تبليغاتX
*FATHNEWS*

 

 

آمريکا در گرداب تحولات جديد در خاورميانه

از مدت‌ها قبل به ویژه بعد از تصویب قطعنامه ‪ ۱۷۳۷‬شورای امنیت سازمان ملل علیه فعالیت‌های صلح آمیز هسته‌ای جمهوری اسلامی ایران، ایالات متحده آمریکا با یک نبرد شدی

irak- foto...

د رسانه‌ای و جنگ روانی سعی در مرعوب کردن ملت بزرگ ایران کرد، تا به زعم خود از این طریق بتواند بر تصمیمات و رفتار سیاسی ملت ایران و دولتمردان آن تاثیر بگذارد و آنها رااز راهی که انتخاب کرده‌اند باز دارد. موضوع‌های مورد پی‌گیری آمریکایی‌ها در این جنگ روانی که عمدتا حول دو محور "تحریم اقتصادی" و "حمله نظامی" متمرکز شده است، به مدد رسانه‌های غربی در گستره عظیمی از افکار عمومی جهانیان منتشر شده و حتی به صورت غیر مستقیم افکار عمومی جامعه ایران را نیز که از جمله اهداف عملیات روانی یاد شده است تخت تاثیر قرار داد. اما نگاهی اندکی عمیق تر به واقعیات موجود در دو سوی این جبهه فرضی هرگونه ماجراجویی تازه برای حاکمان کاخ سفید را غیر ممکن می‌نماید. اگرچه پرداختن به همه جوانب ماجرا از حوصله این گزارش بیرون است اما نگاهی گذرا به شرایط سیاسی و نظامی این جبهه فرضی تا حد زیادی به روشن شدن واقعیات موجود کمک خواهد کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط مهدی خالقی بفراجرد |

صهيونيزم مسيحي

 صهیونیزم مسیحی

آشنایی با اندیشه‌های مسیحیان صهیونیست، موجب درک استراتژی کلان صهیونیسم بین الملل در قبال اسلام و اتحاد اسلامی خواهد شد. باید دانست که جنبش مسیحیان صهیونیسم در تحلیل نهایی، به مثابه دزدان مفاهیم دینی و شرکای جهانخوارگان بین‌المللی، مرزبانان اندیشه‌های ضدبشری‌اند که نتیجه آن، جز آشوب و آشوبگری در جهان و قدرت‌طلبی نه برای هدف مقدس که درست برخلاف هدف مقدس ـ یا دجال ـ ظهور می کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط مهدی خالقی بفراجرد

 عراق: دره‌ي گرگ‌ها

عراق: دره‌ي گرگ‌ها


كارگردان: سردار اكبر
تهيه كننده: راجي ساسماز
بازيگران: بيلي زين، گري باسي، نجاتي ساسماز، قصان مسعود، برگوزار كورل، گوركان اويگون
زمان: 122 دقيقه
توليد: پانافيلم، استانبول

فيلم `عراق: دره گرگ‌ها` با به تصوير كشيدن عملكرد نيروهاي آمريكايي در عراق، به خوبي بيانگر هرج و مرج حاكم بر جهان است و نشان مي‌دهد كه چگونه كشورهاي قدرتمند جهان در پي افزون خواهي و قدرت طلبي بيشتر، اصول انساني و اخلاقي را زير پا گذاشته و تحت هر شرايطي خواستار دستيابي به اهداف شوم خود هستند.

فيلم `عراق: دره گرگ‌ها` يا `عراق: وادي كردها`، بخش كوچكي از جنايات آمريكا در عراق را به تصوير مي‌كشد و نشان مي‌دهد كه چگونه نيروهاي اشغالگر كه به دنبال پول و قدرت بيشتر هستند، سعي دارند به قيمت جان و زندگي انسان‌ها كه به دنبال پول و قدرت بيشتر هستند، سعي دارند به قيمت جان و زندگي انسان‌ها به اهداف خود دست يابند.

شايد ايده ضدآمريكايي بودن اين فيلم، عقيده‌اي نادرست باشد در واقع اين فيلم ضد جنگ، ضد اشغالگري و ضدامپرياليسم است. اين فيلم در صدد تقبيح ملت آمريكا نيست، بلكه هدف اصلي آن انتقاد از كساني است كه به هيچ اخلاقي پاي بند نيستند و به ملل، مذاهب و فرهنگ‌هاي ديگر احترام نمي‌گذارند.

اين فيلم با صحنه‌اي واقعي درباره دستگيري سربازان ترك در سليمانيه و از سوي نيروهاي آمريكايي آغاز مي‌شود و تا آخر به انتقاد عملكرد آمريكا در عراق مي‌پردازد. در يكي از صحنه‌ها نيروهاي آمريكايي تعدادي از غيرنظاميان عراقي را در يك جشن عروسي قتل عام مي‌كنند، در صحنه‌اي ديگر آنها مسجد را هنگام نماز عصر با بمب به آتش مي‌كشند و در صحنه‌اي ديگر براي اولين بار جنايت‌هاي سربازان آمريكايي در زندان ابوغريب به شكلي گسترده به تصوير كشيده مي‌شود.

حتّا دكتر آمريكايي كه گري باسي ايفاگر نقش اوست، اعضاي زندانيان عراقي را از بدن آنها خارج كرده و براي بيماران آمريكايي، اسرائيلي و انگليسي به اين كشورها مي‌فرستد.

مردم سراسر جهان به خوبي از جنايات آمريكا در عراق مطلع هستند و تمامي اتفاقات اين فيلم بر مبناي واقعيت است و مي‌توان از طريق اين فيلم، وقايع جنگ عراق و جنایت های آمریکا در این کشور را بر روي پرده مشاهده نمود.

www.arnet.ir

+ نوشته شده در ساعت توسط مهدی خالقی بفراجرد |

 

تنها ایران می تواند به بوش در خاور نزدیک کمک کند

به گزارش:  روایت فتح

مسکو، "پطر گونچاروف" مفسر سیاسی خبرگزاری «نووستی»/

دولت آمریکا باید انتخابی دشوار و بسیار ناخوشایند را انجام دهد: آیا لازم و ممکن است که ایران را به روند تثبیت اوضاع در منطقه جذب نمود؟ یعنی در کل در عراق.  

این بار این مسئله از سوی طرف آمریکایی پیشنهاد شده است. طبق گزارش پر سر و صدای "جیمز بیکر" وزیر اسبق امور خارجه آمریکا و "لی هامیلتون" نماینده سابق در کنگره که روز چهارشنبه گذشته به رئیس جمهور ارائه شد، اوضاع در عراق می تواند منجر به هرج و مرج شود که تنها پیامد  آن "سرنگونی دولت و فاجعه بشری" نخواهد بود. خطر این وجود دارد که خونریزی به سایر دولت های منطقه نیز سرایت یافته و مناقشه منطقه ای شود.

راهکار بیکر-هامیلتون بهیچ وجه تسلی بخش نیست، در صورت اجرای آن به وجهه آمریکا در جهان در آینده ای قابل دیدرس خدشه ای غیر قابل اصلاح وارد خواهد شد و در داخل کشور نظرات خود آمریکایی ها در رابطه با مسئله عراق "قطبی تر" خواهد شد.

چه باید کرد؟ بیکر و هامیلتون بخاطر متوقف ساختن خونریزی در عراق پیشنهاد می دهند که ایران را وارد این کار ساخت. پیشنهادی منطقی است، اما با در نظر گرفتن "علاقه" متقابل دولت های تهران و واشنگتن، اجرای آن تردید برانگیز است.

پیشنهاد به تهران در رابطه با همکاری دوجانبه آمریکا و ایران در مسئله عراق، نیازمند مذاکراتی دو جانبه بین آنهاست. اما همین این نیز برای دولت امروزی بوش غیر ممکن محسوب می شود.

علت آن نیز چند چیز است. یکی از آنها، پرونده مشهور هسته ای ایران است. سخنگوی کاخ سفید این توصیات بیکر-هامیلتون را تفسیر نموده و اظهار داشت: "ما مذاکرات دو جانبه (با طرف ایرانی را) تا زمانی که ایران تحت کنترل سایر طرفین فعالیت های خود در زمینه غنی سازی و پالایش اورانیوم را متوقف نکند را غیر ممکن می دانیم".

دلیل دیگر برای دولت آمریکا دردناک تر است، مشخص نیست خود ایران که در مدت اخیر شدیداً خود را در جایگاه قدرت جدید خاور نزدیک مطرح می کند، چگونه برخوردی خواهد داشت. جای تردید نیست که  تهران مطالبات بسیاری خواهد داشت، البته اگر کلاً لطف نموده و با مذاکرات موافقت کند......

.......فعلاً دولت بوش باید معترف شود که آمریکا در حال حاضر موضع قابل پذیرشی در رابطه با اوضاع رو به گسترش در منطقه خاور نزدیک ندارد. این به روابط اسرائیل و فلسطین و اوضاع در لبنان نیز مربوط می شود. موضع مربوط به عراق نیز نیازمند اصلاحات بسیاری است. کلید بسیاری از مشکلات را می توان در ایران یافت، اما همان طور که می بینیم، انجام آن آسان نیست.

((ایننشان می دهد که اقتدار ایران تا چه اندازه نه تنها در منطقه بلکه در سطح بین المللی روند صعودی داشته و جایگاه مناسبی را برای مطرح نمودن خود به عنوان کشوری توانمند با توانایی های مختلف جهت تاثیرگذاری مطلوب در روند صلح جهانی کسب نموده است. جایگاهی که تاکنون ابرقدرتها نتوانسته اند با آن کنار آمده و برای خود هضم نمایند و از اینکه توانایی ایران را قبول نمایند همیشه در هراسند . هراسی که ناشی از پیشینه سیاه و نامطلوب آنان در برخورد با جهان سوم می باشد.))

+ نوشته شده در ساعت توسط مهدی خالقی بفراجرد |

مناقشه لبنان ـ اسراييل

و چشم اندازهاي آينده

مقدمه

لبنان، كشوري است كه بيش از نيم قرن سابقه درگيري و جنگ ويرانگر و نابرابر با رژيم اسراييل را دارد. جنوب لبنان كه با شمال فلسطين اشغالي هم مرز است، در طول تمام اين نيم قرن، شاهد حملات هوايي، زميني، توپخانه و كشتار و قتل عام‌هاي بي‌شماري از سوي نيروهاي رژيم صهيونيستي بوده است. بيروت، پايتخت لبنان، بارها مورد حمله و حتي محاصره نيروهاي اسراييل و شبه نظاميان طرفدار آنها قرار گرفته و در بعضي دوره‌ها، اين كشور به مخروبه‌اي تبديل شده كه در اوج هرج و مرج، هر گروه و دسته‌اي در پي تأمين مطامع و خواسته‌هاي خود بوده است. مقصر اصلي تمام اين ويراني‌ها، مرجعي جز ژيم اسراييل نبوده ونيست.

هم اكنون پس از يك دوره آرامش نسبي در نواحي شمالي و مركزي، دولت لبنان توانسته حاكميت سياسي و استيلاي خود را بر كشور بازيابد و خرابي‌هاي ناشي از جنگ را بازسازي نمايد و وارد دوران تثبيت و توسعه گردد، اما جنوب اين كشور، همچنان تحت سيطره اشغالگران اسراييلي و شاهد جنگ و گريز و حملات متقابل مقاومت است. مقاومت در جنوب تقريباً توانسته اسراييل را به زانو در اورد و آنها را مجبور به جستجوي راهي براي خروج از اين منطقه‌ نمايد، ولي رژيم صهيونيستي پس از سال‌ها اشغال و صرف هزينه‌هاي مالي و جاني، تمايل ندارد كه به آساني و بدون كسب هر گونه امتيازي، جنوب لبنان را ترك گويد.

