مسأله ای حساس نیستند و با آنان برخورد نمی کنند، بیشتر تمایل می یابند تا کار افرادی را که موضوع خاصی را دنبال می کنند ـ با آنکه ممکن است تعدادشان اندک باشد ـ تسهیل کنند.
قدرت لابی اسرائیلی نیز از آنجا سرچشمه می گیرد که در بازی های سیاسی گروه های صاحب منافع، همانند و رقیبی ندارند. این گروه در فعالیت های اصلی خود با دیگر گروه های صاحب نفع مانند "لابی مزرعه" و لابی کارگران صنایع فولاد و نساجی و دیگر گروه های فشار نژادی تضادی ندارد. تنها تفاوت لابی "اسرائیل" با همه آنها تاثیرگذاری غیر عادی این لابی است، اما چیزی نامناسب یهودیان آمریکا و همپیمانان مسیحی آنان در تلاش برای جهت دهی سیاست آمریکا به سوی "اسرائیل" وجود ندارد، زیرا فعالیت های این لابی از نوع توطئه ای نیست که کتاب های تبلیغ علیه یهودی ستیزی مانند کتاب پرتکل های دانشوران صهیون تبلیغ می کنند. در بیشتر اوقات، افراد و گروه هایی که لابی یهودی را تشکیل می دهند، همان کارهایی را انجام می دهند که دیگر گروه های فشار انجام می دهد، اما با شیوه ای بسیار بهتر. مضاف بر آنکه، گروه های فشار حامی عرب یا بسیار ضعیف یا اصلا وجود خارجی ندارند که این امر کارهای لابی یهودی را آسان تر می سازد.
راهبردهایی برای موفقیت
لابی یهودی برای تقویت حمایت آمریکا از "اسرائیل" دو راهبرد گسترده را در پیش گرفته است، اول نفوذ گسترده ای بر واشنگتن اعمال می کند و این کار نیز با فشار بر کنگره و شاخه اجرایی آن جهت حمایت مداوم از اسرائیل صورت می پذیرد. نظرات ویژه هر یک از قانونگذاران یا سیاستمداران هر چه باشد، لابی یهودی تلاش می کند هوشمندانه از آنان برای پشتیبانی از "اسرائیل" استفاده کند.
راهبرد دوم این است که این لابی برای تضمین چهره مثبت "اسرائیل" مبارزه می کند و این موضوع را با تبلیغ اسطوره هایی از "اسرائیل" و تأسیس آن و تبلیغ وجهه اسرائیل در همه مناقشات سیاسی روزمره انجام دهد. هدف از این کار جلوگیری از انتقادات از "اسرائیل" است تا به این ترتیب عرصه سیاسی همیشه در سیطره و کنترل باشد، زیر ا سیطره بر مناقشات و حفظ آنها برای تضمین حمایت های آمریکا از "اسرائیل" لازم و ضروری است، زیرا مناقشات سالم درباره روابط آمریکا و اسرائیل ممکن است آمریکایی ها را به ترجیح سیاستی دیگر وادار کند.
تاثیر بر کنگره
یکی از ستون های اصلی تاثیر لابی یهودی آمریکا، نفوذ آن بر کنگره است، زیرا "اسرائیل" در عمل به صورت بی نظیری بر کنگره سیطره دارد، زیرا این پارلمان هر مسأله ای را از موضوع سقط جنین گرفته تا تلاش مثبت (افزایش نسبت نمایندگی زنان و اقلیت ها در ادارات یا دانشگاه ها یا غیره) یا مسائل بهداشتی و پزشکی یا رفاه مورد بررسی قرار می دهد و به همین سبب است که لابی "اسرائیل" تلاش می کند حضوری فعال در کنگره داشته باشد، البته هنگامی که موضوع به اسرائیل ربط داشته باشد و در این صورت است که همه سکوت می کنند و هیچ مناقشه ای در این باره صورت نمی گیرد.
یکی از علل موفقیت های لابی در کنگره این است که برخی از اعضای مهم هوادار صهیونیسم مسیحی آمریکایی هایی مانند دیک آرمی هستند. او در سپتامبر سال 2002 میلادی گفت: اولویت اول من در سیاست خارجی حمایت از "اسرائیل" است، شاید برخی گمان کنند که اولویت اول هر عضو کنگره آمریکا حمایت از آمریکاست، اما گفته آرمی چیز دیگری است. برخی سناتورها و اعضای کنگره یهودی هستند و تلاش می کنند که سیاست های خارجی آمریکا را در مسیر حمایت از اسرائیل هدایت کنند.
اعضا کنگره حامی "اسرائیل" یکی دیگراز منابع قدرت این لابی به شمار می آیند. موریس امیتای یکی از رهبران سابق ایپاک این موضوع را چنین تاکید کرده است:" شمار زیادی از کسانی که در دفتر کنگره کار می کنند و آن هایی که یهودی هستند تمایل دارند که مسائل از زاویه یهودی بودن آنان نگریسته شود، همه آنها افرادی هستند که در جریان تصمیم گیری های مربوط به سناتورها نقش دارند و می توان میزان زیادی از فعالیت را که در سطح هیأت های فعال در کنگره انجام می شود، لمس کرد.
اما ایپاک خود پایه نفوذ لابی یهودی بر کنگره است. گفته می شود که موفقیت ایپاک به توان این گروه برای پاداش دادن به اعضای مجلس قانونگذاری و نامزدهای کنگره باز می گردد، البته آن دسته از افرادی که برنامه های این لابی را اجرا می کنند و در مقابل افرادی که این لابی را به چالش می کشند نیز مجازات می شوند. پول عنصر مهمی در انتخابات آمریکاست (برای مثال رسوایی جک آبراموف عضو ایپاک و معاملات مشکوک وی که اخیرا بر ملا شده است) سازمان ایپاک به آن دسته از دوستانشان که از حمایت های مالی شماری از کمیته های سیاسی حامی اسرائیل برخوردارند، کمک می کند. اما کسانی که به دشمنی با "اسرائیل" مشهورند باید بدانند که ایپاک حتما از دشمنان سیاسی آنها حمایت می کند. ایپاک همچنین نامه هایی منتشر و نویسندگان روزنامه ها را به حمایت از نامزدهای حامی "اسرائیل" تشویق می کند.
تردیدی درباره تاثیر این تاکتیک ها وجود ندارد و برای نمونه یک مثال می زنیم. در سال 1984میلادی سازمان ایپاک در شکست سناتور چارلز بیرسی از الینوی شکست خورد، زیرا نه تنها درباره مصالح ما حساسیت نداشت بلکه دشمنی هم با آن نشان داد. یکی از اعضای برجسته لابی یهودی به این موضوع اعتراف کرده است. توماس دین رئیس سازمان وقت ایپاک این موضوع را شرح داده و گفته است که، همه یهودیان آمریکا از شرق تا غرب این کشور، با کنار گذاشتن بیرسی موافق بودند. سیاستمداران آمریکا هم پیام را دریافتند، همان هایی که امروز مناصب مهمی دارند یا آرزوی داشتن آن را دارند. ایپاک معمولا به دشمنی قدرتمند خود با دیگران افتخار می کند، زیرا نشان داده است که هر موضوعی را که بخواهد عملی می سازد.
اما تاثیر ایپاک بر کنگره از این هم فراتر می رود. به گفته داگلاس بلومفیلد یکی از اعضای سابق کادر اداری ایپاک، بسیاری اوقات اعضای کنگره یا معاونان آنها هنگامی که اطلاعاتی نیاز دارند پیش از تماس با دفتر کنگره یا مرکز خدمات پژوهشی کنگره به ایپاک یا یکی از کمیته های آن یا کارشناسان اداره آن مراجعه می کنند. مهم تر از آن، گفته می شود که بسیاری از اوقات از ایپاک برای تنظیم سخنرانی ها یا تلاش برای تصویب قوانین یا مشورت درباره تاکتیک ها یا سازماندهی به مباحث یا گردآوری حاضران یا نظم بخشی به آرای انتخاباتی استفاده می شود.
علت آن است که ایپاک در عمل مزدور یک دولت بیگانه است که این دولت خرخره کنگره آمریکا را در دست دارد، زیرا مناقشه علنی درباره سیاست های آمریکا در قبال "اسرائیل" در آنجا انجام نمی شود، هر چند که این سیاست ها پیامدهای مهمی بر تمام جهان دارد. به این ترتیب یکی از سه بخش اصلی دولت آمریکا همیشه بر پشتیبانی از "اسرائیل" پایبند است. سناتور سابق ارنست هولیگ (از اعضای دمکرات کنگره از ایالت کارولینای جنوبی) به هنگام پایان دوره نمایندگی اش گفت: نمی توان در قبال اسرائیل سیاست خاصی داشت، مگر آن چیزی که ایپاک در اینجا خواسته باشد. بنابراین جای تعجب نیست که آریل شارون نخست وزیر "اسرائیل" در مقابل مردم آمریکا بگوید که "هنگامی که مردم از من می پرسند که چگونه می توانند به"اسرائیل" کمک کنند، من به آنان می گویم که به ایپاک کمک کنید.
تاثیر بر بخش اجرایی
لابی یهودی همچنین بر بخش اجرایی دولت آمریکا نیز نفوذ گسترده ای دارد. این سیطره از تاثیر رای دهندگان یهودی کمتر نشأت گرفته است، زیرا شمار رای دهندگان یهودی بسیار اندک است (کمتر از 3 درصد مجموع ساکنان آمریکا)، اما آنان اموال زیادی را در تبلیغات انتخاباتی برای نامزد هر دو حزب صرف می کنند. روزنامه واشنگتن پست یک بار اعلام کرد که نامزدهای دمکرات ریاست جمهوری 60 درصد از اموال خود را از هواداران یهودی خود دریافت می کنند. مضاف بر آنکه، یهودیان در ایالت های اصلی مانند کالیفرنیا، فلوریدا، الینوی، نیویورک و پنسیلوانیا حضور گسترده تری دارند و از آنجا که نظر رای دهندگان یهودی در انتخابات پایانی اهمیت زیادی می یابد، به همین سبب نامزدها تلاش زیادی برای عدم خشمگین کردن آنان صرف می کنند.
لابی یهودیان همچنین ادارات دولتی را که قدرت را در دست دارند، هدف قرار می دهند. برای نمونه، گروه های حامی "اسرائیل" تلاش می کنند که منتقدان دولت یهودی به هیچ پست مهمی در بخش سیاست خارجی دولت آمریکا دست نیابند. جیمی کارتر تصمیم گرفت جورج پل را به عنوان وزیر امور خارجه خود منصوب کند، اما می دانست که پل منتقد سیاست های "اسرائیل" است ولابی با او مخالفت خواهد کرد.
این قیدها هنوز هم تاثیر گذار است، بنابراین هنگامی که هوارد دین از نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری از حزب دمکرات از آمریکا خواست که نقشی مؤثرتر در مناقشه عربی اسرائیلی ایفا کند سناتور جوزف لیبرمن او را به فریب "اسرائیل" متهم کرد و گفت که این اظهارات وی غیر مسئولانه است. واقعیت این است که همه دمکرات های برجسته در کنگره نامه ای شدید اللحن برای دین فرستادند و از اظهارات وی انتقاد کردند. روزنامه شیکاگو جویش استار گزارش داد، مهاجمان ناشناس پست های الکترونیکی رهبران یهود را در این کشور مورد حمله قرار داده اند و بدون اعلام دلیل هشدار دادند که دین برای سیاست اسرائیل بد است.
اما این نگرانی غیر عقلانی بود، زیرا دین یکی از حامیان سرسخت "اسرائیل" به شمار می رفت. رئیس سابق ایپاک از اعضای ارشد ستاد تبلیغاتی اش بود. دین گفت که نظراتش درباره مناقشه خاورمیانه در مقایسه با نظرات آمریکایی های میانه روتر در سازمان "اینک صلح" تاثیر بیشتری از ایپاک گرفته است.
هوارد دین فقط این راه به واشنگتن پیشنهاد داده بود که برای نزدیک تر کردن دو طرف، به عنوان یک میانجی بی طرف عمل کند. این تفکر را نمی توان رادیکال تلقی کرد، اما از نظر لابی یهودی سخنی بسیار بد است، زیرا این سازمان در مسئله ای مانند مناقشه عربی ـ اسرائیلی حتی نمی تواند در فکر بی طرفی هم باشد.
هنگامی که افراد حامی اسرائیل در مناصب مهم اجرایی قرار می گیرند، اهداف لابی بهتر اجرا می شود. برای نمونه سیاست آمریکا در دوره ریگان درباره خاورمیانه، به صورت زیادی به وسیله مسئولانی که روابط نزدیکی با اسرائیل یا گروه های حامی اسرائیل داشتند، رقم می خورد. از جمله این افراد مارتن اندیک معاون سابق پژوهش های ایپاک بود. وی از مؤسسان مرکز سیاست های خاور نزدیک "واشنگتن" بود که از مراکز حامی "اسرائیل" به شمار می رفت. دنیس راس نیز که پس از ترک دولت در سال 2001 به این مرکز پیوست و نیز اوهارون میللر که در "اسرائیل" زندگی کرده و سفرهای زیادی به آن دارد نیز از جمله این افراد بودند.
این افراد از نزدیک ترین مشاوران کلینتون در دوره ای بودند که وی کنفرانس کمپ دیوید را تشکیل داده بود. به رغم آنکه این سه تن از روند صلح اسلو حایت می کردند و با تأسیس یک دولت فلسطینی هم مخالفت چندانی نمی کردند، اما این کار را نیز فقط در چارچوب سیاست های اسرائیل انجام دادند. هیأت آمریکایی حاضر در این کنفرانس نظر ایهود باراک نخست وزیر اسرائیل را جویا می شد پیش از مذاکرات، مواضع خود را با اسرائیل هماهنگ می کرد و هیچ گاه پیشنهادهای اختصاصی خود را درباره حل مناقشه مطرح نکرد. در چنین وضعی عجیب نیست که مذاکره کنندگان فلسطینی از این که با دو گروه مذاکره کننده یکی که پرچم اسرائیل را برافراشته و دیگری که پرچم آمریکا را بر افراشته، مذاکره می کند، شکایت کند.
وضع به هنگام زمامداری بوش کاملا آشکارتر شد، زیرا افرادی که شدیدا از اسرائیل حمایت می کردند وارد دولت بوش شده اند. از جمله آنها الیوت آبرامز و جان بولتون و داگلاس فیث و لویس اسکاتر لیپی و ریچارد پرل و پل ولفوویتز و دیوید وارمزر هستند. آن گونه که در بخش های بعدی خواهیم گفت، این مقامات همچنان در مسیر حمایت از سیاست های مورد تایید اسرائیل در دولت آمریکا حرکت می کردند واز حمایت های لابی یهودی نیز برخوردار بودند.
سیطره بر رسانه ها
لابی یهودی علاوه بر تاثیر مستقیم بر سیاست های دولت آمریکا، تلاش گسترده ای برای ایجاد مفاهیم و نگرش عمومی درباره "اسرائیل" و خاورمیانه بکار می گیرد. این لابی تمایلی به مناقشه علنی درباره قضایای مرتبط با "اسرائیل" ندارد، زیرا مناقشه علنی ممکن است آمریکایی ها را به این پرسش وا دارد که آمریکا چه میزان کمک به اسرائیل ارائه می دهد. به همین سبب سازمان های حامی اسرائیل تلاش می کنند که بر رسانه ها و مطبوعات و مراکز کارشناسی و محافل آکادمیک نیز تاثیر بگذارند، زیار این مؤسسات در شکل دهی به افکار عمومی نقش مهمی دارند.
نظرات لابی حامی "اسرائیل" در رسانه ها انعکاس گسترده ای دارد، زیرا بسیاری از تحلیل گران آمریکایی از "اسرائیل" حمایت می کنند و مناقشه کارشناسی درباره مسائل خاورمیانه فقط از سوی افرادی انجام می شود که هیچ گاه انتقاد از اسرائیل را در ذهن خود نیز نمی پرورند. اریک الترمن با افشای این نکته همچنین از 61 نویسنده دائمی و تحلیلگر روزنامه های آمریکا نام می برد که به صورت مطلق و بدون اراده از "اسرائیل" حمایت می کنند و در مقابل فقط پنج کارشناس وجود دارد که همیشه از رفتار اسرائیل انتقاد می کنند یا مواضعی در حمایت از عرب ها اتخاذ می کنند. هر چند که برخی از روزنامه ها هر از چند گاهی نظراتی در به چالش کشیدن سیاست های اسرائیل منتشر می کنند، اما کفه ترازو به نظرات حامی اسرائیل تمایل کامل دارد.
این تفاوت در حمایت از "اسرائیل" در سرمقاله های روزنامه های اصلی آمریکا کاملا مشخص است. رابرت بارتلی سردبیر سابق مجله وال استریت ژورنال می گوید، هر چه شامیر و شارون و بیبی (نتانیاهو) بگویند، از نظر من پذیرفته شده است. این مجله و روزنامه های برجسته آمریکایی مانند دی شیکاگو سان تایمز و واشنگتن تایمز نیز دائما سرمقاله هایی در حمایت از اسرائیل منتشر می کنند. مجله هایی مانند کامنتری و نیو ریلیک و ویکلی استاندارد نیز با هیجان و در هر مناسبی از اسرائیل تعریف و تمجید می کنند.
روزنامه هایی مانند نیویورک تایمز نیز کاملا نظراتی در حمایت از اسرائیل در سرمقاله های خود مطرح می کنند و انتقاد از سیاست های اسرائیل در این روزنامه بسیار اندک است. برای نمونه مکس فرانکل سردبیر سابق این روزنامه اعتراف کرده است که تاثیرپذیری اش از اصل حمایت از اسرائیل موجب شده است که این مسأله در گزینش مطالب وی نیز تاثیر داشته باشد. او گفته است: من چنان حامی "اسرائیل" بودم که جرات تاکید آن را ندارد. او می افزاید، با توجه به شناختم از اسرائیل و علاقه ام به آن، بسیاری از تحلیل ها درباره خاورمیانه را خودم می نگاشتم و همان گونه که خوانندگان عرب بهتر از خوانندگان یهودی می دانند من این تحلیل ها را در حمایت از "اسرائیل" می نوشتم.
لابی یهودی برای آنکه اخبار مخالف با خواست اسرائیل را بپوشاند، نامه های زیادی می نگارد و تظاهرات های متعددی برگزار می کند و به تحریم علیه رسانه هایی که مضامینی مخالف با خواست اسرائیل پخش کنند، دست می زند. یکی از مسئولان شبکه سی ان ان گفت که گاهی روزانه 6 هزار نامه اینترنتی و نامه پستی کوتاه در انتقاد از خبر خاصی که در آن با "اسرائیل" مخالفت شده است، به دست من می رسید. برای نمونه کمیته " دقت در خبرهای مربوط به خاورمیانه" که یک گروه حامی اسرائیل است در ماه مه سال 2003 میلادی در 33 شهر تظاهراتی را در خارج از ساختمان رادیوی ملی برگزار کرد. این گروه همچنین تلاش کرد که از کمک های داوطلبان به این رادیو جلوگیری کند تا آنکه اخبار آن در مسیر حمایت از اسرائیل قرار گرفت. گفته شد که ایستگاه این رادیو در بوستون بیش از یک میلیون دلار از کمک های خود را به سبب همین تلاش ها از دست داد. حامیان اسرائیل در کنگره نیز فشارهایی بر رادیوی ملی آمریکا وارد کرده و از این رادیو خواستند که نظارت بیشتری بر اخبار خاورمیانه آن داشته باشد!