اين مقاله، پس از بررسي اجمالي روند اشتغال لبنان، هدف اسراييل از اشغال اين كشور، نگاهي به معاهدات بين دو كشور و قطعنامه‌هاي صادره شوراي امنيت در خصوص اين مناقشه، به مهم‌ترين مسأله مورد بحث، يعني عقب‌نشيني پرداخته است. ضرورت عقب نشيني نيروهاي اسراييلي، عقب نشيني مشروط و قطع‌نامه 425 به عنوان مبناي عقب نشيني، از جمله مباحث اين قسمت به شمار مي‌روند. در ادامه مقاله، تلازم دو روند صلح لبنان ـ سوريه مورد بحث قرار گرفته، در پايان، گزينه‌هايي كه اسراييل امكان انتخاب آنها را دارد و گزينه‌اي كه دولت لبنان در قبال رژيم اسراييل و سوريه مي‌تواند آنها را در برگيرد، مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته‌اند.

روند اشغال لبنان، با نگاهي به قراردادها و قطعنامه‌ها

در سال 1948، هنگامي كه براي ايجاد دولت اسراييل، هزاران تن از مردم فلسطين كشته و آواره شدند، بخش‌هايي از جنوب لبنان نيز توسط متجاوزان اشغال گرديد. اهالي روستاي «حولا» در جنوب لبنان، قتل عام شدند و از همان سال، عداوت‌ها و دشمني‌هاي رژيم اسراييل با لبنان آغاز گرديد كه به طور مستمر تاكنون نيز ادامه دارد. قرار داد متاركه كه در سال 1949 بين لبنان و اسراييل منعقد شد، نقشه جديدي براي مرزهاي لبنان ارايه كرد كه به موجب آن، مساحت گسترده‌اي از سرزمين‌هاي لبنان در روستاهايي همچون يارون، رميش، عيترون، بليدا، ميس الجبل، حولا، عديسه، كفر كلا و ... در اختيار رژيم اشغالگر قدس قرار گرفت. در جنگ شش روزه اعراب و اسراييل در سال 1967، با اين كه لبنان شركت نكرد، ولي از دشمني و تجاوز اسراييل در امان نماند. اين رژيم از جنوب لبنان به عنوان محور اصلي براي حمله هوايي به سوريه استفاده كرد. در اين جنگ، لبنان هزينه سنگيني پرداخت كه ده‌ها كشته، صدها مجروح و ده‌ها هزار آواره از آن جمله است. مساحت وسيعي از زمين‌هاي جبل شيخ و هضبه غربي نيز تحت سيطره اشغالگران اسراييل درآمد.[1]

در تهاجم وسيع اسراييل به جنوب لبنان در سال 1982 كه بر اساس طرح شارون انجام پذيرفت، بخش عظيمي از خاك لبنان به اشغال اين رژيم در آمدو حدود دو ماه و نيم، بيروت در محاصره نيروهاي اسراييلي قرار گرفت كه در نهايت براي حفظ لبنان، منجر به خروج چريك‌هاي فلسطيني از اين كشور شد.[2] جنوب لبنان از دهه هفتاد به بعد، صحنه چهار عمليات بزرگ از جانب ارتش متجاوز اسراييل بود كه عبارتند از:

عمليات « ليطاني» در سال 1978،

عمليات «امنيت الجليل» در سال 1982،

عمليات «تسويه حساب» در سال 1993،

عمليات «خوشه‌هاي خشم» در سال 1996.

اينها غير از حملات محدود و روزمره اشغالگران اسراييلي است كه به طور معمول، جنوب لبنان را مورد حمله هوايي و زميني قرار مي‌دهند و تأسيسات و اماكن و مزارع را به نابودي مي‌كشانند. نيرو‌هاي چند مليتي و نيروهاي پاسدار صلح سازمان ملل متحد نيز از سال 1978 وارد جنوب لبنان شدند. بدين ترتيب، جنوب لبنان، انواع مبارزه‌ها و مقاومت‌ها به خود ديده است؛ از مقاومت لباني‌ها و فلسطيني‌ها گرفته، تا مبارزه و مقاومت اعراب و افراد بي‌دين و متدين و در نهايت، مسلمانان و شيعيان كه هم اكنون پرچم مقاومت را برافراشته‌اند و جنوب لبنان را جزئي از معادلات منطقه‌اي قرار داده‌اند كه فقط شأن لبناني‌ ندارد.[3]

لبنان تاكنون معاهدات و قراردادهاي متعددي با اسراييل منعقد كرده است كه موضوع اصلي تمام آنها جنوب لبنان است، از جمله اينها مي‌توان به قرارداد متاركه 1949ُ، قرارداد قاهره 1969، قرارداد 17 ايار/مه 1983، تفاهمنامه تموز/يوليو 1993 و تفاهم‌نامه نيسان/آوريل 1996 اشاره كرد.[4] شوراي امنيت سازمان ملل متحد نيز قطعنامه‌هاي متعددي در خصوص مناقشه لبنان و اسراييل و به خصوص مسئله جنوب لبنان صادر كرده است. قطعنامه شوراي امنيت به شماره 425-426 مورخ 3/5/1978، از اسراييل مي‌خواهد از تمام سرزمين‌هاي لبنان عقب‌نشيني كند. قطع‌نامه شماره 467 مورخ 24/4/1980 نيز دخالت اسراييل در لبنان و كمك به نيروهاي مزدور طرفدار اسراييل در جنوب لبنان و تعرض به نيروهاي پاسدار صلح سازمان ملل در اين منطقه را محكوم كرد. قطعنامه شماره 488 شوراي امنيت در تاريخ 19/6/1981، ضمن حمايت از لبنان، از اين كشور خواست واحدهاي ارتش خود را در حوزه عملياتي نيروهاي سازمان ملل متحد در جنوب لبنان مسقر سازد. اين واحدها توانستند از رسيدن ارتش متجاوز اسراييل به مواضعشان در داخل نوار مركزي جلوگيري كنند و سپس انها را از ورود به جنوب لبنان منع نمايند. اين اقدام، منجر به صدور قطع‌نامه 501 مورخ 25/2/1982 گرديد كه در آن، شوراي امنيت خواستار توقف عمليات نظامي اسراييل و عقب نشيني نيرو‌هاي اين كشور از لبنان شده بود.[5]

اگر چه مسئله عقب نشيني اشغالگران اسراييلي از لبنان از قبل از سال 1982 مطرح بود، ولي به دنبال حمله گسترده اسراييل به لبنان در اين سال، مسئله عقل‌نشيني از لبنان با تأكيد بيشتري مورد بحث قرار گرفت و قطع‌نامه‌هاي شوراي امنيت سازمان ملل كه خواهان عقب‌نشيني كامل و فوري از جنوب لبنان بود، به حد تواتر رسيد. روز اول حمله اسراييل در 5 ژوئن 1982، شوراي امنيت طي قطعنامه 508 خواستار آتش بس فوري در جنوب لبنان شد و چند روز بعد، طي قطعنامه 509 از اسراييل خواست كه نيروهاي نظامي خود را فوراً از لبنان خارج سازد و پس از مدت كوتاهي، طي قطعنامه 515 مورخ 29/7/1982، از اسراييل خواست كه فوراً دست از محاصره بيروت ـ پايتخت لبنان ـ بردارد. سپس شوراي امنيت با تأكيد بر درخواست خود مبني بر عقب‌نشيني اسراييل از لبنان، طي قطعنامه 517 مورخ 4/8/1982، براي اين عقب‌نشيني زمان تعيين كرد و طي قطعنامه 520 مورخ 17/9/1982، درخواست خود را مبني بر بازشت رژيم اشغالگر قدس به مواضع ابقش، تكرار كرد.[6]

متأسفانه بايد اذعان كرد كه هيچ يك از قطعنامه‌هاي فوق، نه تنها نتوانستند اسراييل را به عقب نشيني از جنوب لبنان وادار سازند، بلكه متجاوزان اسراييلي با گستاخي بيشتري به حملات و كشتار و تخريب خود ادامه دادند. به حدي كه نيروهاي بين المللي پاسدار صلح و نيروهاي اعزامي سازمان مل متحد نيز از اين حملات در امان نماندند. تا اين كه شوراي امنيت مجبور شد در قطعنامه 587 مورخ 23/9/1986، تعرض اسراييلي‌ها به نيروهاي سازمان ملل را محكوم سازد و بار ديگر، بر لزوم عاري بودن جنوب لبنان از هر گونه نيروي نظامي كه مورد تأييد دولت لبنان نيست، تأكيد نمايد.[7] اگر چه شوراي امنيت سازمان ملل طي قطعنامه‌هاي متعدد، هموازه خواستار عقب‌نشيني اسراييل از جنوب لبنان بوده است، ولي هيچ‌گاه يك اقدام جدي در اين راستا به عمل نياورده است. شوراي امنيت سازمان ملل بايد به اهرم‌هاي اجرايي قطع‌نامه‌هاي خود نيز مي‌انديشيد كه اولين و ساده‌ترين آنها، ممانعت از كمك‌هاي مستمر و سيل‌اساي امريكا به اسراييل بود. دومين اهرمي كه شوراي امنيت مي‌توانست از آنها استفاده كند، مرتبط ساختن مسئله عقب نشيني اسراييل از لبنان با پيشرفت‌ مذاكرات اعراب و اسراييل و تلاش‌هاي صلح‌جويانه در خاورميانه بود، ولي هيچ يك از اين اهرم‌ها و ابزار‌ها را مورد توجه قرار نداد. ظاهراً واقعيت امر چنين نشان مي دهد كه فشارهاي مقاومت در جنوب لبنان در حمله به نيروهاي اسراييل، از تمام قطع‌نامه‌هاي شوراي امنيت سازمان ملل كارآمدتر بود، زيرا توانست در سال 1985 اشغالگران را به عقب‌نشيني از بخش‌هايي از خاك لبنان وادار سازد.[8]

اهداف اسراييل از حمله به لبنان

همزمان با تشكيل رژيم اسراييل و كشته و آواره شدن فلسطيني‌ها، لبنان نيز مورد تجاوز قرار گرفت. با توجه به طولاني بودن مناقشات و درگيري‌هاي لبنان و اسراييل، شايد نتوان اهداف و سياست‌هاي همگون و يكدست براي اسراييل برشمرد، بنابراين، اهداف و سياست‌هاي اين رژيم در حمله به لبنان و تداوم اشغال جنوب آن را مي‌توان به دو دسته كلي تقسيم‌بندي كرد. اگر چه هر دو دسته معمولاً در طول هم و در يك راستا قرار دارند:

1-    اهدافي كه در قالب اهداف در استراتژي‌هاي كلان رژيم صهيونيستي[9] مي‌گنجد و با آن اهداف و استراتژي‌ها قابل تأويل و تفسير است.

2-    اهداف و سياست‌هايي كه تابع شرايط زماني و مكاني است[10] و متناسب با تصميم‌گيري‌هاي بازيگران مقابل و اوضاع منطقه‌اي بين‌المللي، در تغيير و تحول است.

اگر بخواهيم مجموع اهداف اسراييل در لبنان را در طول حدود نيم قرن، تجزيه و تحليل نماييم، بايد تقسيم بندي‌هاي متنوع و متعددي از اهداف داخلي، خارجي و منطقه‌اي، بين المللي كوتاه مدت، ميان مدت، بلند مدت و ... ارايه دهيم و هر كدام از اين اهداف را با هر مقطع زماني و با عمليات، اقدامات و عملكردهاي اسراييل پيوند بزنيم كه تمام اينها از حوصله بحث ما خارج است. به طور اجمالي بايد گفت كه يكي از اهداف مهم اسراييل، اضمحلال و نابودي چريكهاي مبارز فلسطيني و ساف بود كه پس از در هم شكسته شدن قدرت فلسطيني‌ها توسط شاه حسين در سپتامبر سياه 1970، در بيروت و جنوب لبنان مستقر شده بودند و حملات خود عليه اسراييلي‌ها را ادامه مي‌دادند. هدف ديگر اسراييلي‌ها ايجاد جنگ داخلي در لبنان و برقراري وحدت و پيوند ميان خود و فالانژ‌هاي لبنان بود، تا اسراييل بتواند از طريق آنها منافع خود را در لبنان دنبال نمايد.[11] به تبع پيوند اسراييل با شبه نظاميان و فالانژهاي لبنان، استقرار نظام حكومتي جديد و مورد تأييد اسراييل در لبنان را از اهداف بعدي اين رژيم مي‌توان برشمرد. مطرح كردن يك دشمن خارجي و ايجاد جنگ‌هاي محدود با ارتش و كشوري ضعيف‌تر، عاملي بود كه مي توانست در داخل اسراييل به وحدت ملي و خاموش كردن خداي مخالفان و منتقدان منجر گردد،[12] كه اين نيز مي‌توانست به عنوان يكي از اهداف رژيم اشغالگر به شمار آيد.