حضور اسرائیل در مراکز تحقیقاتی و پژوهشی
گروه های حامی اسرائیل در همه مراکز پژوهشی و تحقیقاتی و برنامه ریزی راهبردی و فکری امریکا حضور و بر آنها سیطره دارند. پوشیده نماند که این مراکز علمی و فکری نقش مهمی در شکل دهی به افکار عمومی و روند آنها در مراکز مهم و نظم دهی به سیاست های آمریکا دارد. لابی یهودی در سال 1985 زرادخانه فکری خود را ایجاد کرد. مارتین اندیک با تاسیس مرکز سیاست های خاور نزدیک "واشنگتن" در این امر تاثیر زیادی داشت. به رغم آنکه مرکز ارتباط خود را با اسرائیل اندک می داند و مدعی است که نگاهی متعادل و واقعی را درباره مسائل خاورمیانه ارائه می دهد، اما واقعیت خلاف آن را نشان می دهد. این مرکز از سوی افرادی تغذیه و اداره می شود که از فرق سر تا نوک پا در حمایت از "اسرائیل" و خدمت به برنامه های "اسرائیل" غرق شده اند.
سیطره بر مراکز علمی و آکادمیک
به سبب آزادی موجود در دانشگاه ها، لابی یهودی در تلاش های خود برای متوقف کردن مناقشات درباره اسرائیل و فلج کردن فعالیت هایی که در این زمینه در دانشگاه ها انجام می شود با دشواری های زیادی مواجه بوده است. از سوی دیگر بستن دهان استاتید بزرگی که در دانشگاه ها حضور فعال دارند یا تهدید آنها بسیار دشوار است. به رغم این مشکلات، اما "اسرائیل" در این مراکز نیز انتقادات زیادی را علیه خود شاهد نبوده است. پس از شکست روند صلح و به قدرت رسیدن شارون در اسرائیل در اوایل سال 2001 میلادی، انتقادات از اسرائیل به ویژه پس از آنکه ماشین جنگی اسرائیل کرانه باختری را در بهار 2002 اشغال کرد و از قوه قهریه زیادی برای سرکوب انتفاضه دوم استفاده کرد، فزونی گرفت.
به همین سبب لابی یهودی با اقدامی خصمانه وارد نبرد شد و بار دیگر جهان آکادمیک را با ممنوعیت هایی مواجه ساخت. این لابی بار دیگر وارد حریم دانشگاه ها شد و گروه های جدیدی مانند "کاروان دمکراسی" که به عنوان سخنگوی اسرائیل عمل می کرد، به دانشگاه ها آمدند و در دانشکده ها ودانشگاه های آمریکایی به حمایت از اسرائیل برخاستند. طولی نکشید که گروه های ریشه دار یهودی مانند شورای عمومی یهودیان و "گروه هیلیل" و غیره به این کاروان پیوستند و گروه های جدید به نام "ائتلاف اسرائیل در دانشگاه ها" را تاسیس کردند تا میان گروه های مختلفی که هم اکنون تلاش گسترده ای برای حمایت از اسرائیل به کار می گیرند، انسجام و هماهنگی ایجاد کنند. در پایان نیز ایپاک اموال بیشتری تزریق کرد و این اموال برای اجرای برنامه هایی در جهت تشدید نظارت ها بر فعالیت های دانشگاهی صرف شد و گروهی از جوانان حامی اسرائیل پرورش یافتند تا شمار بیشتری از دانشجویان وارد عرصه تلاش برای حمایت از "اسرائیل" شوند.
لابی یهودی همچنین بر نوشته ها و اظهارنظرهای اساتید دانشگاه ها نیز نظارت زیادی دارد. برای نمونه دو تن از متعصب ترین حامیان اسرائیل در میان محافظه کاران جدید آمریکا، به نام های مارتن کرامر و دانیل بابیس در شبکه اینترنت پایگاهی ساخته اند که کامبوس ووچ نام دارد و در آن فهرستی از نام و زندگی اساتید دانشگاهی که شبهاتی در مخالفت آنان با اسرائیل وجود دارد، انتشار می یابد. دراین پایگاه همچنین به دانشجویان توصیه شده است که اظهارات یا رفتار این اساتید را که در آنها مخالفتی با اسرائیل به چشم می خورد، گزارش دهند. این اقدامات زشت برای باج خواهی از اساتید و کارشناسان و تهدید آنان واکنش های شدیدی در میان آنها برانگیخت که این امر کرامر و بایبس را بر آن داشت تا بعدها این پرونده ها را از اینترنت بردارند، اما پایگاه اینترنتی آنها هنوز فعال است و از دانشجویان می خواهد که گزارش هایشان را درباره رفتارهایی در دانشگاه ها را که احتمال مخالفت با اسرائیل در آنها وجود دارد به این سایت گزارش دهند.
گروه های تحت امر این لابی، همچنان به تلاش های خود برای حمله به اساتید مشخصی در دانشگاه ها ادامه می دهند و هر استادی که لابی از آن راضی نباشد آماج حملات توپخانه ای این لابی قرار دارد. دانشگاه کلمبیا که استاد پروفسور ادوارد سعید در آن به تدریس مشغول بود، همیشه هدف حملات وحشیانه گروه های حامی اسرائیل قرار داشت. جاناتان کول رئیس سابق این دانشگاه می گوید:" همه ما یقین داشتیم که هر سخنی که منتقد بزرگ ادبی استاد ادوارد سعید در حمایت از ملت فلسطین بر زبان می آورد، سیلی از نامه ها و صدها نامه الکترونیک و مقالات مطبوعاتی را علیه ما روانه می کرد و از ما می خواست که پروفسور سعید را محکوم کنیم و یا او را محدود یا از دانشگاه اخراج کنیم. این حملات نشان می داد که چه کینه هایی در دل آنها وجود دارد.
هنگامی که استاد رشید الخالدی از مورخان بنام عرب از دانشگاه کلمبیا به دانشگاه شیکاگو رفت، کول می گوید که "شکایت ها علیه این مرد از سوی کسانی که نظراتی مخالفت نگرش سیاسی این استاد داشتند سرازیر شد. دانشگاه برینستون هم که چند سال بعد درصدد به خدمت گرفتن این استاد بود، با همان مشکلات روبرو شد.
اخیرا گروهی از ثروتمندان یهودی مرکزی تحقیقاتی "اسرائیلی" ( غیر از 130 مرکز پژوهش های یهودی که هم اکنون فعال هستند) بنا کردند و هدف آنان از این کار افزایش شمار دانشمندان حامی "اسرائیل" در دانشگاه ها بود. دانشگاه نیویورک نیز اعلام کرد که "مرکز تاب" را برای پژوهش های "اسرائیل" تاسیس می کند. این مرکز در ماه مه سال 2003 تاسیس شد. دانشگاه های دیگری هم مانند برکلی و براندیز و ایموری به کارهای مشابهی دست زدند.
فرید لاویه رئیس مؤسسات تاب آشکارا اظهار داشته است که این مؤسسه مرکز مطالعات وابسته به دانشگاه نیویورک را به هدف ضربه زدن به "نگرش های عربی" که به گمان وی در این دانشگاه در حال افزایش است، مورد حمایت مالی قرار داد.
لابی یهودی آمریکا در جلوگیری از انتقاد از اسرائیل در محافل دانشگاهی و مراکز علمی اقدامات زیادی انجام داده است.
بزرگ ترین سلاح صدا خفه کن!
بدون توجه به قوی ترین سلاح لابی یهودی که همان سلاح "اتهام یهودی ستیزی" است نمی توان به چگونگی فعالیت و ابزارهای تاثیرگذاری این لابی پی برد. از این رو هر کس که از اقدامات اسرائیل انتقاد کند یا بگوید که گروه های حامی اسرائیل در سیاست آمریکا در قبال خاورمیانه تاثیر زیادی دارند ـ همان تاثیری که ایپاک به آن مباهات و افتخار می کند ـ به احتمال قوی به یهودی ستیزی متهم خواهد شد.
هر کس که بگوید گروه های فشاری حامی منافع اسرائیل یا لابی اسرائیل وجود دارد باید مخاطرات مربوط به متهم شدن به یهودی ستیزی را نیز به جان بخرد. وی این در حالی است که حتی رسانه های صهیونیستی هم به "لابی یهودی آمریکا" اشاره می کنند. در حقیقت این لابی به توان و قدرت خود افتخار می کند، اما با هر کس هم که تلاش کند توجه عموم را به این قدرت و این گروه های فشار جلب کند، از در مبارزه و تهدید وارد می شود. این تاکتیک به شدت تاثیرگذار است، زیرا یهودی ستیزی در غرب به شدت مورد تنفر است و هیچ مقامی دوست ندارد که به آن متهم شود.
اروپایی ها در سال های اخیر آمادگی بیشتری برای انتقاد از "اسرائیل" داشتند، برخی همین تفاوت اندک میان اروپا و آمریکا را به برانگیخته شدن روحیه یهودی ستیزی در اروپا منسوب می کنند. سفیر آمریکا در اتحادیه اروپا در اوایل سال 2004 گفت: ما به راه خود ادامه می دهیم و احتمالا به همان جایی خواهیم رسید که در دهه سی (قرن بیستم) شاهد آن بودیم. ارزیابی یهودی ستیزی بسیار پیچیده است، اما دلایل نشان می دهد که موضوع چیز دیگری است. برای نمونه در بهار سال 2004 میلادی هنگامی که در آمریکا اتهامات مربوط به تقویت یهودی ستیزی در اروپا همه جا را گرفته بود، نظرسنجی های مختلف و مستقل از افکار عمومی اروپایی ها که از سوی مؤسسات مبارزه با تخریب چهره ها و مرکز پژوهش های "بیو" انجام شد، نشان می داد که یهودی ستیزی در حال نابودی است.
برای نمونه به بخشی از این نظرسنجی درباره فرانسه که از نظر گروه های حامی اسرائیل مهم ترین کشور یهودی ستیز است نظرسنجی از شهروندان فرانسوی نشان داد که درصد انها نمی توانند تصور کنند که با یک یهودی زندگی می کنند. درصد از انها نیز معتقدند که نوشتن شعارهایی در مخالفت با یهودیان جنایتی بزرگ است. 87درصد از انها نیز معتقدند که حمله به معابد یهودیان در فرانسه رسوایی اور است. 85 درصد از مسیحیان کاتولیک فرانسه هم با این اتهام که یهودیان از نفوذ گسترده ای در جهان برخوردارند مخالفند.
عجیب نیست که رهبر جامعه یهودیت فرانسه در تابستان 2003 اعلام کند:" تفکر ضدیت علیه یهود در فرانسه از آمریکا شدیدتر نیست". بر اساس مقاله ای که اخیراً در روزنامه "اسرائیلی" هاآرتص به چاپ رسیده است، پلیس فرانسه اعلام کرد که حوادث ضد یهودیت در فرانسه در سال 2005 تقریباً تا 50 درصد کاهش یافته است و این در حالیست که شمار مسلمانان در فرانسه بیش از هر کشور دیگری در اروپاست.
اگر تأثیر لابی صهیونیستی بر کمک های اقتصادی آمریکا به "اسرائیل" کم بود نفوذ آن تا این حد نگران کننده نبود. کمک های خارجی باارزشمند است اما به آن اندازه که قدرت های بزرگ جهان امکانات فراوانی را در اختیار "اسرائیل" قرار می دهند، مفید نیست. بنابر این لابی تلاش می کند که چهارچوب کلی سیاست آمریکا را در زمینه خاورمیانه پی ریزی کند و به طور ویژه بکوشد که رهبران آمریکایی را قانع سازد از زورگویی های پیاپی "اسرائیل" در قبال فلسطنییان حمایت و دیدگاه خود را نسبت به دشمنان اصلی "اسرائیل" در منطقه یعنی ایران، عراق و سوریه اصلاح کنند.
چسباندن برچسب شرارت به فلسطینیان
از جمله اموری که به فراموشی سپرده شده این است که دولت بوش در تابستان سال 2001 به ویژه بهار 2002 تلاش کرد از احساسات ضد آمریکایی در جهان عرب بکاهدو از حمایت گروه های تروریست همچون جنبش القاعده دست بکشد و بکوشد سیاست های توسعه طلبانه "اسرائیل" را در سرزمین های اشغالی متوقف و بر تشکیل دولت جدید تأکید کند.
بوش از نفوذ نهفته و بالایی برخوردار و قادر بود که تهدید به کاهش حمایت اقتصادی آمریکا از "اسرائیل" کند و به طور حتم تقریباً همه مردم آمریکا به او در این کار یاری می رساندند. نظر سنجی مه 2003 نشان داد که بیش از 60% از آمریکایی ها خواستار عدم حمایت از "اسرائیل" شدند. این میزان در میان فعالان سیاسی امریکا حدود 70 درصد است. 73% هم گفتند که بهتر است آمریکا از هیچ یک از طرفین جانبداری نکند.
با این وجود دولت بوش در تغییر سیاست های "اسرائیل" شکست خورد و در پایان نیز واشنگتن مجبور شد که به جای آن از روش تندرویانه "اسرائیل" حمایت کند. با گذشت زمان دولت آمریکا همان توجیهاتی را که "اسرائیل" ارائه می داد، تکرار کرد تا جایی که موضع آمریکا و "اسرائیل" یکسان گردید. در فوریه 2003 در تیتر اصلی روزنامه واشنگتن پست وضعیت مذکور این گونه تشریح شد:"موضع بوش و شارون در قبال خاورمیانه کاملاً به هم نزدیک است ". و سبب اصلی این تحول لابی صهیونیستی است.
داستان از اینجا آغاز گردید که در اواخر سپتامبر 2001 هنگامی که بوش رئیس جمهور آمریکا شارون نخست وزیر "اسرائیل" را تحت فشار قرار داد تا در مناطق اشغالی خوددار باشد و اجازه دهد که شیمون پرز وزیر امور خارجه "اسرائیل" با یاسر عرفات رهبر فلسطینیان دیداری داشته باشد این در حالی بود که بوش شدیداً از رهبری عرفات انتقاد می کرد. همچنین بوش علناً اعلام کرد که با تشکیل دولت فلسطینی موافق است. شارون از تحولات احساس خطر کرد و بوش را متهم کرد که می کوشد " از حساب ما عرب ها را خشنود سازد" و هشدار داد که "اسرائیل" هرگز چکسلواکی نخواهد بود".
بوش از تشبیه وی به نویل چامبرلین ( نخست وزیر انگلیس که سیاست جلب رضایت آلمان نازی را در تاریخ 1869ـ 1940 در پیش گرفت) خشمگین شد و آری فلیشر مسئول دفتر مطبوعاتی کاخ سفید این اظهارات شارون را "غیر مقبول" خواند. نخست وزیر "اسرائیل" عذرخواهی صوری انجام داد اما بلافاصله دست به دامن لابی شد تا بوش و مردم آمریکا را قانع سازند که آمریکا و "اسرائیل" به طور مشترک از سوی تروریسم تهدید می شوند و مقامات "اسرائیلی" و نمایندگان لابی به طور مکرر تأکید کردند که بین عرفات و اسامه بن لادن تفاوت چندانی وجود ندارد و اصرار ورزیدند که بهتر است ایالت متحده آمریکا و "اسرائیل" رهبر منتخب فلسطینیان را طرد کنند و با آن تعامل نکنند.
لابی نیز در کنگره به تکاپو افتاد و در 16 نوامبر 89 سناتور را با نامه ای به نزد بوش فرستادند و او را به خاطر مقابله با عرفات ستودند و همچنین از ایالت متحده خواستند که مانع انتقام جویی "اسرائیل" از فلسطینیان نشود و اصرار داشتند که دولت آمریکا علناً یادآور شود که از "اسرائیل" حمایت می کند . بر اساس نوشته روزنامه نیویورک تایمز این نامه در نشستی که دو هفته پیش بین رهبران جامعه یهودیان آمریکا و اعضای برجسته مجلس سنا برگزار شد تهیه گردید. در این روزنامه یادآورد شده است که تنظیم کننده اصلی این نامه سازمان "ایپاک" بود.
در اواخر نوامبر روابط بین تل آویو و واشنگتن بسیار بهبود یافت که بخشی از آن به تلاش های لابی باز می گشت که برای سوق دادن سیاست آمریکا به سمت " اسرائیل" کوشش فراوان کرد و بخش دیگر به پیروزی اولیه آمریکا در افغانستان مربوط می شد که نیاز به حمایت عرب ها در تعامل با جنبش القاعده را کمتر کرد. شارون در اوالیل دسامبر از واشنگتن دیدن کرد و نشست دوستانه ای با بوش برقرار ساخت.
اما در آوریل 2002 پس از آغاز عملیات سپر دفاعی ارتش رژیم صهیونیستی و سیطره دوباره بر مناطق اصلی فلسطین در کرانه باختری از سوی این رژیم بار دیگر مشکلات بروز کرد. بوش می دانست که این کار "اسرائیل" به وجهه آمریکا در جهان عرب و اسلام ضربه می زند و به جنگ با تروریسم زیان می رسدند از این رو در 4 آوریل از شارون خواست که تهاجمات را متوقف و عقب نشینی را آغاز کند. بوش دو روز پس از ارسال این درخواست برای شارون گفت یعنی اینکه "عقب نشینی بدون تأخیر". کوندالیزا رایس مشاور امنیت ملی بوش در 7 آوریل به خبرنگاران گفت"منظور از عبارت بدون تأخیر یعنی بدون تأخیر است یعنی اینکه هم اکنون باید اجرا شود. در همان روز کالین پاول وزیر امور خارجه آمریکا به خاورمیانه آمد تا طرف های درگیر را تحت فشار قرار دهد تا جنگ را متوقف و مذاکرات را آغاز کنند."اسرائیل" و لابی فعالیت را آغاز کردند. یکی از اهداف اصلی کالین پاول که از سوی مسئولان حامی "اسرائیل" در دفتر دیک چینی و در پنتاگون و همچنین از سوی کارشناسان نو محافظه کار همچون رابرت کاجان و ویلیام کریستول که وی را متهم کرده بود بین تروریست ها و کسانی که با تروریست ها مقابله می کنند، تفاوتی قائل نیست، همین بود. هدف دوم شخص بوش بود که از سوی رهبران یهود و مسیحیان تندرو که از مهم ترین عناصر تشکیل دهنده سیاست به شمار می رفتند، تحت فشار بود. تام دیلی و دیک آرمی به طور صریح تأکید کردند که باید از "اسرائیل" حمایت گردد همچنین دیلی و ترینت لوت رهبر اقلیت ها در مجلس سنا از کاخ سفید دیدن و شخصاً به بوش رئیس جمهور آمریکا گوشزد کردند که باید از موضع خود بازگردد.
از نخستین نشانه های عقب نشینی بوش از موضع خود این بود که در 11 آوریل یعنی یک هفته پس از اینکه بوش از شارون در خواست کرد نیروهایش را به عقب ببرد، این بود که آری فلیشر اظهار داشت که رئیس جمهور معتقد است که شارون "مرد صلح" است. بوش این عبارت را هنگام بازگشت پاول از مأموریت نافرجامش تکرار کرد و به خبرنگاران گفت که شارون به روش راضی کننده ای به درخواست او برای بازگشت فوری و کامل پاسخ داده است. شارون به این اقدام دست نزده بود، اما رئیس ایالت متحده دیگر تمایل نداشت این قضیه را دنبال کند.
جنگ علیه عراق به خاطر "اسرائیل"
در این خلال کنگره آمریکا به حمایت از شارون برخاست و در دوم مه کنگره اعتراضات دولت را نادیده گرفت و با تصویب دو لایحه بر حمایت از "اسرائیل" تأکید کرد در هر دو لایحه تأکید شد که ایالت متحده آمریکا پشتیبان "اسرائیل" خواهد بود و این دو کشور با توجه به تصویب مجلس نمایندگان به طور مشترک در دفاع از اسرائیل شرکت خواهند کرد". در مجلس نمایندگان همچنین "حمایت یاسر عرفات از تروریسم" محکوم گردید. چه بسا لابی و تبلیغاتی که وی از آن کمک گرفت یاسر عرفات را قطب اصلی مشکلات تروریسم جلوه داد. در پی آن چند روز بعد اعلام گردید که هیئتی از اعضای کنگره تشکیل شده اند تا حقایق را در "اسرائیل" برملا سازند و شارون باید در برابر فشارهای آمریکا برای کشیده شدن به پای میز مذاکرات با عرفات مقاومت کند. در نهم مه کمیته اعتبارات مالی وابسته به کنگره تشکیل جلسه داد تا اعطای اعتبار اضافی بالغ بر 200 میلیون دلار را به رژیم صهیونیستی برای مبارزه با تروریسم بررسی کند. کالین پاول وزیر امور خارجه آمریکا به این معامله اعتراض کرد اما لابی از آن حمایت کرد و مانند دو مصوبه گذشته کنگره پاول از میدان به در شد.
خلاصه اینکه شارون و لابی با رئیس جمهور آمریکا شاخ به شاخ شدند اما آن دو بر وی پیروز شدند. جیمی شالیف روزنامه نگاری که برای روزنامه "معاریو" مطلب می نویسد در گزارشی آورده است که همکاران شارون "تلاش نکردند که خوشحالی خود را در برابر شکست پاول مخفی کنند". شارون معتقد بود که این شکست در نظر بوش شکست بزرگی است، هر دو به آن افتخار می کردند وهر یک انگشت دیگری را می گزید. از آن روز به بعد وضعیت هیچ تغییری نکرده است. دولت بوش هر گونه همکاری مجدد با عرفات را که در ماه نوامبر 2004 از دنیا رفت مردود شمرد. دولت بوش پس از آن با محمود عباس رهبر جدید فلسطینیان گفت و گو کرد اما وی کمک چندانی برای تشکیل دولت مستقل فلسطین نکرد. شارون به توسعه طرح خود برای جدایی یک جانبه از فلسطینیان ادامه داد و این کار را با عقب نشینی از غزه و توسعه همزمان مناطق تحت سیطره در کرانه باختری ادامه داد این طرح ساخت دیوار امنیتی را که زمین های فلسطینیان را مصادره و شهرک های اشغالی را توسعه می دهد و راه ها و جاده های ارتباطی زیادی را به این شهرک ها متصل می سازد، تحقق می بخشد. راهبرد شارون در مخالفت با مذاکره با عباس و مخالفت شدید با دستیابی فلسطینیان به امتیازاتی موجب شد که حماس پیروزی هایی در انتخابات کسب کند. با به قدرت رسیدن حماس اسرائیل بهانه دیگری برای خودداری از گفت و گو با فلسطینیان پیدا کرد. دولت بوش نیز با اقدامات شارون و کارهای ایهود اولمرت جانشین شارون موافقت کرد و حتی بوش از الحاق اراضی فلسطینی به اراضی اشغالی ابراز خرسندی کرد و بدین وسیله با تناقض سیاست هایش با سیاست های اعلام شده آمریکا که رؤسای جمهور قبلی آمریکا از لیندا جانسون گرفته تا پیش از بوش در پیش گرفته بودند صحه گذاشت. مسئولان آمریکایی فقط انتقادات اندکی از اقدامات اسرائیل داشتند و هیچ اقدامی عملی برای کمک به تأسیس دولت مستقل فلسطین انجام ندادند تا آنجا که برنت اسکاو کرافت در اکتبر سال 2004 اعلام کرد شارون بوش را تحت سیطره قرار داده تا جایی که بوش بسان انگشتری در انگشتش می چرخد، تا آنجا که اگر بوش بخواهد آمریکا اندکی از اسرائیل فاصله بگیرد یا از اعمال اسرائیل در مناطق اشغالی انتقاد کند یقیناً با خشم لابی یهودی و نمایندگان کنگره حامی این لابی مواجه می شود. نامزدهای رئیس جمهوری از حزب دمکراتیک نیز این حقایق را خوب درک کرده اند و به همین سبب بود که جان کری در سال 2004 از حمایت نامحدود خود از اسرائیل سخن گفت و همین امر سبب شد که هیلاری کلینتون نیز امروزه حمایت علنی خود را از اسرائیل اعلام کند.
درهمین راستا حمایت آمریکا از سیاست های "اسرائیل" بر ضد فلسطینیان اهداف لابی را برآورده می سازد اما خواسته لابی به این جا ختم نمی شود، لابی همچنین از آمریکا می خواهد به "اسرائیل" کمک کند تا قدرت برتر منطقه خاورمیانه باشد. عجیب نیست که تلاش های کابینه رژیم صهیونیستی و تشریک مساعی گروه های حامی اسرائیل در آمریکا در کنار هم قرار گیرد و آنها به همراه هم و با جدیت سیاست های دولت بوش را در قبال عراق و سوریه و ایران تدوین کنند و علاوه بر این، طرح های بزرگی برای تغییر نقشه سیاسی خاورمیانه داشته باشند.
لابی و جنگ علیه عراق
نومحافظه کاران حاضر در دولت آمریکا مهم ترین گروه تاثیرگذار در آمریکا جهت آغاز جنگ علیه عراق بودند. آنها همچنین نزدیک ترین دوستان حزب اسرائیلی لیکود به شمار می روند. مضاف بر آن، بسیاری از رؤسای سازمان های اصلی وابسته به لابی اسرائیل از جنگ علیه عراق حمایت کردند. به نوشته مجله فوروارد، هنگامی که بوش تلاش می کرد جنگ علیه عراق را توجیه کند مهم ترین سازمان های یهودی آمریکا به حمایت از وی برخاستند و از او حمایت کردند. رهبران یهود آمریکا یکی پس از دیگری با انتشار بیانیه هایی لزوم از بین بردن صدام حسین و سلاح های کشتار جمعی اش را مورد تاکید قرار دادند. این مجله در سرمقاله خود نوشته است، نگرانی سلامت اسرائیل و حفظ امنیت این این رژیم یقینا بزرگ ترین انگیزه ای بود که گروه های صهیونیستی در آمریکا بر آن تاکید می کردند و در جلسات آنان مطرح می شد.
نومحافظه کاران حتی پیش از آنکه بوش به ریاست جمهوری آمریکا انتخاب شود، تصمیم گرفته بودند که صدام را از سر راه بردارند. آنان در دو نامه سرگشاده به کلینتون این موضوع را مورد تاکید قرار داده بودند. امضا کنندگان این نامه ها افرادی مانند الیوت آبرامز و جان بولتون و داگلاس فیث و ویلیام کریستول و برنارد لوئیس و دونالد رامسفلد و ریچارد پرل و پس ولفوویتز بودند و این افراد دشواری چندانی در اقناع دولت کلینتون برای بر عهده گرفتن این هدف بزرگ که همان نابودی صدام بود، نیافتند.
حملات 11 سپتامبر فرصت مناسبی برای نومحافظه کاران آمریکا فراهم کرد تا بر اساس آن بهانه های خود برای جنگ علیه عراق را توجیه کنند.
ولفوویتز در پانزدهم سپتامبر در کمپ دیوید با بوش دیدار کرد و او را به حمله به عراق پیش از حمله به افغانستان ترغیب کرد. هر چند که بوش در عمل ابتدا به افغانستان حمله کرد، اما جنگ علیه عراق نیز احتمالی کاملا جدی بود و طولی نکشید که بوش در تاریخ 21 نوامبر سال 2001 طراحان عملیات نظامی آمریکا را مأمور توسعه برنامه ها و طراحی عملیاتی جنگی برای انجام تجاوز به عراق کرد.
نومحافظه کاران تلاش های خود را افزایش دادند و تلاش های زیادی در مراکز قدرت و نفوذ برای این کار مبذول داشتند. هر چند که ما اطلاعات کاملی از آنچه در پشت پرده اتفاق افتاده نداریم اما افرادی مانند لوئیس و فواد عجمی از دانشگاه جان هاپکینز گزارش هایی منتشر کردند که نشان می دهد نومحافظه کاران دیک چنی را به جنگ علیه عراق قانع ساخته بودند. نظرات چنی هم به صورت گسترده از نظرات نومحافظه کاران زیر مجموعه خودش مانند ایرک ایدلمان و جان حنا و لیپی (از قوی ترین شخصیت های دولت آمریکا) و رئیس هیأت معاونین چنی سرچشمه گرفته بود.
تحولات منطقه
هیچ گاه گمان نمی رفت که جنگ علیه عراق چنین هزینه هایی داشته باشد و هدف فقط آن بود که گامی مقدماتی برای تغییر نقشه سیاسی خاورمیانه برداشته شود.
این راهبرد بلندپروازانه، نادیده گرفتن سیاست های سابق آمریکا بود و لابی یهودی و "اسرائیل" محرک این تحول بودند. این موضوع به ویژه پس از آغاز جنگ علیه عراق از طریق خبری که در صفحه اول روزنامه وال استریت ژورنال منتشر شد، افشا گردید. تیتر این خبر تمام داستان را نشان می دهد. "آرزوی رئیس: تغییر تمام منطقه" و ایجاد منطقه ای دمکراتیک و نزدیک به آمریکا که این فکر از "اسرائیل" و نومحافظه کاران ریشه گرفته است.
هنگامی که در سال 2002 میلادی جنگ در عراق اولویت مهمی را به خود اختصاص می داد، نومحافظه کاران فقط در فکر تغییرات در منطقه بودند.
چارلز کرامر این طرح بزرگ را چنین توصیف می کند و می گوید که این طرح از افکار ناتان شارانسکی سیاستمدار اسرائیلی که نوشته هایش بوش را تحت تاثیر قرار داده، سرچشمه گرفته است. اما شارانسکی در "اسرائیل" تنها نبود، بلکه طیف های وسیعی از اسرائیلی ها معتقد بودند که سقوط صدام خاورمیانه را به نفع اسرائیل تغییر می دهد. ادلف بین در مقاله ای در روزنامه هاآرتص نوشت، " افسران بلندپایه ارتش اسرائیل و نزدیکان آریل شارون از جمله افراییم هالیوی مشاور امنیت ملی وی تصویری خوشبینانه از آینده ای که پس از جنگ در انتظار "اسرائیل" است، ترسیم کرده بودند. آنان تصور می کردند که با سقوط صدام، دشمنان دیگر اسرائیل یکی پس از دیگری نابود می شود و با رفتن آنها، تروریسم و سلاح های کشتار جمعی هم از میان می رود.
خلاصه اینکه، سران رژیم صهیونیستی و نومحافظه کاران و دولت بوش همه جنگ عراق را نخستین گام برای تغییر وضع خاورمیانه می دانستند.
هواداران "اسرائیل" سوریه و ایران را نشانه می گیرند
سران اسرائیل پس از مارس سال 2003 تلا ش های خود را برای اقناع دولت بوش به حمله به سوریه و فشار بر این کشور متمرکز کردند، زیرا پیش از آن مشغول مسائل مربوط به جنگ علیه عراق بودند.
هنگامی که بغداد در آوریل آن سال سقوط کرد، شارون و ژنرال ها و مردانش واشنگتن را به حمله به دمشق تشویق کردند. برای نمونه شارون و شائول موفاز با انجام مصاحبه هایی در روزنامه های صهیونیستی انجام دادند. شارون در مصاحبه ای با روزنامه یدیوت اهارانوت از آمریکا خواست که فشارهای شدیدی علیه سوریه به اجرا گذارد. موفاز نیز به صراحت به معاریو گفته بود که ما فهرست بلندبالایی از مسائلی داریم که فکر می کنیم باید از سوریه بخواهیم آنها را انجام دهد و مناسب آن است که از طریق آمریکایی ها آن را عملی کنیم.
افراییم هالیوی مشاور امنیت ملی شارون هم خطاب به گروهی که در سالن مرکز مطالعات خاورمیانه واشنگتن گرد آمده بودند، گفت: وظیفه امروز آمریکا آن است که با قاطعیت و خشونت با سوریه برخورد کند. واشنگتن پست هم نوشت که "اسرائیل" تبلیغات علیه سوریه را تغذیه می کرد و گزارش هایی درباره اقدامات بشار اسد برای سازمان های اطلاعاتی آمریکا ارسال می کرد.
اعضای لابی یهودی آمریکا نیز دقیقا به همین کارها و انتشار همین بهانه ها دست زدند. ولفوویتز می گوید: نظام حاکم بر سوریه باید تغییر کند. ریچارد پرل نیز به یکی از روزنامه نگاران گفته بود که می توانیم یک نامه کوتاه منتشر کنیم، نامه ای دو کلمه ای به حکومت های خصم در خاورمیانه: " نوبت شماست". مرکز مطالعات خاورمیانه واشنگتن در اوایل ماه آوریل گزارشی درباره نظر دو حزب آمریکا منتشر کرد که در آن آمده بود، سوریه نباید به معنای این نامه بی تفاوت باشد. معنای این پیام آن است که کشورهایی که سیاست های صدام حسین مخلوع را پی می گیرند،ممکن است در پایان با همان سرنوشتی مواجه شوند که او شد. کلین هالوی در پانزدهم آوریل مقاله ای در روزنامه لوس آنجلس تایمز با نام " در قدم بعدی فشارها بر سوریه افزایش یافت" منتشر کرد. زیو چاویتز نیز در همان روز مقاله ای در نیویورک تایمز با عنوان " سوریه دوست تروریسم و نیازمند تغییر است"، چاپ کرد. لورنس کابلان نیز در تاریخ 21 آوریل مقاله ای در روزنامه نیو ریبیلک منتشر کرد تا بگوید که " بشار اسد رئیس جمهور سوریه برای آمریکا خطرناک است".
پس از آن لایحه مجازات سوریه در صورت خودداری از عقب نشینی از لبنان و دست کشیدن از سلاح های کشتار جمعی و توقف حمایت از تروریسم به وسیله ایلیوت اینگل نماینده کنگره از ایالات نیویورک به کنگره ارائه شد. در این لایحه همچنین از سوریه و لبنان خواسته شده است که اقداماتی عملی و ملموس برای امضای صلح با "اسرائیل" انجام دهند. لابی یهودی آمریکا و ایپاک به شدت از این مصوبه حمایت کردند.
حمله به ایران
"اسرائیلی ها" تمایل دارند که هر تهدیدی را با تندترین کلمات و عبارات مطرح کنند، اما آنها ایران را مهم ترین و خطرناک ترین دشمن خود می دانند. همه اسرائیلی ها بر این باورند که هر کشور اسلامی در خاورمیانه که سلاح اتمی داشته باشد، برای آنان یک تهدید سرنوشت ساز و جدی است. بنیامین بن الیعازر وزیر جنگ سابق رژیم صهیونیستی مدتی پیش از جنگ علیه عراق گفته بود که "عراق یک مشکل است، اما شما باید این نکته را بپذیرید که اگر از من بپرسید، من ایران را از عراق خطرناک تر می دانم.
شارون در ماه نوامبر سال 2002 در مصاحبه ای با روزنامه تایمز لندن به صراحت از آمریکا خواست که با ایران مقابله کند. او پس از آنکه ایران را منشأ تروریسم جهان معرفی کرد و گفت که این کشور تصمیم گرفته است سلاح اتمی بسازد، اعلام کرد که دولت بوش باید پس از پاین جنگ علیه عراق از زور علیه ایران استفاده کند. روزنامه هاآرتص در اواخر آوریل سال 2003 در گزارشی نوشت که سفیر اسرائیل در آمریکا خواستار تغییر نظام حاکم بر ایران شده است. این سفیر گفته است که ساقط کردن صدام کافی نبود و آمریکا باید به راه خود ادامه دهد زیرا هنوز خطرات بزرگی ما را از سوی سوریه و بزرگ تر از آن از سوی ایران تهدید می کند.
نومحافظه کاران نیز حتی یک لحظه از تلاش برای بهانه تراشی و ربط امور به هم جهت توجیه قضیه تغییر نظام حاکم بر ایران، فروگذار نکردند. در ششم ماه مه این سال کنگره ای درباره ایران در یکی از مراکز تحقیقاتی آمریکا برگزار شد. مؤسسه دفاع از دمکراسی ها و مرکز مطالعات هدسون در برگزاری این کنفرانس مشارکت کردند.
همه سخنگویان این کنفرانس از حامیان "اسرائیل" بودند و بسیاری از آنها از آمریکا خواستند که در جهت تغییر حکومت ایران تلاش کند. طبق معمول مقالات زیادی هم از سوی نومحافظه کاران در جهت فراهم کردن مقدمات حمله به ایران منتشر کردند. برای نمونه ویلیام کریستول در مقاله ای که در تاریخ 12 مه سال 2003 در روزنامه ویکلی استاندارد به چاپ رساند، گفت: آزادی عراق نبردی بزرگ در مسیر ترسیم نقشه جدید خاورمیانه بود، اما نبرد بزرگ تر که امیدواریم نظامی نباشد، علیه ایران خواهد بود.
دولت بوش با تسلیم در برابر فشارهای لابی یهودی آمریکا، تلاش شبانه روزی خود را برای متوقف کردن برنامه هسته ای ایران آغاز کرد. اما هنوز موفقیتی قابل ذکر کسب نکرده است و به نظر می رسد که ایران تصمیم گرفته است که به زرادخانه هسته ای دست یابد. به همین سبب لابی فشارهای خود را افزایش داد و در این راه از همه توان راهبردی و حیله های خود استفاده کرد. اکنون هر روز مقالات و مطالب زیادی درباره اینکه اگر ایران به سلاح هسته ای دست یابد، خطر بزرگ جهان را تهدید می کند، منتشر می شود. در این مقالات عمدتا به جهان هشدار داده شده است که هر گونه سازش با نظام "تروریستی" ایران، خطرناک است و در صورت ناکام ماندن تلاش های سیاسی باید به اقدامات جدی تری دست زد. لابی یهودی آمریکا همچنین تلاش های خود را بر کنگره آمریکا متمرکز کرده تا لایحه حمایت از آزادی در ایران را در این کنگره به تصویب برساند و این امر می تواند تحریم ها علیه ایران را گسترش دهد. مقامات صهیونیستی نیز هشدار داده اند که اگر ایران به برنامه های هسته ای خود ادامه دهد، به اقدامی پیشگیرانه دست خواهند زد که بخشی از اهداف این هشدارها تاکید بر تمرکز واشنگتن بر این قضیه است.
خلاصه
بنابراین شگفت آور نیست که "اسرائیل" و حامیان و هوادارانش در آمریکا از دولت این کشور انتظار دارند که با هر تهدید علیه امنیت "اسرائیل" مبارزه کند و چنانچه تلاش های آنها برای تدوین سیاست های آمریکا در این راستا موفقیتی کسب کرد و دشمنان اسرائیل تضعیف یا نابود شدند، در آن صورت "اسرائیل" می تواند فلسطینیان را از میان بردارد و در انجام هر کاری علیه آنان آزاد خواهد بود. در آن صورت این آمریکاست که هم بیشتر تلاش های جنگی را در جبهه ها متقبل شده و کاروانی از کشته ها تشکیل داده است و هم مشکلات ناشی از بازسازی آنچه تخریب کرده و پرداخت تاوان آن را تحمل کند.