نكته مهم اين است كه اسراييل در سال‌هاي اخير چه اهدافي را در جنوب لبنان دنبال كرده و چه سياست‌هايي را در سر مي‌پروراند. شايد بتوان سه هدف كلي براي اشغال جنوب لبنان در نظر گرفت كه اسراييل هنوز هم كما بيش اين اهداف را دنبال مي‌كند:

1-    ايجاد كمربند امنيتي: يكي از اهداف اسراييل از اشغال جنوب لبنان، ايجاد كمبربند امنيتي به عرض حدود چهل كيلومتر براي تأمين امنيت شهرها و كهرك‌هاي يهودي نشين شمال اسراييل بود. اين كمربند امنيتي مي‌توانست مناطق مذكور را از حملات موشكي و توپخانه‌ فلسطيني‌ها و مقاومت جنوب لبنان مصون نگه دارد.[13] اين هدف اسراييل تا حدود زيادي برآورده شد و هنوز هم پيگيري آن ادامه دارد.

2-    تحميل صلح به لبنان و سوريه: اسراييل چنين تصور مي‌كرد كه با تمسك به اهرم جنوب لبنان مي‌تواند صلح مورد نظر خود را به لبنان و سوريه تحميل نمايد، ولي دو مسأله، موجب عقيم ماندن اين سياست شد. اول، صلابت سوريه در موضع‌گيري‌هايش و تن ندادن به صلح ناعادلانه و بدون ضمانت، دوم، مقاومت شهري و مسلحانه در جنوب لبنان، بخصوص توسط حزب اله، كه تقريباً توانست با فرسايشي كردن جنگ، اشغال‌گران اسراييلي را به زانو درآورده و با وارد آوردن تلفات مستمر، موجب شود كه اسراييل نتواند فشارهاي داخلي خود را تحمل كند. اگر چه اسراييل هنوز ـ به تعبيري ـ اهرم و برگ برنده جنوب لبنان را در دست دارد، ولي به دلايل فوق، مجبور به تعديل در مواضعش گرديد كه اعتراف به قطعنامه 425 شوراي امنيت و سعي در اجراي آن، از آن جمله است.[14]

3-    در گرو داشتن جنوب لبنان در مقابل صلح پايدار: در حال حاضر، دو چيز براي اسراييل در اولويت قرار دارد، اول، امنيت. دوم، آب.[15] دستيابي به هردوي اينها مستلزم ايجاد صلحي پايدار در منطقه است و اسراييل، جنوب لبنان و جولان را به عنوان بهاي پرداختي در مقابل چنين صلحي در گروي خود نگه داشته است و حاضر نيست تا چنين صلحي براي او تضمين نشود از جنوب لبنان و جولان عقب‌نشيني نمايد. اگر چه به دلايل متعدد، چندان تمايلي هم به باقي ماندن در جنوب لبنان ندارد.

عقب نشيني و ضرورت آن

رژيم متجاوز اسراييل براي دستيابي به اهدافي كه بخشي از آنها مورد بحث قرار گرفت و براي به دست آوردن برخي امتيازات عملي در عرصه‌هاي نظامي، سياسي ـ شامل داخلي، منطقه‌اي و بين المللي ـ و ديپلماتيك خاك لبنان را اشغال كرد و آن را تداوم بخشيد. سئوالي كه اكنون مطرح مي‌شود اين است كه در سال 2000، كدام يك از اهداف سابق و تا چه حد به قوت خود باقي مانده‌اند. اين سوال، موجب بروز شكاف و مناقشه ميان دولتمردان رژيم اسراييل شده است و بيشترين مناقشه داخلي اسراييلي‌ها در مورد جنوب لبنان بر اين نكته متمركز است كه هم اكنون اسراييل چه بهره‌اي از اشغال بنان مي‌برد. تقريباً اين مسأله روشن شده كه اشغال جنوب لبنان چندان ارتباطي به امنيت اسراييل ندارد.[16] با توجه به توسعه طلبي و برتزري جويي اسراييل از يك‌سو آسيب پذيري اين رژيم از سوي ديگر، علل و عواملي كه منجر به طرح سئوال مذكور و بروز اختلاف نظر در مورد تداوم اشغال لبنان گرديده، حايز اهميت فراوان خواهد بود.

شايد بتوان مهم‌ترين عامل بروز تشتت و اختلاف نظر ميان سياستمداران اسراييل را در مورد عقب‌نشيني از لبنان، حملات ايذايي مقاومت در جنوب لبنان، استيصال نيروهاي نظامي اسراييل در اين منطقه و تحمل خسارات مالي و جاني دانست. بارزترين حادثه‌اي كه در اين زمينه بر تصميم‌گيري و سياست‌گذاري نخبگان اسراييل تأثير گذاشت، شكست عمليات كماندويي اسراييل در شهر انصاريه جنوبي، در هفته اول ايلول/ سپتامبر سال 1997 بود. اين حادثه، يك اتفاق ساده نبود و با تمام عمليات اسراييلي‌ها و نيروهاي مقاومت تفاوت داشت. تا قبل از اين شكست فاحش، ارتش متجاوز اسراييل فكر مي‌كرد در جنگ فرسايشي لبنان ابتكار عمل را به دست گرفته  است، ولي با اين شكست خود را در ورطه‌اي يافت كه به مراتب از شرايطي كه در عقب نشيني مشهور خود در سال 1985 در آن گرفتار شده بود، بدتر مي‌نمود. «زئيف شيف» يكي از صاحبنظران نظامي اسراييل معتقد است چنين شكستي ـ كه معمولاً با تعداد كشته شدگان و عدم اجراي مأموريت ارزيابي مي‌شود ـ در تاريخ واحدهاي ارتش اسراييل بي‌سابقه است. سئوالاتي كه كارشناسان نظامي اسراييل در اين خصوص مطرح كردند، در ابزارهاي برنامه‌ريزي «وزراي مصغر»[17] و فرماندهان بالاي نظامي و فرماندهي منطقه تشكيل مي‌كرد. سيل سئوالاتي كه روزناه‌هارتس از محافل كميته عالي تحقيق مطرح كرد، درجه تشكيك را به حد اعلاي خود رساند، يعني استراتژي نظامي اسراييل در جنوب لبنان و تعاملش با وضع امنيت بي‌ثبات اين منطقه را مورد سئوال و خدشه قرار داد.[18]

اگر چه ضرورت عقب‌نشيني اسراييل از جنوب لبنان از بعد از جنگ 1982 آغاز شده بود و بحث بر سر اين مسئله در سال 1985 به حدي رسيده بود كه تا آن زمان سابقه نداشت و رهبران نظامي اسراييل نيز در جستجوي راهي بهتر براي ترك لبنان برآمده بودند، اما بسياري از اينها ـ غير از آريل شارون ـ بر اين عقيده بودند كه دخالت نظامي در لبنان اشتباه بزرگي است كه غير از خسارات سنگين مالي و جاني، نتيجه‌اي در پي نخواهد داشت. «يعقوب حسدايي»، سرهنگ بازنشسته بر اين نكته اصرار مي‌ورزيد كه منطق زور ـ كه اساس عقيده‌اي را تشكيل مي‌دهد كه دولت اسراييل بر آن بنا شده است ـ شكست خورده است و «جاوي ياتسيف» دبير كل حزب «مابام» جنگ اسراييل در لبنان را به جنگ مرداني بدون هدف توصيف كرد كه هيچ‌گونه توجيه عقلاني ندارد. اما اين بار قضيه به گونه‌اي ديگر مطرح شده بود كه اصول استراتژي نظامي اسراييل را به طور عميق‌تر مورد هدف قرار داده بود. طرح اين مسأله، موجب بروز تناقض اساسي، حتي در داخل حاكمان حزب ليكود گرديد، به حدي كه نتانياهو ـ نخست وزير سابق اسراييل ـ به واقعيت وجود تنگنا و مشكلات در جنوب لبنان اعتراف كرد و در مصاحبه با «فوكس نيوز» گفت: من اولين كسي بودم كه به ترك لبنان رغبت داشتم، ولي نمي‌خواهم به گونه‌اي لبنان را ترك كنم كه براي شما اسراييل مشكلي به وجود بيايد. البته وي مجدداً به موضع سرسختانه خود برگشت و تصريح كرد كه كساني كه اين سخن بيهوده، يعني عقب‌نشيني يك جانبه را مطرح مي‌كنند بدانند كه اگر عملي شود، نيروهاي مقاومت بر انجام عمليات بر ضد نيروهاي اسراييل تشجيع مي‌شوند.[19]

بدين ترتيب، مخالفت‌هاي ضمني مقامات اسراييل با تداوم حضور در لبنان ادامه يافت. به نظر مي‌رسد براي اولين بار است كه تنگناي سياسي و امنيتي اسراييل تا اين حد با هم ملازم شده‌اند و شايد بتوان گفت تنگناي سياسي و امنيتي اسراييل تا اين حد با هم ملازم شده‌اند و شايد بتوان گفت تنگناي سياسي از طريق مذاكرات و تنگناي نظامي از طريق ضربات هشدار دهنده و حملات مقاومت، هر دو به بن‌بست زسيده است. برخي جريانات سياسي داخلي اسراييل، خواهان ترك بدون قيد و شرط لبنان در اسرع وقت هستند. يوسي بيلين، نماينده مجلس و يكي از رهبران حزب كارگر با تشكيل تمع سياسي حزبي جديد به نام «جنبش عقب‌نشيني صلح‌آميز از لبنان»، هدف اين حركت را گذاشتن حدي براي مسير حماقت مي‌أاند و تصريح مي‌كند كه هر روزي كه اسراييل در جنوب لبنان مي‌گذارند، زايد و موجب خسارت است. هدف اين حركت، اتمام خروج مطلوب از لبنان واداره مذاكرات با سوريه است. وزير امور زير بنايي اسراييل نيز گفت: به خاطر خسارتهاي فراوان، لبنان سختي فراواني براي سراييل ايجاد كرده است و ما بايد هر چه زودتر از اين رنج و سختي خلاص شويم، زيرا ماكرات سوريه نيز بر ما سنگيني مي‌كند و گاهي مرا به امور نازلي وا مي‌دارد كه هيچ ضرورتي ندارد.[20]

عقب نشيني مشروط؛ زمين در مقابل صلح

چنان كه گذشت، اسراييل در جنوب لبنان به دلايل عديده‌ و به خصوص مقاومت حزب الله، دچار نوعي استيصال و درماندگي شد كه هم به خاطر فشارهاي داخلي و هم به دليل شرايط بين المللي، ادامه آن وضع را مثمر ثمر نمي‌داند. دولت اسراييل مي‌خواند به هر صورت كه شده از گرداب جنوب بنان رهايي يابد، اما از سوي ديگر، به چند دليل، دل كندن اشغال‌گران اسراييل از جنوب لبنان با صعوبت و سختي همراه است.

اولين دليل كه ريشه روانشناختي دارد به توسعه طلبي، تفوق جويي، تمايل به قدرت نمايي و قلدري ازن رژيم در منطقه باز مي‌گردد. كه با يك احساس رواني برتري نژادي نيز همراه است. اين روحيه، موجب شد كه اسراييل ترجيح دهد هميشه قدرت برتر منطقه باشد، بالقوه توان و امكان زور گويي به ديگران را داشته باشد و ترجيحاً بر قسمت‌هايي از خاك كشورهاي مخاصم نيز سيطره داشته باشد، در حالي كه عكس اينها براي او به شدت غير قابل تحمل خواهد بود و او را به هر كاري مجبور خواهد كرد.

دليل دوم اين است كه تاكنون اسراييل، هزينه‌هاي مالي و تلفات جاني سنگيني را در جنوب لبنان تحمل كرده است. رها كردن جنوب لبنان، بدون به دست آوردن بهايي در مقابل اين هزينه‌ها، تمام تلاش‌ها و تحمل‌ هزينه‌هاي مالي و جاني اسراييل را در لبنان بيهوده جلوه خواهد داد.

دليل سوم اين است كه اسراييل هميشه در صدد بود كه از جنوب لبنان به عنوان اهرم و برگ برنده‌اي در صحنه‌هاي مختلف و بخصوص عرصه ديپلماسي استفاده كند. اين عقيده اسراييل كماكان به قوت خود باقي است. در حال حاضر، امنيت و آب براي اسراييل در درجه اول اولويت قرار دارد و دولت اسراييل بر اين باور است كه تنها دستاوردي كه ارزش عقب‌نشيني از لبنان به آن مي‌ارزد، دستيابي به يك صلح پايدار و تضمين شده در منطقه است تا به اولويت‌هاي اول خود دست يابد. به همين دليل، حاضر نيست بدون دستيابي به اين اهداف، جنوب لبنان را ترك كند.

سال نو 1998 در اسراييل، با تكرار سخن سابق، يعني عقب‌نشيني از جنوب لبنان آغاز شد. مي‌توان گفت در خصوص عقب‌نشيني از لبنان، سه طرح مطرح گرديد. اولين كه در اين مورد سخن گفت، «اسحاق مرد خاي» وزير دفاع اسراييل بود كه دربازه عقب‌نشيني بر اساس قطعنامه 425، به روزنامه «لوفيگارو»ي فرانسه گفت: «اسراييل از مدت‌ها پيش خواستار امضاي معاهده صلح؛ لبنان است. من فقط قرارداد‌ي مي‌خواهم كه تضمين كننده امنيت باشد. ارتش لبنان در جنوب مستقر شود و مسئوليت امنيت را بپذيرد. حضور و وجود ما در لبنان فقط با يك هدف ارتباط دارد و آن، امنيت اسراييل است.»[21] چنان كه روشن است هدف مردخاي، به رسميت شناختن حق حاكميت لبنان بر خاك خود نيست، بلكه بيشتر به دنبال از بين بردن حزب الله لبنان و داخل كردن ارتش جنوب لبنان ـ‌كه تحت نفوذ اسراييل قرار دارد ـ در صفوف نيروهاي مسلح لبنان است.

دومين طرح عقب نشيني، مربوط به آرييل شارون است. وي ابتدا عقب نشيني كه جانبه اسراييل را ـ به شرطي كه حكومت لبنان و ارتش لبنان مسئوليت پر كردن جاي خالي نيروهاي اسراييل را بپذيرند ـ‌ مطرح مي‌كند. اگر لبنان نتواند امنيت مرزهاي شمالي اسراييل را تأمين كند، دست ارتش متجاوز اسراييل براي هر گونه اقدامي باز باشد و بتواند ساختمان‌ها و تأسيسات زير‌بنايي، شهرها و واحدهاي نظامي سوريه در جنوب لبنان يا حزب الله لبنان را مورد حمله قرار دهد. سومين طرح عقب‌نشيني به «يوسي بيلين» يكي از رهبران حزب كارگر ـ اختصاص دارد. وي بر تشكيل يك نظام دفاعي پيشرفته و قابل انعطاف از سوي اسراييل در مرزهاي لبنان تأكيد دارد. وي بر تشكيل يك نظام دفاعي پيشرفته و قابل انعطاف از سوي اسراييل در مرزهاي لبنان تأكيد دارد. وي در طرح خود خواستار قطع ارتباط اسراييل با ارتش جنوب لبنان، صدور قطعنامه از سوي شوراي امنيت براي افزايش نيروهاي حافظ صلح سازمان ملل، استقرار ارتش لبنان در مرزها با هماهنگي نيروهاي بين المللي، ممنوعيت حزب الله از فعاليت در مناطق استقرار ارتش لبنان، التزام حكومت لبنان به پايبندي و عمل به قرارداد متاركه 1949 و هشدار اروپا، امريكا و ژاپن به سوريه براي منزوي ساختن اين كشور در صورت مانع تراشي در روند عقب‌نشيني شده است. در صورت تحقق شرايط مذكور، عقب‌نشيني نيروهاي اسراييلي از لبنان در كوتاه‌ترين زمان ممكن انجام خواهد شد.[22]

يوسي بيلين، وزير خارجه كابينه‌هاي اسحاق رابين و شيمون پرز، از طرفداران عقب نشيني يك جانبه اسراييل است و هم اكنون رهبري جنبشي را به عهده دارد كه خواستار ترك مسالمت آميز جنوب لبنان است. وي بر اين اعتقاد است كه اگر چه عقب نشيني از جنوب لبنان زيان‌هايي براي اسراييل به همراه دارد، اما باقي ماندن در اين منطقه، زيان‌هاي به مراتب، بيشتري در پي خواهد داشت. او تأكيد مي‌كند كه: «من هيچ دليل منطقي براي حضور در جنوب لبنان نمي‌يابم و ما همچنان بدون هيچ دليل خاصي لبنان را در اشغال خود داريم.» يوسي بيلين اميدوار است كه افكار عمومي بتواند اين موضوع را به دولتمردان اسراييل بفهماند، زيرا تاكنون مرگ سربازان به عنوان يك امر ضروري و اجتناب‌ناپذير براي دفاع از جليله قلمداد مي‌شد، ولي امروزه مردم اين اعتقاد را ندارند. او تصريح مي‌كند كه طي دو سال اخير، آمار هوارداران اين نظريه از هجده درصد به چهل درصد افزايش يافته است.[23] آنچه از سه طرح عقب نشيني مذكور و سخنان بيلين برمي‌آيد اين است كه اسراييل، هم مايل و به نوعي مجبور به عقب‌نشيني است و هم مي‌خواهد در قبال آن امتيازي به دست آورد و جنوب لبنان را به آساني از دست ندهد.

بيلين در سخنان خود تأكيد كرد كه اين عقب نشيني بايد در چار چوب قوانين و مقررات انجام پذيرد، بنابراين، قطعنامه 425 شوراي امنيت را مطرح كرد. اين قطعنامه كه در تاريخ 19/2/1978 از سوي شوراي امنيت سازمان ملل صادر شد، در ماه آوريل سال 1998 مورد پذيرش اسراييل قرار گرفت و اين كشور، آمادگي خود را براي خروج از لبنان بر اساس اين قطعنامه اعلام كرد. اولين و بديهي‌ترين سئوالي كه به ذهن متبادر مي‌شود اين است كه اين وقفه بيست ساله براي چيست، از سال 1978 كه اسراييل بخش وسيعي از سرزمين‌هاي لبنان را به اشغال خود در آورد، با كمك نظاميان محلي جنوب لبنان كه تحت حمايت اسراييل هستند و نيز پشتيباني دو هزار سرباز اسراييلي، همچنان تاكنون اشغال اين سرزمين‌ها را ادامه داده است. اشغال جنوب لبنان، مسايل و مشكلات روز افزوني براي اسراييل در پي داشت كه بخش مهمي از آنها به خاطر موفقيت‌هاي حزب الله، اصلي‌ترين گروه مقاومت لبنان است. در طول چهار سال گذشته، اسراييل تلفات فراواني از جانب حزب الله متحمل شده كه براي مردم آن پذيرفتني نيست. ايهود باراك با اين كه مخالف عقب نشيني يك جانبه بود، ولي طي مبارزات انتخاباتي خود تعهد كرد كه ظرف يك سال، تمامي نيروهاي اسراييل را از جنوب لبنان خارج كند.[24]

به طور اجمالي، برخي از اهدافي كه اسراييل قبل از عقب‌نشيني از لبنان در صدد دستيابي به آنهاست و يا مي‌خواهد مطمئن شود كه بعد از عقب‌نشيني، اين اهداف محقق خواهد شد عبارتند از:[25]

1-    تضمين امنيتي شمال اسراييل: اسراييل به دو دليل بسيار آسيب پذير است، اول، به اين دليل كه كشوري ديگر را اشغال كرده و هيچ گاه از آتش خشم و انتقام مردم آن كشور در امان نخواهد بود. دوم، به اين جهت كه مبارزه با اسراييل و صهيونيسم جنبه اعتقادي و تكليفي براي بعضي فلسطيني‌ها و حزب الله لبنان پيدا كرده و هر لحظه امكان حمله به سربازان يا اماكن اسراييلي وجود دارد. بنابراين، اسراييل در صدد است قبل از عقب‌نشيني، تضمين‌هاي قانوني و بين المللي مبني بر عدم حمله چريك‌هاي فلسطيني از مرزهاي لبنان، عدم حملات توپخانه‌اي و موشكي حزب الله و عدم حملات ايذايي از سوي حزب الله را به دست آورد.

2-    حفظ حق بازگشت به لبنان: اسراييل در پي اين است كه به طور ضمني در صورت ضرورت، حق بازگشت به جنوب لبنان را براي خود محفوظ نگاه دارد. تشخيص اين ضرورت، ميزان عمق نفوذ به خاك لبنان، نحوه نفوذ و مدت زمان باقي ماندن، در اختيار اسراييل خواهد بود. دولت اسراييل با دستيابي به اين هدف، قادر خواهد بود ضريب امنيتي خود و توان بالقوه سركوب مخالفان و دشمنانش را به شدت افزايش بخشد.

3-    جدا سازي ارتباط مذاكرات لبنان ـ سوريه: مرتبط بودن روند مذاكرات لبنان و سوريه، و منوط شدن هر يك به ديگري، جريان صلح را تا حدي پيچيده ساخته است. به خصوص كه سوريه اداري اهرم‌هاي فشاري در جنوب لبنان است و يا اين كه مي‌تواند آنها با به دست آورد. مرتبط بودن اين دو كشور، قدرتي در مقابل اسراييل ايجاد خواهد كرد كه به نفع هر دوي آنهاست و مصلحت اسراييل در اين است كه بين آنها جدايي افكند و در قدم اول، بحران‌ جنوب لبنان را كه مشكلات فراواني براي او ايجاد كرده است حل نمايد، آن‌گاه با سوريه وارد مذاكره شود يا برعكس، ابتدا مسأله جولان را حل نمايد و سپس با لبنان وارد مذاكره شود. البته خود اسراييل نيز براي گرفتن تضمين‌هايي، روند مذاكرات صلح لبنان و سوريه را مرتبط مي‌بيند و در مواردي مي‌تواند از آن بهره ببرد، ولي در مجموع، جدا كردن روند مذاكرات دو كشور لبنان و سوريه، منافع بيشتري براي اسراييل دارد و ضرري كه اسرييل از ارتباط مذاكرات لبنان و سوريه متحمل مي‌كند، بيشتر از سودي است كه عايد او خواهد شد.

4-    اعمال فشار بر سوريه: سوريه با مواضع سياسي و ديپلماتيك خود تا حدي توانسته در مقابل مداخلات و نفوذ اسراييل در جهان عرب، سدي ايجاد نمايد. اسراييل در صدد است با حل مسئله جنوب لبنان و قطع نفوذ سوريه از اني منطقه، فشارهايي بر اين كشور وارد اورد و تدابير و اقدامات آن را كمرنگ و خنثي سازد.

5-    ايجاد پايگا در جنوب لبنان: با توجه به نفوذي كه هم اكنون اسراييل بر ارتش جنوب لبنان دارد و در قراردادهاي صلح هم تلاش مي‌كند كه جايگاه هواداران خود در جنوب لبنان را تا حدي مستحكم نمايد. به نظر مي‌رسد اسراييل در صدد ايجاد پايگاه و داشتن عواملي در جنوب لبنان از خود لبناني‌هاست تا بعد از صلح با لبنان، هم بتواند به وسيله آنان، بدون هيچ گونه هزينه‌اي امنيت مرزهاي شمالي لبنان را تأمين نمايد و هم بتواند با استفاده از آنان، فشارهايي بر سوريه وارد آورد و يا مرزهاي سوريه را مورد تهديد قرار دهد.