اگر آمریکا در ایجاد تغییر در خاورمیانه ناکام ماند و مجبور شد با جهان عرب و اسلام که هر روز به سمت اصولگرایی بیشتر به پیش می رود، درگیر شود، این "اسرائیل" است که از حمایت ابرقدرت جهان برخوردار شده است، البته از نظر لابی یهودی این بهترین نتیجه نیست، اما همین مسأله می تواند بهانه ای برای آمریکا باشد تا اندکی از "اسرائیل" فاصله بگیرد یا از زور خود برای وادار کردن "اسرائیل" به صلح با فلسطینیان استفاده کند.
نتیجه گیری
آیا می توان لابی یهودی را مهار کرد؟ انسان تمایل دارد که این اعتقاد جبهه عملی به خود بگیرد، زیرا آمریکا پس از شکست در عراق و نیاز به بهبود وجهه اش در جهان و پاک کردن غباری که در جهان عرب و اسلام بر چهره آمریکا باقی مانده، باید به این کار دست بزند، اما ناگهان رسوایی دیگری به بار می آید که نشان می دهد مقامات ایپاک حتی اسرار دولت آمریکا را برای "اسرائیل" می فرستند.
دلایلی منطقی وجود دارد که به رهبران آمریکا اجازه می دهد که گروگان کامل لابی یهودی نباشند و مقداری هر چند اندک از آنها فاصله بگیرند و در خاورمیانه سیاسی منسجم تر با منافع حقیقی آمریکا اتخاذ کنند و به ویژه استفاده آمریکا از فشار برای تحقق صلح عادلانه میان فلسطینیان و "اسرائیل" می تواند هدف های بزرگ از جمله مبارزه با افراطی گری و تقویت دمکراسی در خاورمیانه را تحقق بخشد.
اما این کار خیلی زود انجام نمی شود، زیرا ایپاک و همپیمانانش (در میان مسیحیان صهیونیستی) دشمنان قدرتمندی ندارند. آنان می دانند که دفاع از اسرائیل فردا از امروز دشوارتر است و به همین سبب فعالیت های خود را افزایش داده و گروه های کاری خود را بیشتر می کنند، مضاف بر آنکه سیاستمداران آمریکا نیز به شدت نسبت به کمک های مالی برای انتخابات و دیگر فشارهای حساسیت دارند و انتظار می رود که رسانه های اصلی هم همچنان به حمایت از "اسرائیل" ـ بدون در نظر گرفتن اقداماتش ـ ادامه دهند.
وضعیت نگران کننده است، زیرا نفوذ لابی یهودی مشکلات زیادی در جبهه های مختلف در بر دارد. این نفوذ موجب افزایش خطرات تروریسم برای همه کشورها از جمله کشورهای اروپایی هم پیمان آمریکا خواهد شد. این لابی با جلوگیری از فشار رهبران آمریکا بر "اسرائیل" جهت پذیرش صلح، پایان مناقشه "اسرائیلی ـ فلسطینی را ناممکن می سازند.
این وضع بهانه های لازم را به دست افراطی ها می دهد و دایره فعالیت تروریست های احتمالی و هواداران آنها را گسترش می دهد و به ایجاد رادیکالیسم اسلامی در جهان کمک می کند.
علاوه بر آن، تلاش لابی یهودی برای تغییر نظامی در ایران و سوریه ممکن است به حمله آمریکا به این کشورها منجر شود که این نیز می تواند عواقب وخیمی داشته باشد، زیرا ما به عراق دیگری نیاز نداریم. کمترین دشمنی این لابی با این دو کشور سبب می شود که آمریکا نتواند آنها را علیه سازمان القاعده و شورش ها در عراق با خود همراه کند، زیرا آمریکا در این زمینه به شدت نیازمند همکاری این دو دولت است.
این موضوع همچنین جنبه اخلاقی دارد، زیرا آمریکا به کمک این لابی به "اسرائیل" امکان داده است که مناطق اشغالی را توسعه دهد و به این سبب در ارتکاب جنایت های زیادی علیه فلسطینیان با این رژیم همراه و همکار بوده است. این وضع تلاش های آمریکا برای تقویت دمکراسی در خارج از فلسطین را کاملا نابود می کند و تلاش های این کشور برای تشویق کشورهای دیگر به احترام به حقوق بشر را با مانع مواجه می سازد.
به نظر می رسد که تلاش های آمریکا برای جلوگیری از توسعه سلاح های هسته ای ریاکارانه باشد، زیرا باید توجه داشت که زرادخانه هسته ای "اسرائیل" را نادیده گرفته است که این امر ایران و سایر کشورها را به تلاش برای در اختیار گرفتن توانایی های مشابهی تشویق و تحریک می کند.
مضاف بر آنکه تبلیغات لابی یهودی برای خفه کردن انتقادها از "اسرائیل" خود برای دمکراسی نیز کاملا مضر است. به سکوت واداشتن مخالفان از طریق تنظیم فهرست های سیاه و تحریم ـ یا به این بهانه که منتقدان یهودی ستیز هستند ـ با اصل گفت و گوی آزادی که دمکراسی بر آن استوار است، مغایرت دارد. کنگره آمریکا نیز از انجام گفت و گویی جدی درباره مسائل حیاتی در زمینه تمام امور دمکراتیک ناتوان مانده است و هواداران "اسرائیل" نیز باید در دفاع از نظر خود و مقابله با انتقادهای دیگران آزاد باشند، اما تلاش ها برای متوقف کردن گفت و گو از طریق ترساندن باید به صراحت از سوی کسانی که به آزادی بیان و گفت و گوی آزاد در مسائل مهم اعتقاد دارند، محکوم شود.
در پایان باید خاطر نشان شویم که تاثیر لابی یهودی برای "اسرائیل" بد بوده است، زیرا می توانست با اقداماتی مانند امضای توافق صلح با سوریه و اجرای کامل و فوری توافقات اسلو واشنگتن را به حمایت از خود وادار کند، اما محروم کردن فلسطینیان از حقوق مشروع سیاسی شان، یقینا "اسرائیل" را امن تر نمی کند و عملیات گسترده برای کشتار یا به حاشیه راندن نسلی از رهبران فلسطین قدرت سازمان هایی مانند حماس را افزایش داده و شمار رهبران فلسطینی علاقه مند به پذیرش سازش و توانا برای انجام آن را کاهش داده است.
این روند احتمال آنکه اشغالگری "اسرائیل" آن را به دولتی مطرود تبدیل کند ـ بلایی که در گذشته بر سر نظام حاکم بر آفریقای جنوبی آمد ـ را بسیار افزایش می دهد. جالب آنکه اگر لابی یهودی آمریکا قدرت کمتری داشت و سیاست های آمریکا منصفانه تر بود، "اسرائیل" وضعیت بهتری می داشت.
اما هنوز امیدهایی وجود دارد، زیرا به رغم قدرت زیاد لابی یهودی، اما نفوذ آن تاثیر معکوس گذاشته و این مسأله را نمی توان انکار کرد. ابرقدرت ها می توانند نقص ها و عیب های خود را برای اندک زمانی مخفی نگه دارند، اما این کار برای مدت طولانی امکان پذیر نیست. به همین سبب آنچه امروز مورد نیاز است، گفت وگوی شفاف و صریح درباره نفوذ لابی یهودی و گفت و گوی صریح تر درباره منافع و مصالح ایالات متحده در منطقه حساس خاورمیانه است. هر چ
ند که سلامت "اسرائیل" یکی از این منافع است، اما ادامه اشغال کرانه باختری به وسیله اسرائیل یا اجرای سیاست های فراگیرتر این رژیم در منطقه نمی تواند در این زمینه مفید باشد و بررسی صریح و آشکار حدود دفاع راهبردی و اخلاقی برای حمایت های آمریکا را مشخص خواهد ساخت و به آمریکا امکان می دهد موضعی هماهنگ تر با مصالح ملی اش و نیز با مصالح کشورهای منطقه و نیز "اسرائیل" اتخاذ کند.
-------------------------------------------------------------
این پژوهش که در ماه مارس سال 2006 میلادی در آمریکا منتشر شد واکنش های گسترده ای در آمریکا و جهان در پی داشت.
نویسندگان معروف و آکادمیک این پژوهش هدف حملات شدید لابی صهیونیستی در آمریکا و هوادارنش قرار گرفتند. دانشگاه هاروارد مجبور شد که نام خود را از سربرگ این تحقیق حذف کند.
این متن از ترجمه عربی گزارش یاد شده که در روزهای 31 مارس و 7 آوریل سال 2006 در روزنامه الخلیج چاپ امارات منتشر شد، ترجمه شده است.
م.ا.ر.ف
به گزارش خبرنگار سياسي ايرنا،"علي لاريجاني"روزپنجشنبه درجمع خبرنگاران گفت: حركتهايي كه اسراييل در روزهاي اخير آغاز كرده نشان ميدهد كه اين رژيم ميخواهد شرايط منطقه را طوري تغيير دهد كه زير چتر آن، دولت فلسطين را تحت فشار قرار دهد.
لاريجاني افزود: اين حركتهاي تند رژيم صهيونيستي در داخل مراكزي كه نيروهاي غيرنظامي حضور دارند چه در غزه و چه در لبنان نشان ميدهد كه هدف "ناامنسازي " را دنبال ميكند.
وي تاكيد كرد: اين گونه رفتارها به ضرر رژيم صهيونيستي است،چون مقاومت بيشتر منطقه را برانگيخته خواهد كرد.
لاريجاني از اعلام آمادگي دولت جمهوري اسلامي ايران براي بازسازي تاسيسات زيربنايي لبنان خبر داد كه بدست نيروهاي رژيم صهيونيستي منهدم شده است .
نيروهاي هوايي و زميني رژيم صهيونيستي در ۲۴ساعت گذشته مناطق مختلف لبنان از جمله فرودگاه بينالمللي بيروت و چندين پل و نيروگاه را بمباران كردند كه به كشته شدن ۶۰لبناني و زخمي شدن بيش از ۷۰نفر منجر شد.
وزارت امور خارجه كويت در بيانيهاي اعلام كرد دو تن از اتباع اين كشور براثر بمباران روز پنجشنبه شهر صيدا توسط رژيم صهيونيستي كشته شدند .
بنابراين بيانيه ،در كنار دو كويتي كشته شده كه يك مرد ۷۰ساله و فرزند ۳۰ساله اوست ، يك خدمتكار زن آنهااز كشوري آسيايي نيز كشته شده است .
بمباران فرودگاه بينالمللي بيروت توسط جنگندههاي رژيم صهيونيستي، موجب شده اكنون هزاران تن ازاتباع كويت كه براي رهايي از دماي شديد هواي كشورشان به لبنان آمده ان ، براي بازگشت به كويت سرگردان شوند.
هزاران تن از ثروتمندان كويت طي سالهاي اخير ويلاها و آپارتمانهاي مجللي را در شهرهاي توريستي لبنان خريدهاند تا در تابستانها كه دماي هوا در كشورشان بالاست به اين كشور مسافرت كنند .
ژاك شيراك رييس جمهوري فرانسه خواستار توقف سريع حملات رژيم صهيونيستي اسراييل به لبنان شد.
گزارش كاخ رياست جمهوري فرانسه"اليزه" در روز پنجشنبه حاكيست: رييس جمهوري اين كشور در تماس تلفني امروز خود با كوفي عنان دبير كل سازمان ملل خواستار توقف سريع حملات اسراييل به لبنان و درعين حال آزادي سربازان ربوده شده اسراييلي شد.
كاخ اليزه ربودن دو سرباز اسراييلي را به عنوان يك اقدام غير مسوولانه محكوم و اعلام كرده است كه اين عمل سبب شعله ور شدن آتش در منطقه شدهاست.
شيراك در اين تماس تلفني همچنين حمايت خود از تلاشهاي سازمان ملل براي پايان دادن به اين خشونتها را اعلام كرده و به عنان گفت كه با همكاري تنگاتنگ با ديگر اعضاي شوراي امنيت وكشورهاي منطقه، براي پايان دادن به اين خشونتها تلاش خواهد كرد.
فرانسه هم اكنون رياست شوراي امنيت را برعهده دارد.
تلويزيون خبري فرانسه" ال.ث.يي" نيز امروز اعلام كرد كه شيراك با اشاره به بمباران نيروهاي اسراييلي درلبنان تاكيد كرده كه اوضاع اين كشور را به دقت زير نظر دارد.
به گزارش اين شبكه تلويزيوني فرانسه، شيراك افزود: همه از اوضاع لبنان بسيار نگران هستند.
براساس اين گزارش، شيراك دستورات لازم براي فراهم آوردن زمينههاي كاهش درگيريها درمنطقه را صادر كرده است.
ژاك شيراك رييس جمهوري فرانسه در همين راستا امروز با دومينيك دوويلپن نخست وزير اين كشور در كاخ اليزه ديدارو گفت وگو كرده است.
فيليپ دوست بلازي وزير خارجه فرانسه نيز امروز حمله اسراييل به لبنان را محكوم كرده است.
ارتش رژيم صهيونيستي ازشب گذشته حملات زيادي را عليه لبنان آغاز كرده و فرودگاه و بسياري از پلهاي مواصلاتي در اطراف بيروت را منفجر كرده است.
براساس گزارشهاي رسيده تاكنون نزديك به ۳۰تن از مردم عادي لبنان در اين عمليات كشته شده اند.
گذرگاه مرزي "جديده- يابوس" ميان سوريه و لبنان هم اينك با ازدحام كم سابقهيي روبه روست.
به گزارش خبرنگار ايرنا، خيل متقاضيان ورود به سوريه، ترافيك سنگيني را در اين گذرگاه مرزي ايجاد كرده است .
"عمر شهاب العيسي" مسوول گمرك جديده- يابوس در گفت وگويي با خبرنگار ايرنا، علت اين شلوغي كم سابقه را تجاوزات نظامي رژيم صهيونيستي به لبنان عنوان كرد.
وي گفت: در پي تجاوزات ديروز و امروز صهيونيستها به جنوب لبنان و نيز بيروت، بسياري از لبنانيها و گردشگران خارجي وحشت زده در پي فرار از لبنان برآمده اند.
العيسي افزود: گمرك مرزي سوريه تسهيلات لازم را براي ورود اين افراد به سوريه فراهم كرده است .
در حملهي هوايي امروز ارتش رژيم صهيونيستي به جنوب لبنان دستكم ۳۱نفر و در ۲۴ساعت گذشته ۵۹نفر كشته و دهها تن ديگر زخمي شده اند.
فريب و خيانت، انحراف اخلاقی
بسيار مهم و مفيد می نمايد اگر با رفتار و اخلاق يهوديان از طريق خلق و خويشان که در نصوص توراتی آمده، آشنا شويم. يهوديان می پندارند که ملت برگزيده و مقدسی هستند که يهوه آنان را برای خود انتخاب کرده تا اينکه ملتش، ملتی خاص و او پروردگارشان باشد.
يقيناً چنين تئوری تنگ نظرانه دارای پايه های اصولی است که يهوديان در نظريه برتری جويانه خود به آن استناد می جويند. اين انديشه امت های ديگر را به پيروی از رفتار يهود، انديشه دينی و مدنی آنها وادار می کند تا اينکه خود الگو و نمونه آنها باشند. مانند ارزشهای اخلاقی، ديد انسانی، تلاش، تعامل، برادری و اتحاد، ديد باز نسبت به آفاق حقيقت، تسامح، آزادی، عدالت و مساوات.
الگو و نمونه هميشه بايد دارای خصايص مثبت و متمايزی باشد تا او را شايسته ترقی و استعلا گرداند. شايان ذکر است که اسوه و نمونه هميشه ديد باز، روحی تسامح گرا و روانی والا دارد که به همکاری، تسامح و برادری دعوت می کند.
چگونه می توانيم، قبول کنيم که يهوديان نطفه مقدس و ملت برگزيده ای هستند که “رب الجنود“، آنها را به عنوان ملت خاص خود انتخاب کرده است، به اين اعتبار که يهوديان تنها ملتی هستند که شايسته برتری و استعلا هستند و کليه ملتها بايد در خدمت آنها بوده و آنها را عبادت کنند و لو اينکه به نابودی خود آنها بيانجامد.
در فصل اول و دوم مسائل مربوط به خوی ستيزه جويانه و نژادپرستانه يهود که نصوص تورات بر آنها به عنوان خلاصه دين يهود و جوهره آن تأکيد می ورزد، آمده است و نهايت بسته بودن، تعصب، ستيزه جوی و نژاد پرستی آنها را با استناد به اين نصوص توضيح داده ام.
در اين فصل با استناد به نصوص تورات، آنچه را که از نشانه های فريب و خيانت و انحراف اخلاقی ملت برگزيده و مقدس خدا آمده، عرضه می کنم، اينها خلق و خوی اجداد يهوديان امروزی هستند که اجمالاً الگو و مرجع اساسی آنان در زندگی دينی و مدنی شان می باشند.
رهبران کنونی رژيم صهيونيستی به خلق و خوی شمشون و جدعون و داود و فرزندان يعقوب (بر اساس آنچه در کتابهای تحريف شده آنها درباره اين افراد آمده است) را به گمان اينکه آنها نمايندگان گذشتگان هستند استناد می کنند و آن را پيش روی خود ساخته اند و اعمال و کارهای آنان را قهرمانانه و بزرگ منشانه می نامند که اقتدا به رفتار اين اشخاص (گذشتگان) ضروری است. عليرغم خوی ناخوشايند و منفی يهود که بيانگر انحراف اخلاقی، فريب، خيانت، ستيزه جوی و نژادپرستی شرم آور است و در تاريخ آمده اما اين عمل يهوديان بازخوانی تاريخ است.
هر کسی نگاهی بر اسفار تورات بياندازد به اين نتيجه می رسد که، فريب، خيانت و انحراف اخلاقی از اصول و ارزشهای اسلاف يهوديان امروز است، اين اصول در انديشه دينی يهود اساسی و جوهری است.
يهوديت بر مبنای بيم و واهمه از ديگران، برتری جوی، ستيزه جويی و نژاد پرستی شکل گرفته است. اين خلق و خوی حتماً بايد روح يهوديی را با صفاتی چون فريب، خيانت و انحراف اخلاقی متصف گرداند، که در نتيجه يهوی حق دارد سرقت کند... اما نه از يهودی ديگر بلکه از افراد غير خودی و کارهای ديگر چون زنا، قتل، فريب و خيانت و غيره می تواند انجام دهد (بدين معنی که می توانند با غير خودی چنين کارهای انجام دهند).
يهوديان با چنين ديد تنگ نظرانه با ديگران برخورد می کنند، اين اصول درانديشه دينی يهود جوهری و اساسی هستند که در کتاب تورات و تلمود تدوين شده است و امروزه در مدارس رژيم صهيونيستی و همچنين در مدارس مخصوص يهوديان در اماکن اقامتی آنها در کشورهای جهان تدريس می شود.
کودکان يهودی با چنين انديشه های تربيت می شوند و اينگونه اخلاق آنها با افکار نابرابری، ستيزه جويی، فريب، واهمه، برتری جويی و نژادپرستی رشد می کند.
به همين خاطر ضروريست که بر نصوص تورات و لو به اختصار، نگاهی بياندازيم و در مورد خلق وخوی يهوديان که اسلاف آنان بر آن بوده اند و به عنوان روشی اساسی برای نسلهايشان در آمده است، سخن بگوييم.