6-    تلاش براي ايجاد تفرقه و فتنه در لبنان: به احتمال قوي، اسراييل تمايل چنداني به وجود دولت مقتدر و يكپارچه در لبنان ندارد و ثبات و آرامش داخلي اين كشور نيز چندان به نفع اسراييل نيست. به همين دليل، سعي مي‌كند با ارايه تفسير جديدي از قطع‌نامه 425، از اين طريق در داخل لبنان نفوذ پيدا كند و احزاب يا گروه‌هاي طرفدار خود را در نظام سياسي لبنان جاي دهد. چنان كه «دوري سمنون» پس از ديداري از واشنگتن و به دنبال نشستي با امين جميل و ميشل عون در پاريس گفت: «بر دولت لبنان لازم است با اسراييل راجع به قطعنامه 425 كه در آن ترتيبات امنيتي در نظر گرفته شده است و حمايت از ارتش حد ـ تحت حمايت اسراييل ـ را تقاضا كند، مذاكره نمايد. در حالي كه در قطع‌نامه 425 شوراي امنيت، چنين ترتيباتي امنيتي يا حمايت‌هايي در نظر گرفته نشده است.

7-    نابودي حزب الله لبنان و آرمان ضد صهيونيستي: يكي از اهدافي كه اسراييل دنبال مي‌كند، از بين بردن ايده و جوهره ضد صهيونيستي در جهان است، كه اين ايده در حال حاضر در بين برخي مسلمانان و بخصوص شيعيان حزب الله جنوب لبنان متجلي است و با اعتقادات ديني را از حزب الله بگيرد، مي‌توان گفت حزب الله را نابود ساخته و اين آرمان را از تمام شيعيان و مسلمانان پايبند به آن ستانده است. به عبارتي، اگر موفق به دستيابي به اين هدف گردد به حق مي‌توان گفت پيروزي بزرگ و مهمي به دست آورده است. به همين دليل، در حال حاضر، راه‌هاي رسيدن به اين هدف را نيز در صلح با لبنان جستجو مي‌كند.

8-    دستيابي به اهرم‌هايي در سطح نظام بين الملل براي منزوي ساختن مخالفان: اسراييل در صدد است با حل مسأله جنوب لبنان، اهرم‌هايي عليه مخالفان خود به دست آورد و گرفتن نقطه ضعف از آنها، در جهت انزواي جهاني آنها تلاش نمايد. جمهوري اسلامي ايران و سوريه از جمله مخالفان رژيم اسراييل هستند كه دراين زمينه مورد هدف اسراييل قرار دارند.

9-    فريب دادن و گمراه كردن افكار عمومي در سطح جهان: رژيم صهيونيستي به شدت نيازمند كسب وجهه جهاني است. اين رژيم از سويي سعي مي‌كند شكست‌هاي خود در عرصه‌هاي ديپلماتيك را جبران نمايد و از سوي ديگر بر جنايات و قتل عام‌هاي تاريخي خود و نقض حقوق بشر و خشونت‌هاي موجود سرپوش بگذارد يا آنها را به دست فراموشي بسپارد. عقب نشيني از جنوب لبنان و انعقاد قرار داد صلح، شايد تواند او را تا حدي در اين جهت ياري دهد.

10- برآوردن خواست مردم اسراييل: فشارهاي داخلي افكار عمومي مردم اسراييل بر اين رژيم بسيار زياد است و تداوم ناامني و كشته شدن سربازان اشغال‌گر اسراييل در جنوب لبنان، براي آنان قابل پذيرش نيست. رژيم صهيونيستي تاكنون با لطايف الحيل و بهانه‌هايي مانند امنيت شمال اسراييل، اشغال جنوب لبنان را مشروع جلوه داه و افكار عمومي خود را كمابيش قانع كرده است، ولي تا چه مدت مي‌توان افكار عمومي را اين گونه توجيه كرد. در حال حاضر، فشارهاي افكار عمومي و حتي برخي صاحب منصبان بر رژيم اسراييل براي عقب نشيني از جنوب لبنان شدت يافته است.

قطعنامه 425: عقب نشيني كامل

پس از حمله سال 1978 اسراييل به خاك لبنان و اشغال بخش‌هاي ديگري از خاك اين كشور، شوراي امنيت سازمان ملل متحد در تاريخ 19/3/1978، قطع‌نامه شماره 425 را در چهار بند صادر كرد.[26] اين قطعنامه ضمن احترام به تماميت تماميت ارضي لبنان، بر حاكميت و استقلال سياسي اين كشور تأكيد مي‌كند. شوراي امنيت در اين قطعنامه مقرر مي‌دارد كه براي تأكيد بر عقب نشيني نيروهاي اسراييل و بازگرداندن صلح و امنيت به اين منطقه، يك نيروي موقت بين المللي تشكيل داده، در جنوب لبنان مستقر شود. اين نيرو همچنين مساعت خواهد كرد تا عملاً تسلط دولت لبنان بر مناطق جنوب اين كشور در چارچوب مرزهاي شناخته شده بين المللي محقق شود. شايد بتوان قطعنامه 425 را از بارزترين و روشن‌ترين قطعنامه‌هاي شوراي امنيت سازمان ملل در خصوص عقب نشيني اسراييل از جنوب لبنان دانست. اجراي اين قطعنامه يا همان عقب نشيني كامل از خاك لبنان، به هيچ ترتيب امنيتي يا غير امنيتي، يا شرايط ديگري مرتبط و موكول نشده است و ـ چنان كه گفتيم ـ فقط استقرار يك نيروي بين المللي در جنوب لبنان پيش بيني شده كه اين امر به تصريح قطعنامه، به منظور تأكيد بر عقب‌نشيني است.[27]

قطعنامه 425، نه تنها اجرا نشد و دولت اسراييل وقعي به آن ننهاد، بلكه بر عكس، حملات و تجاوزات مكرر اسراييل ادامه يافت و مجدداً در سال 1982، خاك لبنان به طور وسيع مورد حمله و اشغال اسراييل قرار گرفت، تا اين كه پس از گذشت بيست سال از صدور قعنامه، در اوايل سال 1998، دولت اسراييل آمادگي خود را براي اجراي اين قطعنامه اعلام كرد. البته اسراييل تفسير جديدي از اين قطعنامه را ارايه كرد كه مد نظر شوراي امنيت نبوده است و اجراي آن را به ترتيبات امنيتي و شرايط خاصي موكول كرد كه نه تنها در متن قطعنامه به آنها اشاره‌اي نشده، بلكه حتي به طور غير مستقيم هم قابل استنباط از قطعنامه نيست. پيشنهاد ناگهاني دولت اسراييل براي اجراي قطعنامه 425، دولت لبنان را كاملاً غافلگير كرد، زيرا دولت لبنان باور نمي‌كرد پس از گذشت بيست سال از صدور اين قطعنامه، اسراييل بخواهد به آن عمل كند. با اعلام آمادگي اسراييل، دولت لبنان به خاطر ديپلماسي ضعيف و تبليغات ناموفق، دچار مشكلاتي شد، ولي در مجموع، پيشنهاد اسراييل را رد كرد. سوريه نيز استقبال چنداني از پيشنهاد اسراييل به عمل نياورد و در نهايت، با لبنان همصدا شد. مهمترين دليل رد پيشنهاد اسراييل به عمل نياورد و در نهايت، با لبنان همصدا شد. مهمترين دليل رد پيشنهاد اسراييل از سوي لبنان و سوريه اين بود كه رژيم اسراييل، اجراي قطعنامه را به تحقق يك سري ترتيبات امنيتي منوط مي‌كند كه در متن قطعنامه پيش بيني نشده بود و در واقع، امتياز ناعادلانه‌اي است كه اسراييل در قبال عقب‌نشيني از لبنان از اين كشور مطالبه مي‌كند. طبيعي است كه دولت لبنان با هر گونه ترتيبات يا تعهدات امنيتي كه از سويي، به معني پذيرش مسئوليت امنيت شمال اسراييل باشد و از سوي ديگر، به مفهوم از دست دادن بخشي از حاكميت خود باشد، مخالفت نمايد. بنابراين، پذيرش پيشنهاد اسراييل مبني بر عقب‌نشيني از سوي لبنان، به معني پذيرش شرايط و ترتيبات امنيتي مورد نظر آن رژيم نيز تلقي مي‌شود.[28]

لبنان ـ سوريه: دو روند صلح جدايي ناپذير

در مناقشه اعراب و اسراييل، لبنان و سوريه آخرين طرف‌ةاي درگير به حساب مي‌آيند كه تاكنون در خط مقدم جبهه قرار داشته‌اند. پس از سپري شدن مدت زمان نسبتاً طولاني، به نظر مي‌رسد مسئله لبنان و سوريه به گونه‌اي به هم پيوند خورده كه جدايي آنها به آساني امكان پذير نيست. اگر چه اسراييل سعي مي‌كند اين دو كشور را از يكديگر جدا سازد و مسأله هر يك را جداگانه حل و فصل نمايد، اما بيروت و دمشق منافع خود را در پيوند با يكديگر، تضمين شده‌تر مي‌يابند، زيرا مي‌توانند مسايل را براي اسراييل پيچيده‌تر ساخته، و اهرم‌هاي بيشتري براي فشار بر اسراييل در اختيار داشته باشند. در مورد اين كه آيا ايهود باراك قادر به جدا كردن مسايل لبنان و سوريه خواهد بود يا خير، بايد گفت كه اسلاف او در اين راه چندان توفيقي به دست نياوردند. در صورت خروج ارتش اسراييل از جنوب لبنان، احتمالاً دولت لبنان نخواهد توانست بدون حمايت‌هاي غير مستقيم و حتي مستقيم سوريه، آرامش و امنيت را در جنوب لبنان مستقر سازد. و جلب حمايت سوريه منوط به همكاري لبنان براي آزادي بلندي‌هاي جولان و فشار بر دولت اسراييل خواهد بود.[29]

البته، رژيم صهيونيستي همانند گذشته، براي جداسازي روند مذاكرات لبنان و سوريه تلاش مي‌كند و پيشنهاد‌هاي اين رژيم مبني بر «عقب‌نشيني كلي و جزئي از لبنان» و يا در مرحله «اول لبنان و اجراي قطعنامه 425» در راستان همين تلاش‌ها صورت مي‌گيرد. اگر چه سوريه نگران ميزان پايداري دولت لبنان در مقابل فشارها، تهديدها و فريبكاري‌هاي اسراييل در مورد عقب نشيني از جنوب لبنان و جداسازي روند مذاكرات است، ولي موضع دمشق هميشه با اين گونه طرح‌هاي اسراييل، مخالف بوده است و اين طرح‌ها را مانوري براي جداسازي روند گفتگوها تلقي كرده، مواضع اسراييل را در اين خصوص تاكتيكي مي‌داند. حافظ اسد در واكنش به پيشنهاد اسراييل كه «اول لبنان» را مطرح مي‌كرد، گفت: «من مي‌گويم اول لبنان و سوريه و نه لبنان.»[30]

بيروت نيز با رد پيشنهاد اسراييل، تمايل چنداني به تنها گذاشتن دمشق در اين مناقشه ندارد، زيار جدا كردن مسأله جنوب لبنان و جولان به معني تضعيف موقعيت سوريه در منطقه و از دست رفتن برگ‌هاي برنده اين كشور است. اگر چه دليل اصلي رد پيشنهاد اسراييل از سوي لبنان، منوط شدن عقب‌نشيني به تعهدات و ترتيبات امنيتي جديد بود، اما دليل ديگر آن را مي‌توان عدم تمايل لبنان به جداسازي مذاكرات ذكر كرد.[31] شايد بتوان گفت كه لبنان به سه دليل به جداسازي روند مذاكرات تمايل ندارد:

اول به اين دليل كه پيوند دو روند مذاكرات لبنان ـ سوريه، مسأله را پيچيده‌تر كرده و اسراييل را در تنگنا و فشار بيشتري قرار مي‌دهد و حل هر دو مسأله با هم از استحكام و ضمانت بيشتري برخوردار خواهد بود. دوم به اين دليل كه پس از عقب‌نشيني اسراييل، ممكن است لبنان براي استقرار امنيت و آرامش در جنوب لبنان از قدرت و نفوذ فراواني برخوردار است و سوريه نيز تا حدودي بر حزب الله نفوذ دارد. اگر چه اين گروه اعلام كرده پس از عقب نشيني اسراييل تن به خلع سلاح خواهد داد و مطيع دولت لبنان خواهد شد، اما حزم و دور انديشي ايجاب مي‌كند كه دولت لبنان با تعقل و تأمل بيشتري در اين زمينه عمل نمايد.

شيخ محمد شمس الدين، رييس مجلس اعلاي شيعيان لبنان در مصاحبه با «حوادث» تأكيد كرد توقف فعاليت‌هاي مقاومت، منوط به عقب نشيني كامل و بدون قيد و شرط اسراييل از جنوب لبنان و جولان است به گونه‌اي كه رضايت رئيس جمهور اسد جلب شود. وي تصريح كرد كه اگر اسراييل از جنوب لبنان عقب نشيني كند، ولي در جولان باقي بماند ما كماكان به مقاومت خود ادامه خواهيم داد. شمس الدين چنين استدلال مي‌كند كه لبنان همواره نقطه‌اي بوده كه از طريق آن مي‌توانستند امنيت سوريه را در معرض تهديد قرار دهند و بالعكس، از طريق سوريه نيز امنيت لبنان مي‌تواند مورد تهديد قرار گيرد. وي صريحاً اذعان مي‌كند كه حضور اسراييلي‌ها در جولان و در مجاورت ما، امنيت ما را تهديد مي‌كند. شمس الدين معتقد است كه هيچ تضميني وجود ندارد كه اسراييل پس از عقب نشيني، مجدداً به بهانه‌هاي مختلف دست به اشغال نزند، اما با عقب نشيني، هم از جنوب لبنان و هم از جولان، اين ضمانت كمي بيشتر خواهد شد.[32]

تلازم دو روند سوري و لبناني صلحف با ارتباط مستمر و دو طرفه، د عرصه‌هاي ديپلماتيك نيز خود را نشان داده است. بعد از جنگ دوم خليج فارس، موضع گيري‌هاي بين المللي نيز بر ارتباط اين دو روند تأكيد كرده، به حدي كه رييس جمهور اسراييل، دستيابي به صلح با لبنان را بدون مذاكره با سريه بعيد دانست و برخي مقامات اسراييل هم بر ارتباط مقاومت در جنوب لبنان و نقش سوريه در آن تأكيد كردند. دولتمردان امريكا نيز تحقق صلح در خاورميانه را بدون مشاركت دمشق بعيد دانستند. معاون وزير خارجه امريكا در امور خاورميانه را بدون مشاركت دمشق بعيد دانستند. معاون وزير خارجه امريكا در امور خاورميانه و سفير سابق اين كشور در اسراييل (مارتين اينديك) تصريح كرد كه كمك سوريه براي حل مشكل لبنان و رسيدن به صلح، اساسي است و رييس جمهور امريكا (كلينتون) تأكيد كرد كه سوريه تأثير مهمي در اجراي روند صلح دارد و بدون حضور اين كشور، صلح در خاورميانه محقق نخواهد شد.[33]

از سوي ديگر، ايهود باراك، نخست وزير اسراييل، حافظ اسد را به انعقاد قرار داد «صلحي شجاعانه» فراخواند. وي خاطر نشان ساخت كه دستيابي به يك را حل پايدار و همه جانبه در خاورميانه، فقط با توافق سوريه امكان پذير است. باراك در صدد بود با اين سخنان به اسد كه مخالف هر گونه راه حلي بدون حضور سوريه است، اطمينان دهد كه نقطه نظرات وي تأمين خواهد شد. باراك ضمن تكرار قصد خود مبني بر عقب نشيني از جنوب لبنان در يك سال آينده، تصريح كرد كه اين عقب نشيني، به موازات مذاكره با دمشق صورت خواهد گرفت.[34] گفتني است كه توافق صلح با سوريه، مي‌تواند به تحقق يكي از مهمترين وعده‌هاي انتخاباتي باراك مبني بر عقب نشيني اسراييل از جنوب لبنان، خلع سلاح حزب الله توسط ارتش لبنان و جلوگيري از حملات و نفوذ شبه نظاميان به شمال اسراييل است. اما لبنان بدون موافقت سوريه، اين پيشنهاد را نخواهد پذيرفت، از سوي ديگر، سوريه مايل نيست بدون كسب امتياز، اسراييل را از گرداب جنوب لبنان رهايي بخشد. آشكار است كه اين امتياز، بلندي‌هاي جولان خواهد بود.[35]

گزينه‌هاي اسراييل در لبنان

اگر حاكميت بلامنازع اسراييل بر خاك فلسطين را هدف اصلي و جوهره سياست رژيم صهيونيستي بدانيم كه حاضر است به خاطر اين هدف از تمام شرايط فلسطيني، عربي و منطقه‌اي و بين المللي بهره بگيرد، بايد بگوييم كه تصميم اين كشور مبني بر عقب نشيني از جنوب لبنان جدي است و احتمالاً هيچ خدعه و نيرنگي در آن وجود ندارد. فشارهاي داخلي و جهت گيري افكار عمومي در اسراييل نيز اين مدعا را تأييد مي‌كند. رژيم اسراييل براي اجراي اين قصد خود قطعنامه 425 شوراي امنيت را كه حدود بيست و دو سال پيش صادر شده و تاكنون مورد پذيرش اسراييل قرار نگرفته بود بهترين راه تشخيص داده، اما پيش شرط‌هايي كه براي اجراي اين قطعنامه مطرح كرده، مورد پذيرش لبنان قرار نگرفته است، مضافاً بر اين كه پيوند دو مسأله لبنان و سوريه امر، را پيچيده‌تر كرده است. در مورد اين كه در قبال مسأله لبنان، اسراييل چه راه‌هايي را مي‌تواند انتخاب كند، كارشناسان اسراييل، هشت گزينه را به شرح زير ذكر كرده‌اند:[36]

1-    آينده، همانند گذشته: كارشناسان اسراييل با طرح اين موضوع كه آنچه تاكنون بوده، آينده نيز همان گونه خواهد بود، چنين استدلال مي‌كنند كه در مرزهاي شمالي اسراييل، وضع به حدي پيچيده شده كه تكنون نظير نداشته است، دو حقيقت اساسي بر اين وضعيت حاكم است. نخست اين كه هيچ كس ـ نه در بين سياسيون و نه در بين نظاميان ـ اعتقاد ندارد كه در آن جا وضعيت الگو و نمونه‌اي ايجاد شود، با اين كه همه آنها معتقدند ادامه اين وضع، غير ممكن است و چيزي بايد تغيير يابد، دوم اين كه پيچيدگي اوضاع در اين منطقه و اين واقعيت كه كمربند امنيتي به اين شكل يا به صورت ديگري بايد باقي بماند، لازم است واحدهاي ارتش در منطقه مستقر شوند و به فعاليت‌هاي روزمره ادامه دهند و تلاش‌هاي حزب الله را خنثي نمايند تا هموطنان شمال اسراييل در امنيت كامل به سر برند.

2-    عقب نشيني يك جانبه: اين گزينه بر اين فرض استوار است كه مسأله لبنان به طور جدي اسراييل را دچار مشكل كرده و هزينه‌هاي مالي و جاني فاواني را بر آن تحميل نموده است. رزمندگان حزب الله نيز قادرند از طريق موشك‌هاي كاتيوشا به حملات اسراييل پاسخ دهند، بنابراين، يكي از راه‌هاي مناسب، قب نشيني يك جانبه و خداحافظي بازگشت ناپذير از لبنان است. البته هيچ يك از سياست‌منداران اسراييل، به طور جدي در پي عملي كردن اين گزينه نيستند، زيرا برخي از نظاميان و سياستمداران اسراييل معتقدند كه خطرات عقب نشيني يك جانبه بيشتر از تحمل وضعيت فعلي است و ممكن است جنگ در مرزهاي شمالي اسراييل تداوم يابد و مقاومت و همپيمانانش، عقب نشيني يك جانبه را خضوع اسراييل در مقابل خودشان تفسير كنند.

3-    تغيير آرايش نظامي: برخي از كارشناسان اسراييل بر اين عقيده‌اند كه تغيير نحوه استقرار ارتش ممكن است فرصت‌هاي عملياتي جديدي براي آن فراهم كند. يك منبع عالي‌رتبه نظامي معتقد است كه ارتش اسراييل بايد با صرف حداقل نيرو و زمان، جنوب لبنان را در اختيار داشته باشد و با ارسال گروه‌هاي نظامي به منطقه براي چند ساعت، عمليات هجومي انجام دهد.

4-    پرداخت هزينه از طرف سوري‌ها: اين گزينه، چنين مطرح مي‌كند كه بايد سوريه هزينه مشكلات جنوب لبنان را بپردازد. به نظر مي‌رسد اين پيشنهاد، خطرات جدي و احتمال دچار شدن به يك رويارويي كامل با سوريه را در پي داشته باشد.

5-    اول لبنان، خروج سازمان يافته: اين گزينه با طرح شعار امنيتي اول لبنان، خروج سازمان يافته، اين گونه طرح مي‌كند كه اسراييل بايد از طريق ميانجيگري خارجي ـ اساساً امريكا ـ براي استقرار ترتيبات امنيتي جديد، قرار دادي با نيروهاي قانوني لبنان امضا كند. انتقال حاكميت مناطق اشغالي به نيروهاي نظامي دولتي لبنان و يا نيروهاي عربي، بايد سازمان يافته و طي زمانبندي مشخص انجام پذيرد. از نقطه نظر امنيتي اسراييل، نقاط ضعف اين پيشنهاد، ترديد در تضمين امنيت مرزهاي شمالي اسراييل نامعلوم بودن سرنوشت ارتش جنوب لبنان (مزدوران طرفدار اسراييل) است.

6-    توسعه كمربند امنيتي: اين انتخاب، به دور كردن نيروهاي مقاومت تا مسافت 42 كيلومتر مي‌انجامد و البته نگراني‌ها و ترس‌ةاي خاص خود را نيز به دنبال خواهد داشت. گذشته از عكس العمل حزب الله و مقاومت، شرايط داخلي اسراييل، آمادگي اين حمله و اشغال جديد را ندارد.

7-    اول سوريه، بعد لبنان: برخي از كارشناسان اسراييل بر اين باورند كه مشكل اصلي و مانع بزرگ، سوريه است. اسراييل بايد ابتدا در مورد جولان با سوريه به توافق برسد، سپس به حل مسأْله لبنان اقدام نمايد.

8-    انجام عمليات نظامي گسترده در لبنان: اين گزينه، اقدام به عمليات نظامي گسترده از سوي اسراييل را پيشنهاد مي‌كند. اين گزينه، بارها توسط اسراييل آزمايش شده است كه مي‌توان به عمليات ليطاني 1978، عمليات امنيت الجليل 1982، عمليات تسويه حساب 1993 و عمليات خوشه‌هاي خشم در سال 1996 اشاره كرد. اين گزينه، بسيار تسويه حساب 1993 و عمليات خوشه‌هاي خشم در سال 1996 اشاره كرد. اين گزينه، بسيار مشكل است و ابعاد آن قابل پيش بيني‌اند. چنان كه خود اسراييلي‌ها بنا به تجربه تاريخي اعتقاد دارند كه هيچ چيز در لبنان آسان نيست و هر گزينه‌اي خطرات خاص خود را در پي دارد.

برخي از كارشناسان و صاحبنظران بين المللي نيز گزينه‌هايي براي اسراييل در نظر گرفته‌اند و معتقدند در شرايط فعلي، براي حل مسأله لبنان، اسراييل مي‌تواند و ممكن است يكي از اين راه‌ها را انتخاب نمايد. اين گزينه‌ها عبارتند از:[37]

1-    تهديد به تخريب تأسيسات زيربنايي لبنان، كه اين كشور بعد از جنگ، آنها را بازسازي كرده است.

2-    گسترش سرزمين‌هاي اشغالي در جنوب لبنان و بقاع غربي، به حدي كه ساكنان منطقه الجليل از آتش توپخانه و موشك نيروهاي مقاومت در امان باشند.

3-    انجام حملات و عمليات كوچك تحذيري و توجيه اين حملات براي ايجاد مجال جديد در عرصه‌ روابط منطقه‌اي و بين المللي براي اداره جبهه نظامي.

4-    انجام عمليات بزرگ، بمباران‌هاي شديد و حمله به شمال مناطق اشغالي، همانند چهار عمليات بزرگ كه اسراييل در سال‌هاي 1978، 1982، 1993 و 1996 انجام داد.