فريب و خيانت:
در سفر پيدايش می خوانيم که يعقوب (اسرائيل) و فرزندانش هنگام بازگشت از “فدان آرام“ در منطقه “شکيم“ سکنی گزيدند. حاکم منطقه “يدعی حمور“ بود که متصف به اخلاق پسنديده، و روحيه انسانی بازی داشت. پسر ايشان “شکيم“ عاشق دختر يعقوب “دنيه“ شد. “حمور“او را برای پسرش خواستگاری کرده و گفت: پسرم شکيم عاشق دخترتان شده است. دخترتان را به همسری پسرم درآوريد و ما را به خويشاوندی خود قبول کنيد. با هم پيوند خويشاوندی برقرار کنيم، با ما زندگی کنيد و اين سرزمين نيز از آن شماست. در آن به زندگی و تجارت بپردازيد و می توانيد از آن بخريد و مالک شويد.
“سپس شکيم به پدر و برادران دختر گفت: دست از سرم برداريد، خير و برکت را از چشمهای شما می بينم. چيزی را که بخواهيد به شما می دهم و هر چه دلتان می خواهد مهريه را بيشتر کنيد، که من پرداخت می کنم و هر چه را بخواهيد به شما می بخشم اما اين دختر را به من بدهيد.“
بنی اسرائيل اين پيوند خويشاوندی را بی حرمتی به خود قلمداد کردند. زيرا دين يهود اجازه اختلاط با ديگر ملتها را نمی دهد و پيوند خويشاوندی هم نوعی اختلاط است که يهوديان هرگز آن را نمی پذيرند.
به خاطر اين که آنان در اين سرزمين غريب و تعدادشان کم بود توانايی روياروی با اهالی شکيم را نداشتند تا به آنها حمله کرده و از چنين پيوند خويشاوندی ممانعت کنند. به همين خاطر چاره ای جز فريب و خيانت برای رهايی از اين پيوند نداشتند و از پاک سرشتی و شجاعت حمور حاکم منطقه و فرزندش شکيم سوء استفاده کردند.
فرزندان يعقوب چاره ای انديشيدند که عبارت بود از موافقت ظاهری با اين پيوند به شرط اينکه حمور و فرزندش “شکيم“ و کليه اهالی شکيم ختنه شوند. در اين باره در تورات می خوانيم:“ فرزندان يعقوب به شکيم و پدرش “حمور“ با حيله خاصی جواب مثبت دادند به آنها گفتند که ما نمی توانيم دخترمان را به پسری که ختنه نشده بدهيم. اگر مانند ما که ختنه هستيم، افراد ذکور شما ختنه شدند دختر به شما می دهيم و از شما می گيريم.
حمور و فرزندش با اين شرط موافقت کردند بی خبر از اينکه اين نوعی حيله و دسيسه برای فريب دادن آنها و کليه اهالی شکيم است. در اين خصوص در تورات می خوانيم: سخن آنان به مذاق حمور و فرزندش خوش آمد. و پسرش در انجام اين شرط درنگ نکرد. چرا که وی عاشق دختر يعقوب بود. شکيم سخاوتمندترين فرد خانواده پدرش بود. حمور و شکيم به جلو در شهر آمدند و برای اهالی شهر چنين گفتند: اينها قومی هستند که صلح طلب بوده و سر دشمنی با ما ندارند، پس در اين ديار ساکن شوند و در آن به داد وستد بپردازند. اين سرزمين پيشکش آنهاست و با هم پيوند خويشاوندی برقرار می کنيم و اکنون که ما در يک مکان زندگی می کنيم و مانند آنها خود را ختنه می کنيم، يک ملت واحدی خواهيم شد.
دکتر علی خلیل
بندهايی از تلمود
نگرش تلمود درباره فلسطين:
مفاهيمی که در تلمود در خصوص سرزمين مقدس “فسلطين“ آمده است؛ نقش مهمی را در عرصه انديشه و فعاليت صهيونيستی ايفا می کند. رهبران لائيک و متدين صهيونيسم برای توجيه اقدامات و طرحهای جنگ طلبانه خود در فلسطين عربی به آنها استنادجسته اند. امروزه اين مفاهيم و انديشه های غيبی هنوز هم نقش مهم و حساسی را در رژيم صهيونيستی در زمينه های اجتماعی، اقتصادی، آموزشی و سياسی بازی می کنند. مسأله ای که صهيونيستها به آن استناد می جويند، انديشه ظهور حضرت مسيح است که بن گوريون در مورد آن می گويد: اين تفکر بقای ملت يهود را در طول تاريخ تضمين کرده و حکومتی را بوجود آورده که هم اکنون وسيله ای برای تحقق تفکر ظهور شده است.
اين تفکر، که تفکر انتظار فرج مسيحيان است نقش محوری را در يهوديت تلمودی ايفا می کند. اين تفکر پيوند مستحکمی با ايده ی بازگشت به سرزمين مقدس “موعود“ و بازسازی هيکل و بيرون راندن عربها دارد.
در سفرهای تلمود اهتمام احبار يهودی در تفکر ظهور، تجلی می يابد که در نزد آنان به عقيده أی جامع تبديل شده است که مؤلفه اساسی آحاد ملت يهود را تشکيل می دهد. اين ايده و تفکر آنها را با وطن قديمی خود پيوند زده و اميد آنان را معطوف به آينده کرده است و همچنين برای مقابله با کليه مشکلات (که از آن رنج برده اند) به آنان صبر و پايداری می بخشد.
دکتر اسعد رزوق در خصوص بيشتر اين بند ها که درباره تفکر ظهور سخن می گويند و نگرش احبار يهود به آن، زمان و اسباب و نتايج آن، مطالبی را بيان کرده است.
در سفر “سنهدرين“ در مورد انديشه های مختلف دينی يهود که نظريه “تنائيم“ از آنهاست ، اينگونه می خوانيم : بعد از گذشت هفت سال مسيح منتظر، که از نسل داود است خواهد آمد و نشانه های آن در هر سال از اين هفت سال ظاهر می شود. از جمله اينکه توبه شرط نجات است و علائم اين توبه رشد حاصلخيزی سرزمين فلسطين بر اساس نظر خاخام “ابا“ است. اين در حالی است که خاخام ديگر “حاما بن حانينان بن داود“ می گويد تا سيطره کوچکترين حکومتها بر اسرائيل از بين نرود اين فرج حاصل نخواهد شد. عده ای از خاخام ها طول عصر ظهور مسيح را بين 40 تا 70 سال می دانند. البته عده ای ديگر از علمای يهود (خاخام ها) بر اين عقيده اند که اين مدت بين 365 يا 400 سال است.
بر اساس نظر احبار يهود مسيح از نسل داود است و بر دشمنان اسرائيل غلبه می کند و آنان را برای رهايی “اسرائيل“ از بين می برد و فلسطين را به آنان باز می گرداند.
در سفر “تعانيت“ خاخام “يوحنان“ به سخنی که در سفر “هوشع“ در تورات، اصحاح يازدهم آمده است، اينگونه پاسخ می دهد: يکتای قدوس بلند مرتبه گفت: هرگز وارد قدس آسمانی نخواهم شد تا اينکه زمينه برای ورود به قدس زمينی فراهم شود.
احبار تملودی می گويند : جمع شدن يهوديان در فلسطين از دستاوردهای عصر ظهور مسيح است. در بخشی که سخنان حکيمانه خاخام “اليعازر“ آمده است مطلبی مشابه آن وجود دارد که می خوانيم: برای يکتای قدوس بلند مرتبه اين گونه تقدير شده است که بنی اسرائيل را از مناطق مختلف جهان دور هم جمع کند و همچنانکه کشاورز نهال را از خاکی به خاکی ديگر منتقل می کند و در آنجا می کارد يکتای قدوس بلند مرتبه نيز يهوديان را از سرزمين پست برمی دارد و به سرزمين پاک و طاهر می برد.
انديشه های تلمودی عصر ظهور مسيح، تصويری را از فلسطين در کنار مسئله جمع آوری تبعيدشدگان بنی اسرائيل ترسيم می کند و احبار از جمع شدن قوم بنی اسرائيل در فلسطين و تقسيم اين سرزمين مبان 12 نواده بنی اسرائيل سخن گفته اند و به هر اندازه که سرزمين فلسطين پر از يهودی شود، مرزهای آن گسترش می يابد.
رابی يوحنان در سفر “بابا بترا“ در باره تفسير عبارت “زيرا که او بر دريا آن را پايه ريزی کرده و بر روی رودخانه آن را تثبيت کرده است“ ( المزبور 24/2) می گويد: مقصود از آن سرزمين اسرائيل است و مقصود از درياها، درياهای هفت گانه و مقصود از رودخانه ها، رودخانه های چهارگانه آن است. درياچه ها و درياهای هفت گانه عبارتند از: طبريا، سدوم (بحر الميت)، إيلات، حولا، سيبکابی، أسباميا، مديترانه و رودخانه های چهارگانه: اردن، يرموک، کراميون، ينجاه، اوبيجا.
تصويری که ادبيات تلمودی برای مرزهای سرزمين اسرائيل در آينده ترسيم می کند بر اساس سفر “دباريم“ می باشد: مرزهای اسرائيل گسترش خواهد يافت و از هرطرف توسعه می يابد، و دروازه های قدس به دمشق می رسد و دياسبورا برای برافراشتن خيمه هايش در مرکز فلسطين خواهد آمد.
اجتهادات و تفسيرهای زيادی از احبار تلمودی درباره سرزمين فلسطين و محق بودن بنی اسرائيل روايت شده است که بر اساس وعده خداوند به يعقوب مبنی بر دادن سرزمين کنعانيان به او و نسلش تحت عنوان ميراث هميشگی می باشد.
آنها بر اين عقيده هستند که سرزمين کنعان از آن سام بن نوح بوده است و آنها هم از نوادگان او می باشند. در حاليکه کنعانيان از نسل حام بوده اند. که به اين سرزمين آمده اند تا از آن تا آمدن بنی اسرائيل پاسداری کنند و يکتای قدوس کليه امتها را مورد امتحان قرار داد و متوجه شد که تنها نسل سرگردان “بنی اسرائيل“ مستحق تورات است و همه شهرها را پيمود، متوجه شد که تنها قدس شايسته ساختن هيکل است. سپس کليه سرزمينها را پيمود، دريافت تنها سرزمينی که شايسته بنی اسرائيل است، سرزمين اسرائيل می باشد.
احبار تلمودی پيوسته بر اين نکته اشاره دارند که سرزمين کنعان مطابق آنچه در تورات سفر پيدايش، اصحاح نهم آمده است، متعلق به آنهاست. سفر پيدايش اصحاح نهم: "کنعان ملعون است به همين خاطر برده ای برای بردگان برادران خود خواهد بود". مطابق تفسير احبار بدين معناست که برده جزء اموال صاحبش است و اگر اين سرزمين به کنعانيان داده شده است، پس صاحبان آنها يهوديان هستند و حضرت ابراهيم همه فرزندان کنيزان را از ارث محروم ساخت و تمام دارايی خود را به فرزندش اسحق داد. در نتيجه پدر در قيد حيات اقدام به تقسيم ارث ميان فرزندانش نمود و سپس يکی پس از ديگری را از ارث محروم ساخت در اين صورت آيا حقی بر گردن يکديگر خواهند داشت.. که تلمود جواب می دهد هرگز چنين حقی نخواهند داشت.
نگرش تملود به ديگران:
نگرش تلمودی، يهود را از ديگران (امتهای غير يهودی) متمايز ساخته است که در نتيجه بر اساس اين نگرش، ملت يهود ملتی برگزيده و نطفه مقدس هستند و فقط آنها انسانند و ديگر ملتها حيواناتی هستند که بايد نحر شوند ... که نحر غير از ذبح است. ذبح نيازمند تبريک است اما نحر نيازمند آن نيست.
دکتر علی خلیل
گريه بر شارون
به قلم:عبدالباری عطوان
احمد قریع ، نخست وزیر تشكیلات خودگردان تنها كسی نبود كه تاسف خود را از بیماری شارون ابراز داشت و به روزنامه نگاران گفت كه برای شفای شارون، نخست وزیر رژیم اشغالگر قدس نماز می خواند؛ صائب عریقات مذاكره كننده ارشد تشكیلات خودگردان نیز طی اظهاراتی، نگرانی خود را از پیامدهای منفی عدم حضور سیاسی شارون بر جریان صلح اعلام كرد.
این اظهارات نابخردانه و قرائت های نادرست از بازی های سیاسی، حكایت از ترویج تصویری دارد كه غرب از شارون درست كرده است. غرب از شارون تصویر مردی را ساخته كه در پی صلح است و تنها صهیونیستی است كه می تواند كشتی مذاكرات را به سمت ساحل تشكیل یك دولت مستقل فلسطینی بكشاند.
در این میان، شاید بتوان گفت كه كودكان فلسطینی ساكن اردوگاه های شهر خان یونس در بیان احساسات خود و شمار زیادی از عرب ها و مسلمانان بسیار صادقانه عمل كردند و با پخش شیرینی، شادی خود از سكته مغزی شارون و مرگ سیاسی وی ابراز داشتند.
در نگاهی به تاریخ می بینیم كه مسئولان دولت عبری و در راس آنها شارون به هیچ وجه در لحظه ای كه یاسر عرفات در بستر افتاده بود و با عوارض سمومی كه صهیونیست ها وارد بدنش كرده بودند، دست و پنجه نرم می كرد، برای او نماز نگذارند و برایش آرزوی سلامتی نكرده و حتی حاضر نشدند كه خوشحالی خود را از مرگ عرفات پنهان نگاه دارند چرا كه او را مانعی بر سر راه صلح می دیدند، مانعی كه باید در سریع ترین وقت و با استفاده از هر وسیله ممكن نابود كرد.
شاید در نظر شمار زیادی از عرب ها و فلسطینی های غربزده، كار كودكان فلسطینی ساكن اردوگاه های آوارگان شهر خان یونس، كاری خلاف تمدن باشد ولی چه انتظاری می توان از افرادی داشت كه پدران، برادران، خانه ها و حتی چند تكه لباس ژنده ای را هم كه داشتند، در جریان حملات بی امان نظامیان تابع فرمان شارون و كشتارهای هولناكی كه این مقام خونخوار صهیونیست در طول شصت سال زندگی ننگین خود به راه انداخته بود، از دست داده اند.
شارون، صهیونیست ها را نیز فریب داد. هنگامی كه به دروغ به آنها وعده تامین امنیت را داد. مسئولان آمریكایی و اروپایی را نیز فریب داد و این تفكر را در مغز آنان حك كرد كه شارون از یك گرگ وحشی به یك میش بی آزار تبدیل شده است و دوست دارد كه چند سال باقی مانده از عمرش را در راه اجرای نقشه راه صرف كند و سعی كرد كه عقب نشینی از غزه را اقدامی عظیم جلوه دهد.
در نگاهی دقیق تر می بینیم كه صهیونیست ها پیش از آنكه شارون زمام امور را در اختیار بگیرد، از امنیت بیشتر و حتی از چهره بین المللی بهتری برخوردار بودند. شارون پس از دیدار شوم خود از بیت المقدس روی كار آمد، دیداری كه به انتفاضه دوم انجامید؛ انتفاضه ای كه باعث افزایش عملیات های نظامی علیه صهیونیست ها شد و كشته شدن نزدیك به هزار "اسرائیلی" و ضعف بخش جهانگردی و اقتصاد دولت عبری را با خود به دنبال داشت.
شارون در صدد آن بود تا این توهم را در ذهن صهیونیست ها جای دهد كه با ساخت دیوار حائل و عقب نشینی از نوار غزه، می توان یهودی بودن دولت عبری و همچنین حفظ عرق یهودی "اسرائیل" را تضمین كرد و یهودیان را در برابر بافت جمعیتی رو به رشد فلسطینی ها در امان نگاه داشت؛ ولی زمان نشان داد كه یك میلیارد و نیمی كه این مسئول صهیونیست خرج ساخت دیوار حائل كرد، بی فایده بود چرا كه دیوار حائل نتوانست مانعی را بر سر راه شهادت طلبان فلسطینی برای وصول به نتانیا و الخضیره به وجود آورد، ضمن آنكه حملات موشكی مبارزان فلسطینی همچون سیلی به سمت شهرها و شهرك های صهیونیست نشین سرازیر می شود و با دقت به اهداف مشخص شده اصابت می كند.
شارون به بهانه جلوگیری از عملیات های مقاومت، كرانه باختری را مجددا اشغال كرد ولی این مسئله به افزایش عملیات علیه صهیونیست ها انجامید. شارون پیش از آنكه عرفات را با استفاده از سم بكشد، مقر او را نیز به محاصره خود درآورد چرا كه از نظر شارون، عرفات به عنوان مانعی بر سر راه صلح به شمار می آمد. نخست وزیر بیمار صهیونیست عامل اصلی ناامنی ها و نابسامانی های امنیتی در كرانه باختری و نوار غزه بود.
متاسفانه با تمامی این وجود، مسئولان غربی برای او می گریند و دست دعا برای شفایش بر می دارند چرا كه شارون به نظر آنه تنها كسی است كه می تواند روند صلح را به پیش برد. آری! اروپایی هایی كه انتظار می رفت، در تحلیل های سیاسی خود از شارون بسیار علمی عمل كنند، فراموش كرده اند كه شارون همان مردی است كه تمامی توافق نامه صلح میان عرب ها و "اسرائیل" - از كمپ دیوید یك و دو گرفته تا توافق نامه اسلو - را رد و زیر پا گذاشت و از اجرای تعهداتی كه به عرب ها داده بود، سر باز زد.
در نگاهی به زندگی سرتاسر جرم و جنایت این نخست وزیر ددمنش دولت عبری، می بینیم كه شارون همان فردی بود كه شهرك صهیونیست نشین "معالیه آدومیم" را با هدف محاصره شهر قدس، جدا كردنش از كرانه باختری و اسكان شهرك نشینان صهیونیست مقیم نوار غزه در آن، گسترش داد و 350 مایل مربع از زمین های قدس و اطراف آن را به منظور ساخت شهرك های جدید صهیونیست نشین مصادره كرد و شهرك های موجود را نیز گسترش داد، یعنی اینكه مساحت اشغال شده در كرانه باختری، دو برابر مساحت آزاد شده در نوار غزه بود.
سیاست های یك جانبه شارون باعث هرج و مرج در نوار غزه و كرانه باختری شد. شارون با زیر پا گذاشتن تمامی بندهای مربوط به توافق نامه آتش بس كه در شرم الشیخ به امضا رسیده بود، اعتباری را كه محمود عباس در نزد فلسطینی ها داشت، از بین برد.
آری! نخست وزیر بیمار صهیونیست بر خلاف اموری كه در توافق نامه آتش بس متعهد به اجرای آن شده بود، دست از شهرك سازی بر نداشت، همچنان به ترور رهبران جهاد و گردان های الاقصی ادامه داد، اسرای فلسطینی را آزاد نكرد و به منظور فشار هر چه بیشتر به اقتصاد فلسطین، 376 ایست بازرسی را در كرانه باختری ایجاد كرد.
به هر حال، مرگ سیاسی شارون بیش از آنكه به نفع فلسطینی ها باشد، به نفع "اسرائیلی ها" خواهد بود چرا كه این مقام برجسته دولت عبری رویای دروغین امنیت و آرامش را به صهیونیست ها فروخت. شارون به خوبی با نقطه ضعف جامعه صهیونیست آشنا بود و می دانست كه صهیونیست ها از عقده هستریك ترس رنج می برند و همیشه در پی ژنرالی هستند كه بتواند امنیت را برای آنان به ارمغان آورد.