5-    مورد حمله قرار دادن اهداف سوريه در لبنان يا در خود سوريه، تا از فشارها و سنگ اندازي‌هاي دمشق جلوگيري شود.

6-    بازگشت به سر ميز مذاكره با دو محور سوريه و لبنان و حل توأم جنوب لبنان و جولان، تا رضايت سوريه به عنوان يكي از طرف‌هاي اصلي مناقشه و عامل صاحب نفوذ در لبنان تأمين شود.

7-    عقب نشيني يك جانبه و بدون قيد و شرط از جنوب لبنان، بدون در نظر گرفتن هيچ گونه تعهدات و ترتيبات امنيت. اگر چه اين راه، مورد پذيرش برخي دولتمردان اسراييل است، ولي به علت بازتاب‌هاي سياسي اجتماعي آن، درباره آن اجماع نظر وجود ندارد. بدون ترديد، انتخاب هر كدام از راه‌هاي فوق، آثار و تبعات خاص خود را به دنبال خواهد داشت.

لبنان، قرباني تشتت اعراب

از حقوق مسلم لبنان است كه از سازمان ملل متحد بخواهد به استناد قطعنامه‌هاي متعدد شوراي امنيت، رژيم صهيونيستي را به عقب‌نشيني از خاك لبنان مجبور نمايد. اسراييل به بهانه‌هاي مختلف، عقب‌نشيني را به تأخير مي‌اندازد تا آن را با ترتيبات امنيتي و سياسي جديدي ربط دهد و از اين رهگذر، امتيازات تازه‌اي به دست آورد. اگر كمك‌ها و حمايت‌ةاي پايان ناپذير امريكا و اسراييل از يك سو و تشتت و پراكندگي جهان عرب از سوي ديگر وجد نداشت، اسراييل نمي‌توانست تا اين حد قطعنامه‌هاي شوراي امنيت سازمان ملل را زير پا گذارد و به ناحق، بخش عظيمي از كشور ديگر را در اشغال خود داشته باشد.[38] گذشته از مواضع حزب الله، نگرش رسمي دولت لبنان نيز دچار تحول شده است. اين كشور در اجلاس 1991 مادريد بر اجراي جداگانه قطعنامه 425 پافشاري مي‌كرد، بعدها بر اتحاد روند گفتگوهاي صلح لبنان و سوريه تأكيد كرد و سر انجام به عقب نشيني همزمان نيروهاي اسراييلي از جنوب لبنان و جولان قايل گرديد.[39]

مقاومت در جنوب لبنان كه عمدتاً در شيعيان اين منطقه و بخصوص گروه حزب الله خلاصه مي‌شود، توانسته نقش جدي در اين منطقه ايفا كند و معادلات منطقه‌اي را تغيير دهد، به گونه‌اي كه گاهي مواضع و عملكرد حزب الله، مستقل از مواضع رسمي دولت لبنان مورد بحث قرار مي‌گيرد. اگر چه اين گروه‌ اعلام كرده تابع دولت لبنان بوده و به قوانين اساسي و عادي اين كشور، پايبند خواهد بود. مقاومت در مقابل اشغال، عملي مشروع و قانوني است كه با اصل حق تعيين سرنوشت در حقوق بين الملل مطابقت دارد. مقاومت لبنان در مقابل اشغالگران اسراييل، عمل تروريستي به حساب نمي‌آيد و در تاريخ روابط بين الملل نيز چيز جديدي نيست. رييس مجلس اعلاي شيعيان لبنان در مصاحبه با مجله «الحوادث» تأكيد كرد كه: «توقف عمليات مقاومت در گرو رفتار اسراييلي‌هاست، در واقع، مقاومت توجيه دارد. در جنوب لبنان، اين «اشغال» بود كه «مقاومت» را به وجود آورد. اسراييلي‌ها بايد از لبنان عقب نشيني كنند تا هيچ مشكل ملي بين لبنان و اسراييل باقي نماند.»[40] آنچه بر پيچيدگي ديدگاه حزب الله مي‌آفزايد، اين است كه رهبراي اين گروه، آينده مقاومت را پس از عقب نشيني به روشني بين نمي‌كنند و از دادن هر گونه تضمين امنيتي به اسراييل خود داري مي‌كنند.[41] شايد به دليل اين كه مبارزه با اسراييل با اعتقادات ديني حزب الله پيوند خورده است، مقامات اسراييل نگران ادامه مبارزه اين گروه، حتي بعد از عقب نشيني هستند.

با توجه به نقطه نظر و اهداف مشترك دولت لبنان و حزب الله، اسراييل تهديدات، تجاوزات، حملات و فشارهاي زيادي بر دولت لبنان وارد آورد تا دولت اين كشور مواضع، اهداف و استراتژي‌هاي خود را از حزب الله جدا سازد، ولي موفقيت چنداني به دست نياورد.[42] البته، دولت لبنان نيز در مقابل اشغالگران اسراييل هيچ اشاره‌اي جز تمسك به مقاومت مردمي براي فشار بر اشغالگران ندارد. مقاومت در جنوب لبنان، نيروهاي متجاوز اسراييلي را به استيصال كشانده است و در معادلات منطقه‌اي و بين المللي، تأثيرات مهمي بر جاي نهاده و جايگاه بالايي براي خود به ثبت رسانده است، به گونه‌اي كه طرف‌هاي اصلي مذاكره نمي‌توانند اين جايگاه را ناديده بگيرند.

گزينه‌هاي لبنان

آيا لبنان به مقاومت خود ادامه خواهد داد و لبناني‌ها در يك قضيه عربي در غياب همبستگي اعراب، همچنان بر استمرار تقديم قرباني اتفاق نظر دارند؟ بهايي كه لبنان براي اين مقاومت مي‌پردازد چيست؟ حدود آن تا كجاست؟ و تا چه زماني ادامه خواهد يافت؟ مردم لبنان تا كي بايد اين شرايط سخت داخلي را تحمل كنند؟ آيا جنوب لبنان در گروي اسراييل است تا با تمسك به آن، صلح مورد نظر خود را بر لبنان و سوريه تحميل كند؟ يا اين كه اسراييلي‌ها در جنوب در گروي مقاومت اسلامي هستند و به گردابي گرفتار آمده‌اند كه نمي‌توانند از آن رهايي يابند؟ به هر حال، دولت لبنان با مسأله پيچيده و معادله‌اي چند مجهولي روبه روست كه پاسخ به هر يك از آنها با چند وجه ديگر روبرو خواهد شد. دولت لبنان قبل از اين كه بخواهد در مقابل اسراييل گزينه‌اي را انتخاب كند، بايد در مقابل حزب الله و سوريه، يكي از گزينه‌هاي زير انتخاب نمايد:

1-    دولت لبنان بايد تصميم بگيرد كه آيا حزب الله را تأييد كند و كمابيش نظرات اين گروه را در تصميم گيري‌ها و سياست‌گذاري‌ها ـ چه قبل از صلح و عقب نشيني اسراييل و چه بعد از آن ـ مد نظر داشته باشد و اجمالاً امتيازاتي نيز بپردازد. يا اين كه خود را از اين گروه جدا سازد. به نظر مي‌رسد دولت لبنان راه اول، يعني تأييد حزب الله و مشاركت او در تصميم گيري را گردن نهد. زيرا جان فشاني‌ها و ايثارگري‌هاي مقاومت و به خصوص حزب الله در جنوب لبنان اسراييل را به زانو در آورده و عرصه را بر او تنگ كرده است. به علاوه، در مذاكرات صلح، مقاومت جنوب، برگ امتيازي در دست دولت لبنان و دليلي جدي بر اشغال لبنان و متجاوز بودن رژيم اسراييل است و بعيد است كه دولت لبنان به آساني اين برگ برنده را از دست بدهد. آنچه به دولت لبنان براي اتخاذ اين راهبرد، اطمينان و قوت قلب مي‌دهد، اعلام حزب الله مبني بر حمايت از دولت مركزي، اطاعت از دولت و زمين گذاشتن سلاح بعد از خروج اشغالگران خواهد بود.

2-    گزينه دوم لبنان، در مقابل سوريه است. آيا دولت لبنان خواهان وحدت مذاكرات است و تحت هر شرايطي حاضر است در كنار سوريه باقي بماند؟ يا اگر منافع ملي او ايجاب كند، حاضر است به تنهايي با اسراييل كنار بيايد؟ به هر حال، در وضعيت كنوني، دولت لبنان وحدت مذاكرات و عقب نشيني توأم از جنوب لبنان و جولان را اعلام كرده است. مهمترين دليل اتخاذ اين سياست از سوي لبنان، منوط كردن عقب نشيني به تعهدات و ترتيبات امنيتي جديد از سوي اسراييل است، ولي به نظر مي‌رسد اگر اسراييل خواهان هيچ ترتيب امنيتي جديد نباشد، يا بدون هيچ گونه قيد و شريط خاك لبنان را ترك كند، از سوي لبنان مورد استقبال قرار گيرد. لبنان، آخرين بازمانده بي مهري اعراب و قرباني تشتت و پراكندگي آنان است و بعيد است تحت هر شرايطي، منافع ملي خود را با جولان پيوند بزند. البته، لبنان براي اين انتخاب خود يك مشكل اساسي خواهد داشت و آن، عدم تمايل دمشق به جداسازي مذاكرات است، كه با توجه به نفوذ سوريه در جنوب لبنان، ممكن است مشكلاتي براي دولت لبنان پديد آيد. دولت لبنان قبل از انتخاب اين گزينه، حداقل كاري كه بايد انجام دهد اين است كه موافقت رهبران شيعيان لبنان و به خصوص، دبير كل حزب الله را جلب نمايد.

3-    گزينه‌ةاي بعدي دولت لبنان در مقابل اسراييل خواهد بود. اگر اسراييل كماكان به اشغال لبنان و حملات هوايي و زميني محدود ادامه دهد، احتمالاً مواضع دولت لبنان و مقاومت در جنوب نيز به صورت فعلي ادامه خواهد يافت و دولت لبنان سعي خواهد كرد از تمام شرايط و اهرم‌هاي منطقه‌اي و يا بين المللي و از جمله، وحدت مذاكرات لبنان و سوريه بهره بگيرد.

4-    اگر رژيم صهيونيستي، عقب نشيني را به ترتيبات امنيتي جديد مشروط سازد، دولت لبنان سعي خواهد كرد جريان وحدت مذاكرات و حل توأم مشكل لبنان و سوريه را با جديت بيشتري دنبال كند و جنوب و جولان را به هم گره بزند، تا امتيازي به دولت اسراييل ندهد. اگر چه به نظر مي‌رسد با توجه به مشكلات داخلي سوريه، بيماري اسد و مسأله جانشيني وي، دمشق تمايل دارد مسأله جولان هر چه زودتر حل شود و اگر منافع خود را تأمين شده بيابد چه بسا لبنان را در اين مناقشه تنها گذارد.

5-    اگر اسراييل بدون قيد و شرط، لبنان را ترك كند و تمام نيروهاي خود را از جنوب لبنان خارج سازد و ارتش جنوب لبنان (تحت حمايت اسراييل) را به حال خود واگذارد، لبنان منافع ملي خود را را تأمين شده خواهد يافت و به اهداف خود خواهد رسيد. در اين صورت، احتمالاً دولت لبنان ترجيح مي‌دهد سوريه را به حل خود واگذاشته، در جهت سازندگي خرابي‌هاي جنگ، تحكيم حاكميت سياسي تثبيت اوضاع داخلي خود كوشش نمايد. اين گزينه كه احتمالاً بهترين انتخاب براي انتخاب نمايد، زيرا در پي كسب امتياز و تضمين امنيت شمال كشور خود است. مشكل دوم، جلب رضايت حزب الله و رهبران شيعيان لبنان براي اين انتخاب است كه چندان دست نيافتني به نظر نمي‌رسد. زيرا سوريه در ميان حزب الله از نفوذ برخوردار است و بعيد است رهبران حزب الله سوريه را در اين مناقشه تنها بگذارند.