فلسطینی ها هرگز به خاطر مرگ شارون و یا هر مسئول دیگر صهیونیست كه فلسطینیان را به عنوان نمونه ای برای آزمایش سلاح های آمریكایی و صهیونیستی می دانستند و هزاران زن و مرد و كوچك و بزرگ فلسطینی را هدف گلوله های خود قرار داده اند، قطره اشكی نخواهند ریخت و حتی اگر روزی فلسطینی ها به خاطر مرگ شارون شیرینی پخش كنند، نباید سرزنش شان كرد و آنها را به بی تمدنی متهم كرد و صد البته اگر بلایی كه شارون بر سر فلسطینیان آورد، بر سر هر قوم دیگری می آورد، نتیجه چیزی جز این نبود.
مرگ شارون و زوال صهیونیسم
به قلم: دكتر عبدالوهاب المسیری
همزمان با نامشخص بودن اوضاع جسمانی آریل شارون نخست وزیر رژیم صهیونیستی و آینده و سرنوشت سیاسی وی، بار دیگر اظهارنظرها و مناقشات در میان تحلیلگران و نویسندگان صهیونیست درباره آینده دولتی كه شارون در طول سال های طولانی گذشته نماد آن به شمار می رفت، از سر گرفته شده است. هر بار كه رژیم صهیونیستی با یك بحران شدید مواجه می گردد _ كه هر از چند گاهی نیز شاهد چنین بحران هایی در این رژیم هستیم _ چنین مناقشاتی طرح می شود.
برای نمونه با آغاز انتفاضه اول فلسطینیان در سال 1987م، "اسرائیل هارئیل" نماینده شهرك نشینان صهیونیست نگرانی خود را از هر گونه امتیاز دهی رژیم صهیونیستی كه موجودیت دولت (یهودی) را تهدید كند، اعلام كرد. (روزنامه جیروزالیم پست 30/1/1988). یكی از شماره های مجله آمریكایی نیوزویك نیز روی جلد شماره دوم آوریل سال 2002م. خود تصویری از "ستاره اسرائیل" (ستاره داود علامت پرچم رژیم صهیونیستی) را چاپ كرده بود كه در داخل آن نوشته شده است:"آینده اسرائیل، چگونه باقی می ماند؟". این مجله با طرح صریح این موضوع این پرسش را مطرح كرد كه "آیا دولت یهود خواهد توانست به حیات خود ادامه دهد؟ به چه قیمتی و با چه هویتی؟"
از آن تاریخ زمان زیادی نگذشته بود كه آبراهام بورگ نویسنده و سیاستمدار برجسته رژیم صهیونیستی ( و از رؤسای سابق كنست) بار دیگر این قضیه را طرح كرد و ناامیدی خود را از آینده جریان صهیونیسم اعلام كرد و نوشت:"زوال صهیونیسم به دروازه های ما رسیده است و نسل ما آخرین نسل معتقد به صهیونیسم است". (روزنامه یدیوت آهارانوت، 29 اوت 2003م)
فقط چند هفته بعد از آن بود كه یك نویسنده دیگر صهیونیستی به نام "یرون لندن" با انتشار مقاله ای در روزنامه صهیونیستی یدیوت آهارانوت (27/11/2003) نگرانی مشابهی ابراز داشت. این مقاله كه "عقربه های ساعت برای دولت اسرائیل به صفر نزدیك می شود" تاكید كرد "شمار زیادی از صهیونیست ها تردید دارند كه آیا دولت (عبری) 30 سال دیگر باقی خواهد بود؟".
از آن زمان تاكنون موضوع زوال رژیم صهیونیستی از زوایا و ابعاد گوناگونی مطرح شده است و در هیچ یك از آنها روزنه ای از امید (برای بقای این رژیم) دیده نمی شود.
یك نویسنده صهیونیست به نام آری شاویت به تازگی با انتشار مقاله ای در روزنامه صهیونیستی هاآرتص كه در تاریخ 13/1/2006 منتشر شد، این پرسش را طرح كرده است كه آیا جریان صهیونیسم بدون شارون – كه در طول 50 سال گذشته نقشی بسیار حیاتی برای ادامه بقای دولت یهودی ایفا كرده است - قادر به ادامه حیات است؟ این نویسنده صهیونیست در پایان مقاله چنین نتیجه می گیرد كه "جامعه ای كه شارون از میان آن می رود قابلیت آن را دارد كه به آسانی به جنگ داخلی كشیده شود".
بی گمان اظهارنظر درباره آینده رژیم صهیونیستی، تاریخ سرنوشتی را كه تجربیات شهرك سازی (و شهرك نشینی) مشابه به آن دچار شده است، در اذهان زنده می كند. از جمله مهم ترین این تجربیات، نظام نژادپرست سفیدپوستان در كشور آفریقای جنوبی است. این نظام ( بر خلاف آنچه هواداران چنین نظام هایی برای توجیه بقایش، آن را ترویج می كنند ) بدون آنكه قتل عام گسترده گروهی یا عملیات نسل كشی یا جنگ های داخلی در آن رخ دهد، سقوط كرد. در طول قرن های گذشته سیاه پوستان آفریقایی كه صاحبان اصلی آفریقای جنوبی بودند بر حق خود در برخورداری از مساوات و زندگی شرافتمندانه در سرزمین خود تاكید كرده اند و با تمام شیوه های سیاسی و فرهنگی و نظامی در مقابل تلاش برای به تسلیم واداشتن و حذف و به حاشیه راندن خود مقاومت كردند. پس از سال ها "گفت و گوی مسلحانه" با اقلیت سفید پوست حاكم بر این كشور، اقلیت سفید پوست دریافت كه با ابزارهای امنیتی یا نظامی نمی تواند به راه حلی دائمی دست یابد و به همین سبب به سرنگونی رژیم نژادپرست تن داد و حاكمیت را به نمایندگان اصلی ساكنان این كشور به رهبری نلسون ماندلا سپرد. ماندلا در مدت مبارزه خود به هیچ وجه و حتی در بدترین شرایط از حق ملت خود در بكارگیری مقاومت مسلحانه در مقابل شهرك نشینان نژادپرست كوتاه نیامد. این تفكر و اقدامات عملی در پی آن، نشان دهنده ظهور نظام جدیدی بود كه توانست همه شهرك نشینان سفید پوست را به شهروند دولتی متكثر از نظر دینی و نژادی و ملیتی، در بر بگیرد. این امر زمینه را برای مشاركت همگانی در روند تحولات سیاسی و برخورداری از همه حقوق دینی و نژادی خود بدون مطرح شدن رنگ پوست و نوع زبان یا جنسیت فراهم آورد.
الگوی آفریقای جنوبی می تواند نمونه مناسبی برای تحقق در فلسطین نیز باشد، زیرا با بالا گرفتن "گفت و گوی مسلحانه" نگهداری مجموعه شهرك های صهیونیست برای كشورهای استعماری كه حامی آن هستند، هزینه زیادی خواهد داشت و ممكن است كه شهرك نشینان صهیونیست نیز به این نتیجه برسند كه دیگر راه حل های نظامی و امنیتی كارگر نیست و راهی جز كنار گذاشتن نژادپرستی و ادعاهای ملی و مذهبی شان وجود ندارد. این امر نیازمند آن است كه مقاومت فلسطینیان به اشكال گوناگون و در راس آن مبارزه مسلحانه ادامه یابد و همزمان به شهرك نشینان صهیونیست به ویژه یهودیان شرقی (یهودیانی كه از مشرق زمین به فلسطین آمده اند) پیام داده شود كه راه حل عرب ها برای مسأله اشغال فلسطین به معنای كشتار یهودیان یا نسل كشی و نابودی آنان نیست و این ادعاها فقط از سوی رهبران صهیونیستی مطرح می شود. راه حل فقط آن است كه نظام و دولت نژادپرست از بین برود و جامعه ای جدید بر اساس اصول انسانی و دمكراتیك تشكیل گردد، زیرا دولت صهیونیستی خود اعتراف دارد كه دولت همه شهروندانی كه در داخل این سرزمین زندگی می كنند، نیست، بلكه دولت یهودیان همه جهان است كه در خارج این سرزمین زندگی می كنند. این نگرش ادعای عجیبی است كه نه در تاریخ و نه در عرف و نه در قوانین بین المللی پایه و اساس مقبولی ندارد. دولت صهیونیستی همچنین خواستار "حق بازگشت" یهودیان سراسر جهان شده است و حال آنكه هزاران سال از زمان حضور كذایی آنان در سرزمین فلسطین گذشته است و اكثریت یهودیان جهان نیز زندگی در رژیم صهیونیستی را كه از ثبات و امنیت برخوردار نیست، نمی پذیرند و حاضر به زندگی در آن نیستند و جالب آنكه این دولت همزمان این حق (بازگشت) را برای فلسطینیانی كه چند سال پیش از سرزمین و دیار و كاشانه خود رانده و آواره شده اند، انكار می كند.
ضرورت دارد كه این نگرش نوین كه از ویژگی های انسانی و دمكراتیك برخوردار است به اقدامات مشخص و عملی تبدیل شود كه در راس آن لغو و ابطال "حق بازگشت یهودیان جهان" به فلسطین است كه یك نظریه نژادپرستانه است و لغو فعالیت "صندوق ملی یهودیان" كه از جمله قوانین نژادپرستانه آشكار و یكی از ستون های اصلی جریان شهرك سازی است، قرار دارد. قوانین مربوط به این طرح (صندوق ملی یهود) همه غیر یهودیان را از داشتن زمین یا كار در جایی كه به ادعای آنها "مال ملت یهود" است، محروم می كند. این بدان معناست كه عرب هایی كه شهروند همان دولت صهیونیستی به شمار می روند نیز از داشتن زمین كه آژانس یهود در تملك خود گرفته است و 90 درصد از سرزمین فلسطین اشغالی را تشكیل می دهد، منع می شوند. لازم به ذكر است كه این گونه قوانین نژادپرستانه مقوله "یهودی" را به مقوله ای حقوقی و قانونی تبدیل می كند و این امر به وضوح نشان می دهد كه این نژادپرستی صهیونیستی بخش جدایی ناپذیر اصول قانونی دولت صهیونیستی است و این امر یكی از ویژگی های اساسی حكومت های شهرك نشین و اشغالگر است، زیرا تبعیض نژادی از یك عمل كه نژادپرستان متعصب مرتكب می شوند به یك مصوبه و اصل قانونی بدل می شود و در پی آن هر كس كه آن را نادیده بگیرد، مجازات می شود. در اینجا باید تاكید شود كه پیگیری مبارزه مسلحانه از سوی ساكنان اصلی آفریقای جنوبی یكی از عناصر تعیین كننده در فروپاشی و زوال نظام آپارتاید در این كشور بوده است و حال آنكه این نظام نزدیك به 4 قرن در آفریقای جنوبی حكومت كرده و یك قدرت مستقل بود و تكیه چندانی به خارج از كشور نداشت و این امر برخلاف وضعیت رژیم صهیونیستی است. نكته دیگر نیز این است كه این رژیم همچنین از هیچ تلاشی برای بهره گیری از انواع روش های سركوب و ستم و شكنجه ساكنان اصلی سرزمین (فلسطین) ابایی ندارد. همین نمونه می تواند پاسخ بسیار مناسبی به آن كسانی باشد كه جایگاهی برای مقاومت فلسطین قائل نیستند یا از مبارزان می خواهند كه آنچه آن را "خشونت" می نامند، پایان دهند تا آنكه آمریكا از آنان خشنود گردد. این نمونه همچنین می تواند پاسخ مناسبی به آن دسته از كسانی باشد كه فكر می كنند رژیم صهیونیستی به "واقعیتی انكار ناپذیر" تبدیل شده است و راهی برای مقابله و مبارزه علیه آن وجود ندارد و به همین علت جز همنشینی با آن و پذیرش موجودیتش و اذعان به شرایط وجودی آن، چاره ای نیست. والله أعلم
منبع: روزنامه الاتحاد / امارات
21/1/2006
شارون را خوب بشناسيم
فرج ابوالعشة
شارون در حالی که با آمبولانس به سمت شهر قدس حرکت می کرد، در میانه راه همه آن چیزی را که در معده حجیمش جای داده بود، استفراغ کرد و وقتی به بیمارستان رسید، از هوش رفت و پس از آن نیز بر روی برانکار به داخل اتاق عمل رفت. با انتقال شارون به اتاق عمل، اختیارات وی به ایهود اولمرت تفویض شد. چند عمل جراحی بر روی نخست وزیر بیمار رژیم صهیونیستی انجام شد و همچنان نیز حالش وخیم است و پزشکان می گویند که حتی در صورت رهایی از دام مرگ نیز دیگر قادر به حضور در عرصه سیاست نخواهد بود و این به معنای مرگ سیاسی شارون است.
آری! آخرین بنیانگذار دولت نازیست و تروریست عبری دچار سکته کشنده انتفاضه شد. روزنامه های عبری زبان می نویسند که منابع نزدیک به پزشکان معالج شارون مسائل مختلفی را در سکته مغزی شارون دخیل می دانند. برخی ها بر این باورند، چون شارون در مرتبه اول بیمارستان را ترك کرد و به جای استراحت، سریعا به سراغ کارهای سیاسی اش رفت، به این سکته مغزی دچار شد.
گروهی دیگر بر این باروند که تلاش های شارون برای اینکه حزبش دو یا سه کرسی پارلمان را از دست ندهد، بلافاصله پس از ترخیص از بیمارستان سریعا به محل کار آمد، غافل از اینکه این مسئله باعث می شود که تمامی حیات خود را از دست دهد.
گروه سومی در این میان وجود دارند که می گویند مشکل مغزی شارون ناشی از فشار سنگین روانی بود که به دنبال کشف پرونده رشوه خواری خود و فرزندانش به وی وارد آمد، ولی در نظر من و فلسطینی ها عامل اصلی سکته شارون فشار انتفاضه بوده است، فشاری که بر اعصاب، مغز و ذهن این رهبر تروریست صهیونیست تاثیر گذارد، فشاری که باعث شد تا بر خلاف باورهای صهيونيست محورانه اش، برای اولين بار در تاريخ جنگ های صهيونيستي، با سرافكندگی از غزه خارج شود. آري! شارون كه هميشه عادت داشت ارتش ها و دولت های عربی را شكست دهد و می گفت: "بايد آن چنان عرب ها را در هم كوبيد كه ديگر ميل به جنگ در وجودشان كشته شود."، اين بار خوار و ذليل از غزه بيرون رفت.
شارون كه هدف نهايی اش، بيرون راندن كامل فلسطينی ها از كشورشان بود، وقتی فهميد كه اين كار غير ممكن است، به اين بسنده كرد كه شكستی سخت را به فلسطينی ها تحميل كند تا آنكه ملت فلسطين در برابر خواست و اراده دولت صهيونيست درباره شكل دولت فلسطينی كه البته در واقع هيچ مصداقی برای آن وجود نداشت، بپذيرد. دولت فلسطينی در تعريفی كه صهيونيست ها از اين دولت فلسطينی ارائه می دادند، عبارت بود از چند منطقه از هم جدا شده كوچك كه می توانست از حمايت های مالی بين المللی نيز برخوردار باشد؛ ولی ملت فلسطين اين مسئله را نپذيرفت و با وجود ترس و بزدلی جهان عرب، قدرت صهيونيست ها را در هم شكست و در مقابل درنده خويی های اشغالگران ايستادگی كرد تا جايی كه اين ايستادگی به سكته مغزی شارون انجاميد.
آري! اگر روزی ابوعمار با سم صهيونيست ها كشته شد، امروز شارون با سم مقاومت و مخالفت فلسطينی ها با خواست و اراده دولت عبری می ميرد.
امروز قصاب صبرا و شتيلا، كسی كه خون هزاران فلسطينی را بر زمين ريخته بود، خونريزی مغزی كرده و مغز و سيستم عصبی اش به طور كامل از كار افتاده و مغزش ديگر به توده گوشتی بی مصرف در بدنی مشلول بدل گشته است، توده گوشتی كه ديگر قادر به هيچ گونه تفكر و يا نطقی نيست.
سكته مغزی شارون شادی دو دسته را به دنبال داشت. اولين گروه صهيونيست های راستگرايی بودند كه مرگ شارون را مرگ يك شيطان می دانستند و البته حق داشتند كه از مرگ شارون خوشحال شوند.
دسته دوم نيز فلسطينی هايی بودند كه طبيعتا سكته مغزی شارون، سفاك بزرگ صهيونيست باعث خوشحالی آنان شد. شارونی كه بيش از نيم قرن خون فلسطينيان بی گناه را می ريخت. آغاز جنايت های شارون با كشتار "قبيه" در سال 1953 شروع شد، آن هنگامی كه اين ژنرال صهيونيست مسئوليت فرماندهی يگان 101 را به عهده داشت. يگانی كه 69 شهروند بی گناه فلسطينی كه بيشتر آنان را زنان و كودكان فلسطينی تشكيل می دادند، به خاك و خون كشيد و وقتی يكی از افراد اين يگان از شارون پرسيد: "آيا اينها دشمنان ما هستند؟ چند صد پناهنده مسكين و بی دفاع و شماری زن و كودك فلسطيني؟"
شارون در جواب اين سرباز صهيونيست می گويد: "اينان روسپيانی هستند كه به دشمنان ما و كسانی كه قصد كشتار هموطنان ما را دارند، خدمت می كنند. اگر اين كار را با اردوگاه های فلسطينی نكنيم، به زودی به پناهگاه قاتلان ما تبديل خواهد شد."
اين مسئله كاملا طبيعی است كه كودكان فلسطينی به خاطر سكته مغزی شارون در خيابان ها شيرينی ميان عابران و رانندگان خودروها پخش كنند و فرياد بزنند: "مرگ بر شارون، مرگ بر قصاب صبرا و شتيلا." يا اينكه دختران جوان فلسطينی هلهله شادی را به خاطر سكته مغزی شارون سر دهند و خودروهای فلسطينی مجهز به بلندگو - در حالی كه سرودهای انقلابی فلسطينی و ترانه های محلی فلسطينی از بلندگوهای شان پخش می شود – كوچه های اردوگاه پناهندگان "الرشيديه" را بپيمايند. به قول سامی ابوزهري، جهان در آستانه رهايی از يكی از برحسته ترين رهبران شرارت در جهان است.
آري! اگر چه بيشتر رهبران جهان عرب، برای آنكه بيش از اين در نظر مردمان خود اعتبارشان را از دست ندهند، از هر گونه اظهار نظر در مورد سكته مغزی شارون خودداری كردند، ولی رئيس جمهور جوان ايران رسما و به صراحت موضع مردم كشورش را اعلام كرد و در حالی كه اخبار مختلفی در مورد وضعيت شارون وجود داشت، ابراز اميدواری كرد كه قصاب صبرا و شتيلا به اسلاف خونخوارش بپيوندد.
پرسشی كه در اينجا مطرح می شود، پيش بينی های "حسنی مبارك" مبنی بر اينكه شارون تنها كسی بود كه می توانست چرخ صلح را به پيش ببرد، چه خواهد شد؟
در حال حاضر، پس از اينكه ثابت كرديم كه مرگ شارون، باعث تاسف ملت های عربی و اسلامی نخواهد شد؛ بايد در ورای اظهارات صهيونيست ها كه مرگ احتمالی شارون را با مرگ بن گوريون مقايسه می كنند و حتی عده ای ديگر كه او را همچون پادشاهان اسطوره ای بنی اسرائيل می دانند، به بررسی واقعگرايانه مسئله بپردازيم.
شارون از نظر مسلمانان، جامعه بشری و قوانين بين المللی يك جنايتكار به شمار می رود ولی در نگاه يهوديان به عنوان يك قهرمان اسطوری به شمار می رود. ضمنا اگرچه ده ها هزار "اسرائيلي" به دنبال بر ملا شدن پرونده جنايت های شارون در سال 1982 در تل آويو دست به تظاهرات زدند ولی اعتراض تظاهركنندگان به مسئله كشتار نبود بلكه مخالفت شان با شيوه كشتار بود. به هر حال شارون كه در كميته خاخام های يهودی نيز به خاطر جنايت های وحشيانه اش در صبرا و شتيلا محكوم و اين كميته با صدور دستوری خواستار عزل وی از منصب وزير جنگ شده بود، طولی نكشيد كه دوباره وارد عرصه سياست شد و انتخابش در سال 2001 به يك انتخاب متافيزيكی برای گزينش "داود منجي" بدل شد.
مسئله ای كه در اينجا مهم می نمايد، بررسی شخصيت شارون با تكيه بر افكار و مواضعش و همچنين ميزان وابستگی اسرائيلی ها به اوست، البته تنها هدف در اين ميان شناسايی بهتر دشمن است نه اينكه همچون انيس منصور "فيلسوف برتر از نگاه سادات" به يك صهيونيست بدل شويد؛ بلكه بايد همچون شيخ حسن نصرالله با شناخت بهتر دشمن، راه بهتر شكست دادنش را فرا بگيريد.
آري! بايد بررسی و قرائت تان از مسائل به گونه ای باشد كه بتوانيد مولفه های اصلی مقاومت كه باعث شد اين بولدوزر صهيونيست شهرك هايی كه با دستور خود بنا كرده بود، منهدم كند، را بيابيد.
شارون چه به عنوان يك ژنرال و چه به عنوان يك سياستمدار پيوندی محكم با "استراتژی حفظ سنگر" داشت. به اين معنا كه هيچگاه سنگرش را رها نمی كرد، مگر اينكه به اين نتيجه برسد كه ديگر هيچ راهی برای حفظش وجود ندارد و در اين لحظه است كه سنگر را تسليم می كند و به سنگر بعدی پناه می برد. (يعنی اينكه امكان دارد كه پس از قدرت يافتن به سنگری كه از آن عقب نشسته باز گردد.) برای شارون صلح در زمانی معنا پيدا می كند كه دچار شكست شده باشد.
بايد به اين نكته توجه داشت كه طرح شارون برای جداسازی غزه، بايد بر اساس استراتژی عقب نشينی تفسير شود كه اصل آن به استراتژی دژها در تلمود باز می گردد. خروج سربازان شارون از غزه تنها به معنای آن است كه به سنگر پشتی عقب می نشيند.
بد نيست كه ملت های عربی ميان وزن تاريخی رهبران خود و صهيونيست ها از بن گوريون گرفته تا شارون مقايسه ای داشته باشند. شارون، ژنرال صهيونيستی بود كه تمامی حيات نظامی و سياسی خود را صرف دفاع از ملت و گسترش دولتش كرد. شارون، قهرمان ارتش "اسرائيل" در جنگ های 48، 67 و 73 و يورش سال 82 دولت عبری به لبنان بود. بعد از پايان جنگ ها، شارون به يك مهره سوخته بدل شد ولی طولی نكشيد كه دوباره صهيونيست ها دست به دامانش شدند و او را به عنوان "مرد امنيت" ملقب كردند. به نظر اشغالگران، شارون تنها كسی بود كه می توانست به انتفاضه پايان دهد و ارمغان آور امنيت برای يهوديان باشد و با وجود عمليات قهرمانانه گروه های فلسطينی در مناطق اشغالی 48 و 67 باز هم صهيونيست ها چشم اميد به شارون دوخته بودند كه بهترين نمود اين اعتماد را می توان در حمايت صهيوينست ها از حزب جديد شارون "كاديما" كه به معنای پيش به جلو است، يافت ؛ كاديما يعنی اينكه از غزه عقب نشينی می كنيم و در مقابل در الحاق قدس و ساخت شهرك های صهيونيست نشين در غزه پيشروی می كنيم. ناگهان موتور بولدوزر صهيونيست ها از كار افتاد، يك تحليلگر سياسی در اين باره می نويسد: ‹‹ تمامی شهروندان زن و مرد "اسرائيلي" ديروز (روزی كه شارون روانه بيمارستان شد) نفس های شان را در سينه حبس و انگشتان را در هم گره كرده و دست به درگاه خدا بردند تا نخست وزير بيمارشان را نجات دهد. ››
اين نويسنده صهيونيست تاكيد می كند: ‹‹ درست است كه شمار زيادی از افراد دوست داشتند كه شارون را دوست نداشته باشند و تير انتقاد را به سمتش نشانه بگيرند، ولی بعدها فهميديم كه شارون جزئی از ما و اقداماتش گويای رويكردها و ويژگی های قومی و ملی ماست. شارون در نظر خيلی ها هم يك قهرمان بود، هم يك بزدل؛ هم يك انسان بزرگ بود هم يك انسان حقير و هم يك انسان محبوب بود و هم يك انسان مبغوض. ››
14 نخست وزير از زمان تشكيل دولت عبری در خدمت ملت، دولت و طرح صهيونيسم بوده، همانطور كه هميشه در معرض نقد و بازخواست بوده اند. اين در حالی است كه رهبران عرب تنها ملت خود را به سمت نابودی و فنا رهنمون بودند و بدون آنكه هيچ افتخار نظامی بيافرينند، تنها توده ای نشان نظامی را بر سر و سينه خود می آويختند. در اين ميان تنها اين رهبران مقاومت ملی از حسن نصرالله گرفته تا عرفات، شيخ احمد ياسين، دكتر رنتيسی و ديگر چهره های برجسته بودند كه به عرب ها اين اعتماد را بخشيدند كه می توان دشمن صهيونيستی را شكست داد و مقهور كرد.
درست است كه شارون و "اسرائيلی ها" حاكمان عرب را به باد تمسخر می گيرند ولی همين ها وقتی صحبت از رهبران فلسطينی می شود، نگرانی خود را از آنان اعلام می كنند.
صهيونيست ها دست از انتخاب راستگرايان و رهبران تندرو برنداشته اند و همچون گذشته مخالف برقراری يك صلح عادلانه هستند، مگر آنكه احساس كنند كه ملل عرب به ويژه در كشورهای همسايه فلسطين توانسته اند به حقوق دمكراتيك خود دست يابند و رهبرانی را انتخاب كرده اند كه مواضع شان در قبال "اسرائيل" و آمريكا بيان می كنند و منافع ملی و كرامت انسانی شان را حفظ و اين مسئله را نيز درك كنند كه در صورت كوتاهی در انجام وظايف، بايد جای خود را به ديگری بسپارند.
روزنامه "الشرق" چاپ قطر
14/1/2006
آريل شارون که بود ؟
به قلم: مهدی علیخانی - کارشناس مسائل سیاسی
آریل ساموئل مردخای شرایبر معروف به آریل شارون در سال 1928 در روستای کفر ملال به دنیا آمد. وی مانند اکثر رهبران صهیونیستی از یهودیان لهستانی الاصل است، پدرش ساموئل مردخای شرایبر از لهستان به قفقاز مهاجرت کرد و در آنجا پس از مدتی کشاورزی راهی فلسطین شد و در روستای (کفر ملال) ساکن شد.
آریل شارون می گوید: «پدرش که از یهودیان ضد عرب معروف بود. اعتقاد داشت جوانان یهودی روزی باید تمامی سرزمین فلسطین را از عرب ها پس بگیرند و در مزارع آن ها مشغول کشاورزی شوند. همچنین در سال 1933 در پنجمین سال تولدم، پدرم به عنوان هدیه تولد به من یک تفنگ شکاری هدیه داد تا به وسیله آن از زمین های کشاورزی مان محافظت کنم!»
پدر آریل علاقمند بود فرزندش در رشته کشاورزی تحصیل کند، به همین منظور او را در کودکی برای کارکردن به مزارع موشاف (نوعی مزارع اشتراكی) می برد. اما آریل پس از رسیدن به جوانی ترجیح داد به جای کشاورزی در رشته تاریخ و حقوق تحصیل کند.
آریل شارون از کودکی علاقه شدیدی به مسائل نظامی داشت. به همین دلیل در سال 1942 و زمانی که فقط 14 سال داشت به گروه تروریستی هاگانا پیوست. گروه هاگانا در آن زمان اقدامات وحشیانه ای را برای فرار فلسطینیان از خانه ها و زمینهایشان طراحی و اجرا می کرد و به قتل مخالفان می پرداخت. این گروهها پس از تأسیس دولت، اولین هسته های ارتش "اسرائیل" را تشکیل دادند.
آریل شارون در سال 1947 عضو پلیس شهركهای یهودی شد. وی سپس در بیست سالگی در جنگ 1948 شرکت کرد و سمت فرماندهی پیاده نظام در بخش اسکندریه را برعهده داشت و در این جنگ از ناحیه شکم مجروح شد.
در اکتبر 1948، در کشتار فلسطینیان در (اللد)، که به فرماندهی مستقیم موشه دایان صورت گرفت، شارون 426 فلسطینی را در مسجدی بنام ( دهمش ) جمع کرد و پس از مسدود کردن درب، آن مسجد را منفجر کرد و کسانی را که زنده ماندند تا دو روز بدون آب و غذا زندانی کرد، که پس از اصرار مسئولین صلیب سرخ برای رساندن آذوقه به زندانیان، شارون به سربازانش دستور داد تا به جای آب به زندانیان ادرار بدهند. شارون قساوت را تا به آنجا ادامه داد که دستور داد تا زنان فلسطینی را عریان به یک محله یهودی نشین برده و پس از رها کردن آنها، به سربازان دستور داد آنها را به گلوله ببندند و اجساد آنها را مدتها در خیایانها رها کرد. وی سپس دستور داد تا مردان را نیز زنده زنده زیر زرهپوشان بیندازند و به قتل برسانند.
در آغاز سال 1949 فرماندهی یك گروهان پیاده را بر عهده گرفت، اما در سال 1951 افسر فرماندهی گردان اطلاعات مركزی شد. در سال 1952 وی از فرمانده ستاد ارتش خواست تا به او اجازه دهد که از زندانیان محکوم به مرگ، یک گردان نظامی تشکیل دهد. این مسئله به دلیل ناآشنایی این افراد با فنون نظامی تا حدودی برای رئیس ستاد غیر مترقبه بود اما با اصرار شارون پذیرفت. شارون نام این گردان را (101) نامید که در اولین عملیات خود به روستای مرزی ( القبیه ) حمله کرد و کشتار گسترده ای را به راه انداخت که به کشته شدن 69 فلسطینی و ویرانی 41 منزل منجر شد.
شارون در همان سال 1952 در دانشگاه عبری قدس تحصیلات خود را در رشته تاریخ و مسائل خاورمیانه آغاز کرد و سپس برای تکمیل تحصیلاتش به دانشکده حقوق دانشگاه تل آویو رفت.
آریل شارون در جنگ سال 1954، گردان 101، را با گردانی به نام چتربازها ادغام کرد و گردان جدیدی تشکیل داد و فعالیتهای تروریستی را هم علیه فلسطینیان و هم علیه كشورهای عربی ادامه داد.
او در سال 1956 سمت فرماندهی تیپ زرهی ارتش را برعهده گرفت و توانست گذرگاه ( المتیله ) را به اشغال خود در آورد.
شارون در اکتبر 1956، طی محاصره غزه در خان یونس، 250 فلسطینی را قتل عام کرد. وی در ادامه این محاصره دستور داد 750 نفر را در رفح به گلوله ببندند.
شارون تا سال 1964 در سمت فرماندهی تیپ ابقاء شد، اما دراین مدت اختلافات زیادی با روئسای خود در آن موقع از آن جمله موشه دایان كه ریاست ستاد ارتش را به عهده داشت، پیدا كرد. تمام این اختلافات بخاطر اشغال المتیله بود كه ظاهراً هیچ سودی برای اسراییل نداشته و موجب شده بود كه ضررهای زیادی را هم از بابت این اشغال متحمل گردد. سرانجام در سال 1964 شارون تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به فرانسه برود تا در رشته علوم سیاسی تحصیل كند.
آریا شارون، پس از بازگشت از فرانسه از سال 1965 تا 1969 فرماندهی ارتش شمال را به عهده گرفت و پس از گذراندن یک دوره آموزشی در انگلیس و ارتقاء به درجه سرلشگری، از سال 1969 تا 1973 فرماندهی ارتش جنوب را عهده دار شد.
در سال 1972، شارون با اعلام مخالفت با تقسیم شهر رفح میان مصریها و فلسطینیها، 7000 مصری را از رفح آواره کرد و مخالفان را اعدام کرد.
در جنگ سال 1973 با وجود شکست ارتش اسرائیل در جنگ با کشورهای عربی، به دنبال اقدامات متهورانه وی، سربازان اسرائیلی به او لقب "پادشاه اسرائیل" دادند. پس از همین جنگ بود که وی در پی بحران های بعد از جنگ که به "جنگ ژنرال ها" در اسرائیل معروف شد، از ارتش استعفا داد و وارد صحنه سیاست شد.
شارون در اولین انتخابات پارلمانی از سوی حزب تندرو (لیکود) توانست عضویت کنیست را بدست بیاورد. در سال 1975 اسحاق رابین نخست وزیر وقت اسرائیل وی را به عنوان مشاور نظامی خود انتخاب کرد.
در انتخابات سال 1977، شارون بدلیل محبوبیت زیادی كه در اثر كشتار فسطینیان نزد صهیونیستها داشت، در راس فهرست نامزدهای مستقل، به كنست راه پیدا كرد. مناخیم بگین در این دوره او را به سمت وزیر كشاورزی و شهرك سازی منصوب كرد. زمان تصدی وزارت كشاورزی او با اشغال بیش تر زمین های فلسطینیان و سرقت آبهای آنان هم زمان شد و وی توانست كشاورزی "اسراییل" را با پشتیبانی آمریكا متحول سازد و شهرك سازی در این زمین های اشغالی شتاب بیشتری گرفت.
پس از آنكه ارتش رژیم صهیونیستی در اردن، به اردوگاه های فلسطینی یورش برد و سپتامبر سیاه را در تاریخ فلسطین رقم زد، نیروهای مقاوت فلسطین به لبنان رفتند و در جنوب لبنان مستقر شدند. پس از تصویب یك حمله همه جانبه به جنوب لبنان توسط دولت رژیم صهونیستی، آریل شارون در سال 1981 به سمت وزارت جنگ برگزیده شد. در سال 1982 ارتش این رژیم با تجهیزات و سلاح های اهدایی آمریكا، انگلیس و فرانسه و پشتیبانی سیاسی، تبلیغی و اطلاعاتی ویژه آمریكا، به بیروت حمله کرد و دومین پایتخت عربی بعد از قدس را به اشغال درآورد. در همین سال بود که آریل شارون در 18 سپتامبر، کشتار خونین (صبرا) و (شتیلا) را به پرونده جنایات خود افزود و تنها طی 36 ساعت 3500 فلسطینی را به شهادت رساند و به قصاب صبرا و شتیلا ملقب شد.
بگین تا سال 1984، وی را به سمت مشاور خود منصوب کرد. در همین سال وی به عنوان وزیر صنایع و تجارت انتخاب شد و تا مارس 1990 در این پست ماند.
بعد از انتخابات 1996 و نخست وزیری نتانیاهو، وی وزارت شهرک سازی و اسکان را به شارون محول کرد. در زمان تصدی وی تعداد شهرک های صهیونیست نشین به 144 شهرک رسید. نتانیاهو در اصلاح کابینه خود در سال 1998، قبل از (باراک) او را برای وزارت خارجه برگزید.
آریل شارون در سپتامبر 999، به دنبال کناره گیری نتانیاهو از رهبری حزب لیکود، رهبری این حزب تندرو را بر عهده گرفت. او سپس در سپتامبر سال 2000، با حضور خود در مسجد الاقصی موجب خشم مسلمانان و درگیری های خونین میان فلسطینیان و نظامیان رژیم صهیونیستی و در نتیجه شروع انتفاضه الاقصی شد.
وی در دسامبر 2000، به عنوان نامزد حزب لیکود برای تصدی نخست وزیری معرفی شد و قول داد در صورت انتخاب وی، كار انتفاضه را در 100 روز تمام كند و موقعیت رژیم اسرائیل را در منطقه تثبیت كند.
شارون سرانجام در ششم فوریه 2001 توانست به بالاترین مقام اجرایی در رژیم صهیونیستی یعنی سمت نخست وزیری دست یابد. این انتخاب باعث شد که وی بیش از گذشته بر كشتار و قلع وقمع فلسطینیان مصمم تر شود.
شارون در زمان تصدی نخست وزیری که مقارن با آغاز قرن بیست و یکم نیز بود با چالش های اساسی سیاسی، اقتصادی و امنیتی مواجه بود که مهمترین آن عبارت بود از :
- حوزه سیاسی : ناتوانی در خاموش ساختن قیام مردم فلسطین، از بین رفتن كامل زمینه های صلح و بحران های داخلی در درون رژیم صهیونیستی
- حوزه اقتصادی : افزایش نرخ تورم، افزایش هزینه مقوله امنیت، افزایش بیكاری، كاهش سرمایه گذاری خارجی، كاهش تولیدات داخلی، كاهش صنعت جهانگردی به علت تداوم انتفاضه
- حوزه امنیتی : عدم سركوب و خاموش ساختن انتفاضه الا قصی، فراخوانی نیروهای احتیاط، افزایش موج عملیات استشهادی
شارون از سال 2001 ، با تشکیل جوخه های ترور از بین محکومین به اعدام (صهیونیست های جانی) و نظامیان زندانی، ( همانند گردان 101 در دهه 50 میلادی )، آشکارا به ترور رهبران ارشد فلسطین بپردازد و طی آن شیخ احمد یاسین، دکتر رنتیسی و بسیاری دیگر از رهبران مقاومت فلسطین را به شهادت رساند.
شارون در این زمان کوشید تا با اجرای پروسه دیوار حائل، به عملیات های استشهادی در فلسطین خاتمه دهد، اما موفقیتی به دست نیاورد.
وی تا سال 2005، نه تنها نتوانست انتفاضه را خاموش کند و امنیت را برای جامعه خود به ارمغان بیاورد که در نهایت مجبور شد به رغم ایدئولوژی خود از نوار غزه عقب نشینی کند.
در اکتبر سال 2005 و در پی اعتراضات شدید به شارون به خاطر خروج از غزه و بروز اختلاف در کابینه وی و انحلال کنست (پارلمان)، شارون از حزب لیکود کناره گیری کرد.
وی در اولین اظهاراتش پس از کناره گیری ازحزب لیکود اعلام کرد حزب جدیدش موسوم به "کادیما" در جهت ترسیم مرزهای دائمی بین "اسرائیل" و فلسطینیان تلاش خواهد کرد و دیگر طرحی برای عقب نشینی یکجانبه از سرزمین های اشغالی ندارد.
اما شارون برای ادامه جنایاتش مجال نیافت و سرانجام پس از سکته ناقص در دسامبر 2005، وی در 5 ژانویه 2006، در پی سکته مغزی روانه بیمارستان شد و هم اکنون در آنجا بستری است و دچار خونریزی شدید مغزی است و پزشکان صهیونیست زنده ماندن وی را محال می دانند.
آریل شارون در قسمتی از کتاب خاطراتش با نام ( جنگجو )، ضمن ابراز تأسف از کشته شدن فرزند 12 ساله اش بر اثر بازی با اسلحه کمری خود شارون سیاست های رژیم صهیونیستی را چنین مطرح می کند :
«سیاست اسرائیل مانند نرخ زمین در حال نوسان است، گاهی بالا می رود و گاهی پایین می آید.» شارون در ادامه در پاسخ به سئوالی که نظر وی درباره آینده "اسرائیل" می گوید : «احساس می کنم که صلاح الدین جدیدی برای اعراب خواهد آمد و این اسرائیل است که باید چنین روزی را در نظر داشته باشد !!»
فرهنگ واژه های صهیونیستی
پرتكل های دانشوران صهيون
از مهم ترین و خطرناك ترین مطالب (در قالب كتاب) چاپ شده علیه یهودیت است. این مطالب را نخستین بار یك كارمند روس به نام سرگی نیولس در سال 1905 به زبان روسی منتشر كرد. یكی از نسخه های اصلی این كتاب در موزه انگلیس موجود است. این شخص ادعا كرد كه در سال 1901 مطالب مذكور را از یكی از دوستانش گرفته است. این فرد نیز آن را از زنی كه آن را از یكی از رهبران فراماسونری در فرانسه دزدیده بود، گرفته بود. این كتاب شامل مطالبی است كه به صورت درس به دانش آموزان یهودی در پاریس القا شده بود و پر از كینه توزی و سم پراكنی علیه غیر یهودیان است. غیر یهودیان یا "الغوییم" به زبان عبری به معنای همه اقوام غیر یهودی است. در این كتاب برنامه هایی برای چیره شدن بر غیر یهودیان و سیطره بر جهان طرح شده است. از این زمان بود كه اندیشه "توطئه جهانی یهود" كه نامش با پرتكل های دانشوران یهود ارتباط یافت، مطرح شد. این كتاب نشان می دهد كه نویسنده اش تا چه میزان از اندیشه نژادپرستانه قرن نوزدهم تاثیر گرفته است. از جمله نمونه های این تاثیرپذیری می توان به تاكید وی به سنت های طبیعت و قدرت به جای حق و دشمنی اش با انقلاب فرانسه و اصول آزادی و برابری و برادری است. نویسنده این مطالب خواهان حذف جایگاه واقعی زنان است و بر نقش سرمایه و صنایع نوین برای رسیدن به اهدافش تاكید می كند. نویسنده كتاب تاكید می كند كه سیاست تابع اخلاق نیست و یهودیان باید از حیله گری، زیركی و نفاق (دو رویی) و آزادی های عمومی و امكان انتقاد برای كاهش اقتدار كشورها استفاده كنند و بكوشند كشورهای مختلف را درگیر جنگ هایی كنند كه البته به تغییر مرزهای این كشورها یا منافع منطقه ای نینجامد تا فقط سرمایه بتواند از این میان سود ببرد. نویسنده همچنین تاكید می كند كه باید بر رقابت در جامعه تاكید شود تا همه به سوی سراب بروند و دین و سیاست به بازیچه تبدیل شود و سرمایه بر همه چیز حاكم گردد.
این كتاب تا سال ها بر اندیشه اروپا سایه افكنده بود تا جایی كه گفته می شد این كتاب پس از كتاب مقدس مشهورترین كتاب جهان است، كما اینكه به زبان عربی هم ترجمه شد و در طول زمان بر افكار برخی از مردم نیز تاثیر گذاشت. این كتاب محافل مذهبی اروپا را تحت تاثیر شدید قرار داد و این محافل تحلیل بسیاری از پدیده های سیاسی و اجتماعی و اختلاقی نوین را كه آنها را به شدت نگران كرده بود، متاثر از این كتاب می دانستند.
با توجه به نام بدی كه این پرتكل ها در میان عموم پیدا كرده بود، صهیونیست ها از این امر سوء استفاده كردند و هر گونه نقد علیه خود را ناشی از افتادن در دام این كتاب معرفی می كردند و تعامل به این پرتكل ها یا استناد به آن را در غرب دلیل یهودی ستیزی لقب می دادند.
بعدها مشاهده شد كه اقدامات صهیونیسم جهانی و "اسرائیل" دقیقا در راستای اهداف همین كتاب و آنچه در آن مطرح شده بود، صورت می پذیرد و اندیشه ها و پیش بینی های ذكر شده در این پرتكل ها به دست این دو جریان در حال اجراست. از جمله نشانه های این امر را می توان در رابطه سرطانی رژیم صهیونیستی با اقلیت های یهودی در نقاط مختلف جهان دید. این امر نشان می دهد كه اندیشه این مار افعی كه در پرتكل ها ذكر شده است كاملا در جهان رسوخ كرده است و تنه و دم آن در سراسر جهان پراكنده است و سر آن در "اسرائیل" قرار دارد.
تاكید بر رسانه ها و سلطه یهودیان بر آنها و بهره برداری از مال و رسانه ها و مطبوعات و دانش برای تاثیرگذاری بر كشورها و تكیه بر هر اسلوب غیر اخلاقی مانند رشوه و فساد و زن و دروغ پراكنی و ترور نیز از دیگر نشانه های عملی شدن اهداف نویسنده پرتكل هاست. از جمله مطالب مندرج در پرتكل ها آن است كه دولت یهودی – چیزی كه در پرتكل ها آمده است – باید از خشونت و ریاكاری بهره بگیرد و یهودیان باید از اختلافات میان كشورها استفاده كنند و سیطره خود را بر آنها بیفزایند و در همه توافقات و معاهدات دست داشته باشند.
هر چند برخی این پرتكل ها را دلیلی بر دقت نظر و احساس و دید بازی دانسته اند كه جاعلان به صورت عموم از آن برخوردارند، اما شمار زیادی از پژوهشگران وجود این تفكرات و رفتارها در صهیونیست ها را دلیلی بر وجود حقیقی پرتكل ها و تحقق ایده ها و توصیه های دانشوران صهیون می دانند كه بازگشت سر این افعی به قدس (تاسیس اسرائیل) پس از ویران شدن اروپا از جمله دلایل این امر است. جالب است بدانیم كه نخستین كنگره صهیونیسم در شهر بال سوئیس نیز دقیقا در راستای تحقق همین مطالب مندرج در پرتكل ها برگزار شد.
فرهنگ واژه های صهيونيستی
سازمان های اطلاعاتی "اسرائيل"
اين سازمان ها محصول تجربه جنبش جهانی صهيونيسم و تلاش های اين سازمان در گردآوری اطلاعات و تحليل و بهره گيری از آن است. رژيم صهيونيستی برخی از سازمان های اطلاعاتی صهيونيسم جهانی و آژانس يهود را به ارث برد و آن را توسعه داد و سازمان ها و دستگاه های تازه ای بر اساس نيازهای سياسی و برنامه های خود تشكيل داد.
محور اصلی تلاش های سازمان اطلاعات "اسرائيل" عليه ملت فلسطين و كشورهای عربی متمركز است تا بتواند از مقاصد، اهداف، توانايی های سياسي، اقتصادي، نظامی و انسانی ملت فلسطين و كشورهای عربی اطلاع يابد و همزمان تلاش می كند در منطقه به خرابكاری دست بزند و برای آنچه ما آن را "تلاش برای افزايش عمق استراتژيك" اين رژيم می ناميم، می كوشد از اين دو نقش ويژه به نحو احسن استفاده كند تا در صورت موفقيت بتواند در داخل كشورهای عربی نفوذ كند تا از ضعف خود در كمبود عمق استراتژيك و محدوديت جغرافيايی اش بكاهد.
سازمان اطلاعات "اسرائيل" از يك اداره اصلی ناظر بر ديگر سازمان های تابعه به نام "اداره امنيت ملي" و پنج سازمان زير مجموعه تشكيل شده است. "اداره امنيت ملي" وظيفه ايجاد هماهنگی تخصصی و تعيين و تقسيم وظايف و عرصه های فعاليت سازمان های تابعه را بر عهده دارد. اين سازمان (اداره امنيت ملي) را يك شورا كه رياست آن را كميسر امنيت ملی بر عهده دارد، اداره می شود. اعضای اين شورا نيز رؤسای همان سازمان های تابعه اين اداره هستند. رئيس شورا (كميسر امنيت ملي) به صورت مستقيم با نخست وزير در ارتباط است و از طرف وی مسئول نظارت بر سازمان های پنجگانه و برنامه ريزی برای فعاليت های اين سازمان ها را بر عهده دارد. سازمان های پنجگانه وابسته به اداره امنيت ملی رژيم صهيونيستی به شرح ذيل است:
1. دفتر مركزی اطلاعات و امنيت: اين سازمان با نخست وزير در ارتباط است. اين سازمان مسئول اصلی فعاليت های خارجی اطلاعاتی رژيم است و به گردآوری اطلاعات به دست آمده از جاسوسان و مزدوران و سازمان های همكار می پردازد و سپس اين اطلاعات و داده ها را تجزيه و تحليل می كند. كار ديگر اين سازمان جاسوسی و جنگ روانی عليه ملت فلسطين و كشورهای عربی است و يك سرويس اجرايی به نام "موساد" دارد.
2. اداره اطلاعات نظامی موسوم به "أمان".
3. اداره امنيت داخلی موسوم به شاباك يا شين بت.
4. اداره تحقيقات ويژه پليس
5. اداره تحقيقات وزارت خارجه
برای آموزش و تربيت افراد متخصص اين سرويس ها و سازمان ها مراكز و مدارس و دوره هايی برپا می شود.
سازمان اطلاعات رژيم صهيونيستی همكاری بسيار نزديكی با شماری از سازمان های اطلاعاتی و جاسوسی كشورهای دوست اين رژيم دارد كه سازمان اطلاعات و جاسوسی آمريكا موسوم به سيا از آن جمله است.
موساد
سازمان جاسوسی موساد به صورت رسمی در تاريخ 2/3/1951م. به دستور ديويد بن گوريون نخست وزير وقت رژيم صهيونيستی تشكيل شد. اين سازمان يك ماه پس از تاسيس فعاليت خود را زير نظر بنيانگذار و اولين رئيس خود به نام ريفين شيلوح آغاز كرد. اين سازمان ابتدا "مؤسسه" هماهنگی (به زبان عبری "هاموساد ليتيوم") نام گرفت، اما نام وی در سال 1963 تغيير يافت و "مؤسسه اطلاعات و مأموريت های ويژه"نامگذاری شد.
سازمان موساد سلاح سری "اسرائيل" در خارج است و يكی از شاخه های اصلی آن به شمار می آيد. اين سازمان به تعبيری وزارت امور خارجه سری "اسرائيل" است كه مأموريتش هماهنگی مأموريت های مشترك با كشورهايی است كه به دلايلی مانند دينی يا جغرافيايی يا سياسی نمی تواند با آنها روابط ديپلماتيك برقرار كند.
موساد بيشتر فعاليت های خود را از طريق مؤسسات رسمی و غير رسمی صهيونيستی انجام می دهد. برخی از اين سازمان ها فقط برای كارهای ويژه و محدودی مانند پوشش دادن به فعاليت مزدوران و جاسوسان تأسيس شده اند.
افسران موساد در بسياری از كشورها در قالب ديپلمات فعاليت می كنند تا بتوانند تبادل اطلاعات خود را با سازمان های جاسوسی ساير كشورهايی كه "اسرائيل" در آنها نمايندگی دارد، انجام دهند. اين افراد به ظاهر ديپلمات مسئول اداره تماس ها هستند و به عنوان رابط و كانال انتقال و نيز توجيه و آموزش جاسوسان برای فعاليت در چارچوب اهداف برنامه ريزی شده، عمل می كنند.
امان
يكی ديگر از سازمان های جاسوسی و اطلاعاتی "اسرائيل" است. اين سازمان از نظر اداری بخشی از ستاد كل ارتش رژيم صهيونيستی است و زير نظر رئيس ستاد مشترك ارتش رژيم صهيونيستی فعاليت می كند، اما در برنامه ريزی كلی مسئول اجرای مصوبات شواری عالی امنيت ملی رژيم صهيونيستی است و به اين ترتيب با اداره اطلاعات نظامی يا سازمان های مشابه در ارتش های ديگر مشابهت دارد.
اصطلاح "امان" از عبارت عبری "أگاف موديعين" اخذ شده و به معنای دفتر اطلاعات است. اين سازمان مسئول اطلاعات نيروهای مسلح و گردآوری اطلاعات نظامی راهبردی و عملياتی و تاكتيكی و ميدانی از نيروهای مسلح كشورهای عربی و نيز امكانات سياسی و اقتصادی اين كشورها برای استفاده از آن در جهت تقويت نيروهای مسلح و بهره برداری از آن در جنگ ها، است. امان اين اطلاعات را تجزيه و تحليل و سپس نتيجه گيری می كند. اين سازمان همچنين در تدوين طرح های جنگی و هماهنگی با ساير سازمان های اطلاعاتی مشارك می كند. شماری از افسران اين سازمان كه در مرزها و مناطق جنگی مستقر هستند و نيز افسران اطلاعاتی كه از وسايل شناسايی و مراقبت و جمع آوری معلومات زميني، دريايي، هوايي، بی سيم، الكترونيكی و اطلاعات به دست آمده از ماهواره ها و ساير وسايل شناسايی و مراقبت استفاده می كنند، در گردآوری و تحليل و تجزيه و نتيجه گيری از اطلاعات به دست آمده همكاری می كنند.
اطلاعات خارجی نيز از طريق وابسته های نظامی وابسته به امان و كارمندان سفارتخانه های رژيم صهيونيستی در ساير كشورها به اين سازمان انتقال می يابد. اطلاعات از طريق شبكه های جاسوسی فعال در خارج و از ميان سازمان های اطلاعاتی وابسته به كشورهای دوست "اسرائيل" و همكاری كننده در راستای اطلاعات نظامی و مبادله آن نيز به اين سازمان ارائه می شود.
امان چندين بخش مختلف از جمله اطلاعات تاكتيكي، بخش های اطلاعات زميني، هوايی و دريايی دارد. اين سازمان در تدوين و تهيه تحقيقات راهبردی ويژه درباره ارزيابی امكانات كشورهای عربی و توانايی های نظامی و ارزيابی مواضع سياسی اين كشورها مشاركت می كند. سرويس جاسوسی نظامی رژيم صهيونيستی همچنين يك بخش ويژه تبليغاتی دارد كه ارتباط بسيار نزديكی با خبرنگاران خارجی مستقر در "اسرائيل" به ويژه خبرنگاران بخش های نظامی دارد. اين بخش حق دارد بر همه آنچه درباره ارتش رژيم صهيونيستی منتشر می شود، نظارت كند.
يكی از نكات مهمی كه بايد درباره امان يادآور شد، آن است كه اين سازمان پس از آنكه در آگاهی از آمادگی های كشور مصر برای جنگ اكتبر سال 1973 ناكام ماند پاك سازی و سپس توسعه داده شد.
کنست
کلمه ای عبری به معنای اجتماع و جلسه است و معبد یهودیان "بیت هاکنست" نام دارد که به معنای مکانی است که یهودیان در آن گرد هم می آیند. این کلمه هم اکنون به پارلمان "اسرائیل" اطلاق می شود.
این نام و تعیین اعضای آن که 120 نفر است از "کنست هجدولا" گرفته شده است که هیأت قانونگذاری یهودیان در دوره موسوم به معبد دوم بود.
همه شهروندان بالای 18 سال در انتخاب اعضای کنست شرکت می کنند.
هر فردی که به سن 21 سال رسیده باشد می تواند خود را برای عضویت در کنست نامزد کند، مگر آنکه عضو یکی از مراکز دولتی باشد که ریاست دولت، خاخام اعظم، بازرس حکومت، رئیس ستاد ارتش، قضات همه دادگاه ها، علمای دینی که در ازای کار خود از حکومت دستمزد (حقوق) دریافت می کنند، افسران ارتش و کارمندان بلندپایه حکومتی تا زمانی که صد روز پیش از برگزاری انتخابات از مقام خود استعفا نداده باشند، از آن جمله اند. هر دوره فعالیت کنست 4 سال است و کنست می تواند با قانون ویژه ای خود را منحل کرده و زمان انتخابات آینده را اعلام کند.
بسیاری از قوانین مربوط به اختیارات کنست و وظایف آن از قانون پارلمانی انگلیس گرفته شده است. تصمیمات کنست با رای اکثریت حاضران و رای دهندگان اتخاذ می شود و همه دوره ها و نشست های کنست علنی است، مگر آنکه تصمیمی غیر از آن گرفته شود. کنست هر ساله در دو دوره تابستانی و زمستانی جلسات خود را تشکیل می دهد که مجموعا 8 ماه است، چنانچه 30 نماینده درخواست کنند، جلسه استثنائی برگزار می گردد. اعضای کنست حقوقی را که قانون مقرر کرده است، دریافت می کنند و بر اساس قوانین کنست اجازه دریافت دستمزد از مراکز دیگر را ندارند. نمایندگان کنست در برابر بازداشت، زندانی و محاکمه شدن از مصونیت برخوردارند، مگر آنکه با تصمیم کنست این مصونیت لغو شود. کنست گروه محافظت و امنیت ویژه خود را داراست و دادگاه حق نقض قوانینی را که کنست تصویب می کند، ندارد. کنست رئیس دولت را انتخاب می کند و در موارد خاصی خود وی را از کار برکنار می کند. کابینه به محض تشکیل خود را به کنست معرفی می کند تا از آن رای اعتماد بگیرد و هنگامی که کنست رای اعتماد خود را از کابینه سلب کرد، کابینه سقوط می کند.
کنست معمولا در اولین روز دوشنبه پس از اعلام و انتشار نتایج رسمی انتخابات به وسیله رئیس دولت عبری و پس از سخنرانی وی، افتتاح می شود. ریاست جلسه اول را مسن ترین نماینده بر عهده می گیرد و بر سوگند قانونی اعضا نظارت می کند. پس از ادای سوگند، رئیس کنست و معاونانش انتخاب می شوند.
کنست 9 کمیسیون دائمی دارد که عبارتند از: کمیسیون امور حقوقی و قانونگذاری، کمیسیون مالی، کمیسیون امور اقتصادی، کمیسیون امور خارجه و امنیت ( که از مهم ترین کمیسیون ها به شمار می آید)، کمیسیون خدمات عمومی، کمیسیون فرهنگ و آموزش، کمیسیون کار و رفاه اجتماعی، کمیسیون اسکان و مهاجرت و کمیسیون امور داخلی. هر یک از کمیسیون ها می تواند کمیته ها یا کمیسیون های فرعی و تخصصی داشته باشد. وظیفه این کمیسیون ها بررسی تصمیمات و توصیه هایی است که پس از قرائت اول به آنها محول می شود و تغییراتی در آنها صورت می دهند یا گزارشی درباره آن تهیه می کنند و آن را برای قرائت های دوم و سوم به کنست باز می گردانند.
کمیسیون های کنست همچنین مسئول پیگیری و نظارت فعالیت های قوه مجریه در هر یک از تخصص های خود هستند و کنست می تواند کمیسیون های تحقیق و کمیسیون های ویژه ای نیز تشکیل دهد.
نشست های کنست هر هفته سه روز و در روزهای دوشنبه، سه شنبه و چهارشنبه است و اگر لایحه ای در شور اول یعنی پس از ارائه از سوی کابینه به کنست به تصویب رسید، طرح به کمیسیون های تخصصی جهت بررسی ارجاع می شود و سپس به رئیس کنست بازگردانده می شود تا رئیس کمیسیون تخصصی گزارش کمیسیون را درباره طرح یا لایحه قرائت کند و کنست تغییرات مطرح شده را مورد مناقشه قرار می دهند و سپس رای گیری به عمل می آید و شور دوم به این ترتیب به پایان می رسد. پس از این مرحله، متن نهایی مصوبه قرائت می شود و در شور سوم و پایانی رای گیری نهایی درباره آن به عمل می آید.