نتيجه گيري

كشور لبنان، از سال 1949 كه مورد تجاوز اسراييل قرار گرفت تاكنون بارها تا مرز نابودي كامل پيش رفته است. نيروهاي اسراييل هر زمان كه اراده كردند، بخش‌هايي از خاك اين كشور را به اشغال خود درآوردند، يا اهدافي را در لبنان مورد حمله قرار دادند، يا در امور داخلي اين كشور دخالت نمودند. اگر چه موضع گيري‌ها و قطع‌نامه‌هاي شوراي امنيت سازمان ملل در خصوص لبنان قابل توجه و روشن است، ولي آنچه توانست اشغالگران را به استيصال بكشاند و به عقب‌نشيني وادارد، نه قطع‌نامه‌هاي شوراي امنيت و نه حمايت و پشتيباني اعراب در اين مناقشه عربي است، بلكه مقاومت مردم از جان گذشته در جنوب لبنان است. به خصوص حزب الله كه اسراييل را در چنان مخمصه‌اي قرار داد كه هم اكنون در پي بهانه‌اي براي خروج سريع از لبنان است. زيرا رژيم صهيونيستي، چه در داخل و چه در سطح نظام بين الملل، با سئوالات متعددي روبه روست كه پاسخ آنها نمي‌تواند چيزي جز خروج از لبنان باشد.

رژيم اسراييل، قطعنامه 425 شوراي امنيت را بهترين مبنا براي عقب نشيني يافت و پس از بيست و دو سال آن را مورد پذيرش قرار داد. مهمترين عاملي كه اين عقب نشيني را تاكنون به تأخير افكنده است، عدم اطمينان اسراييل از امنيت مناطق شمالي اين كشور پس از خروج از جنوب لبنان است. ترس اصلي اسراييل، از رزمندگان حزب الله ناشي مي‌شود كه مبارزه با اسراييل نه فقط به خاك، كه مبارزه با اسراييل نه فقط با خاك، كه با مباني اعتقادي آنها پيوند خورده است. بنابراين، اسراييل در پي كسب تعهدات و ترتيبات امنيتي جديد براي اطمينان از امنيت شمال خود پس از عقب نشيني است. اسراييل نمي‌خواهد منطقه‌اي را كه هزينه‌هاي مالي و جاني فراواني براي آنها صرف كرده است و به آساني ترك كند، بلكه درصدد است در قبال اين هزينه‌ها، امتيازي هم به دست آورد تا در عرصه‌ةاي داخلي و ديپلماسي، بخشي از شكست خود را نيز جبران نمايد.

دولت لبنان نيز، اين استدلال كه در قطعنامه 425، هيچ ترتيب امنيتي پيش بيني نشده است، از دادن هر گونه تعهدات و تضمين‌هاي امنيتي به اسراييل خودداري مي‌كند. مشكل ديگر اسراييل، پيوند مسئله جنوب لبنان با بلندي‌هاي جولان است. به خصوص كه مقامات دو كشور لبنان و سوريه، به طور مكرر به عقب نشيني توأم نيروهاي اسراييلي از اين دو منطقه و تلازم روند گفتگوها تأكيد كرده‌اند. پيوند جنوب لبنان و جولان، امر را به اسراييل پيچيده‌تر كرده است. دولت لبنان با توجه به برگ برنده‌اي كه ازقبل مقاومت جنوب در دست دارد، ترجيح مي‌دهد: اولاً هيچ گونه تضمين و ترتيب اميني جديد را قبول نكند، ثانياً بر پيوند جنوب و جولان تأكيد ورزد تا هم قدرت ديپلماسي خود را بالاتر ببرد و هم اسراييل را با مشكل پيچيده‌تري مواجه سازد، اما اگر رژيم اسراييل حاضر شود بدون هيچ گونه قيد و شريط جنوب لبنان را ترك كند، احتمال مي‌رود مورد استقبال دولت لبنان قرار گيرد. بعيد است با توجه به تنها ماندن لبنان در يك مناقشه فراگير عربي و تحمل ويراني‌ها، خسارات فراوان و مشكلات داخلي، بيروت مجدداً سرنوشت خود را با دمشق گره بزند.

 


[1] كمال حماد، «مسؤوليه اسراييل الدوله عن عدوانها المستمر علي لبنان»، شؤون الاوسط، رقم 80، شباط/ فبراير 1999 (Feb 1999)، ص 74.

 

[2] ر. ك: ديويد هرست، تفنگ و شاخه زيتون، ترجمه رحيم قاسميان، تهران: چاپ و نشر بنياد، 1370، ص ص 4 ـ 481.

 

[3] محمود سويد، «هل ثمه فرصه حقيقه لتحرير الجنوب اللبناني؟» شؤون الاوسط، رقم 80، شباط/ فبراير 1999 (Feb 1999)، ص 8 ـ 7.

 

[4] همان.

 

[5] عدنان السيد حسين، الاختلال الاسراييلي في لبنان، بيروت: مركز الدراسات الاستراتيجيه و البحوث و التوثيق، 1998، ص ص، 21 ـ 20.

 

[6] همان.

 

[7] منظور شوراي امنيت، شبه نظاميان مزدور لبناني بود كه با ارتش اسراييل همكاري مي‌كردند.

 

[8] همان.

 

[9] در مورد اهداف و استراتژي‌هاي كلان اسراييل ر. ك: غازي اسماعيل ربايعه، استراتژي اسراييل، محمد رضا فاطمي، تهران: نشر سفير، 1368.

 

[10] در مورد بخشي از سياست‌هاي مقطعي و كوتاه مدت اسراييل ر. ك: رابينوويچ، جنگ براي لبنان، جواد صفايي غلامعلي رجبي يزدي، تهران: نشر سفير 1368، ص ص 227 ـ 219.

 

[11] يان بلك ـ بني موريس، جنگ‌هاي نهايي اسراييل، جمشيد زنگنه، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1372، ص 444.

 

[12] نعام چامسكي، مثلث سرنوشت ساز، ترجمه عزت الله شهيدا، تهران: دفتر مطالعات سياسي و بين المللي، 1369، ص ص 284 ـ 255.

 

[13] ديويد هرست، پيشين، ص 470.

 

[14] محمود سويد، پيشين، ص 10.

 

[15] همان.

 

[16] محمود حيدر، الخيارات الاسراييليه في لبنان» و شؤون الاوسط، رقم 80، شباط/ فبراير 1999 (Feb 1999)، ص 60.

 

[17] شورايي متشكل از وزيران وزارتخانه‌هاي استراتژيك مثل كشور، دفاع، خارجه و مانند آن

 

[18] همان، ص ص 3 ـ 61.

 

[19] همان، ص ص 63 ـ 59.

 

[20] همان، ص ص 64 ـ 63.

 

[21] همان، ص 70.

 

[22] همان.

 

[23] مصاحبه با يوسي بيلين تحت عنوان “Le Role Decisif de l,opinion” ترجمان سياسي، شماره 176 مورخ 31/1/1378، به نقل از: اكسپرس، شماره 2488، 11 مارس 1999.

 

[24] ترجمان سياسي، شماره 192 مورخ 19/5/78 به نقل از فاينشينال تايمز، 16 ژوئيه 1999، تحت عنوان:

James Schofield “ Assad feels pressing need for middle east peace”

 

[25] موارد 3 و 4 و 9 از: «عقب نشيني مشروط از جنوب لبنان»، ترجمه اسماعيل اقبال، روزنامه اطلاعات، شماره 21377، مورخ 16 تيرماه 77، ص 12. به نقل از الهدف، شماره 1279.

 

[26] براي ديدن متن كامل اين قطعنامه ر. ك: عدنان السيد حسين، پيشين، ص 37.

 

[27] عدنان السيد حسين، «القرار 425ديبلو، ماسيأ» شؤون الاوسط، رقم 80، شباط/ فبراير 1999 (Feb 1999)، ص 27.

 

[28] هيثم مزاحم، «مقاومت در جنوب لبنان، قطعنامه 425، حزب الله و سوريه»، حجت رسولي، فصلنامه مطالعات خاورميانه، شماره 18، تابستان 1378، ص 104.

 

[29] «دشمنان صلح»، ترجمان سياسي، شماره 178، 15 تيرماه 1378 ص 28، به نقل از ليبراسيون، 27 ژوئن 1999، تحت عنوان:

“Le sabotage d,une paix qui se profile”

 

[30] هيثم مزاحم، پيشين، ص 114.

 

[31] 31 همان، ص 104.

 

[32] «گفتگو با شيخ محمد مهدي شمس الدين»، ترجمان سياسي، شماره 196، 23 شهريور ماه 1378، به نقل از مجله: الحوادث، شماره 22، 13 اوت 1999.

 

[33] عدنان السيد حسين، «القرار 425 ديبلو ما سياـ» پيشين، ص 30.

 

[34] «همپيماني باراك و اسد براي صلح شجاعانه»، ترجمان سياسي، شماره 187، 15 تيرماه 1378، ص 28 به نقل از ليبراسيون، 24 ژوئن 1999، تحت عنوان:

Ehund Barak pour la paxi des brave avec Hafez el J Assad

 

[35] ترجمان سياسي، شماره 188، 22 تيرماه 1378، ص 17

 

[36] محمود حيدر، پيشين، ص ص 8 ـ 67.

 

[37] محمود سويد، پيشين، ص 10./هيثم مزاحم، پيشين، ص 115،/ محمود حيدر، پيشين ص 60.

 

[38] عدنان السيد حسين، الاحتلال الاسراييلي في لبنان، پيشين، ص 19.

 

[39] هيثم مزاحم، پيشين، ص 115.

 

[40] ترجمان سياسي، شماره 196.

 

[41] هيثم مزاحم، پيشين، ص 110.

 

[42] همان، ص 114

  علي اكبر عليخاني

+ نوشته شده در ساعت توسط مهدی خالقی بفراجرد |

آيا رسميت يافتن از نگاه جامعه جهانی معيار صلاحيت است؟

کابینه فلسطین این روزها به شدت مورد انتقاد قرار دارد. این انتقادات از مرحله انتقاد مشمول حق آزادی بیان و اندیشه در چارچوب رفتار حرفه ای و ارزش های علمی فراتر رفته و به حملات مستقیم با اهداف و مقاصد معلوم تبدیل شده است که هدف از آن اسقاط دولت و تحقیر آن و ضربه زدن به برنامه ها و اهداف و مواضع آن در نظر مردم انتخاب کننده آن است و این کار نیز با مسئولیت ملی یا حرفه ای یا وجدان و اخلاق مغایر است.

اظهارات و نوشته ها و تحلیل های گوناگون همچنان عرصه سیلاسی و خبری فلسطین را پر کرده است و تندی و بی محتوا بودن آن، تاثیر نامطلوب زیادی بر روابط ملی  فلسطینیان گذاشته و تا حدود زیادی موجب تشنج اوضاع و افزایش جبهه گیری ها و حاکم شدن زبان اتهام و طعنه و تخریب به جای زبان گفت و گو و تماس و تفاهم شده است.

برخی ـ فریبکارانه و برای گمراه کردن ـ تلاش می کنند چنین وانمود کنند که کابینه در تعامل با مسائل فلسطین اندک اندک به سمت انحصار حرکت می کند و موضع خود را بر اساس آن کس که با من نیست، دشمن من است، تنظیم می کند و این کابینه توان شنیدن و پذیرش انتقاد را ندارد.

آنچه این مدعیان درک نمی کنند این است که کابینه فعلی چنان لیبرال بوده که از حد تصور بسیاری فراتر رفته است. این کابینه به رسانه ها و تریبون های اعلام نظر و بیان آزادی هایی داده است که هیچ گاه در کابینه های سابق وجود نداشته است. در این میان نیازی به آوردن مثال یا دلیل برای این موضوع نداریم، زیرا اگر مقایسه ای صورت پذیرد، مشخص می شود که این دولت تا چه اندازه برای اظهار نظر و انتقاد و آزادی مطبوعات و رسانه ها احترام قائل بوده است و حال آنکه با نگاهی به گذشته می توان دریافت که جنبش خبری و مطبوعاتی و رسانه ها و افکار با چه مشکلات و دشواری هایی روبرو بوده اند.

با نگاهی گذرا به برخی ابزارها و وسایل رسانه های و تبلیغاتی این امر مشخص می شود و برای آگاهی از این حقیقت تلخ تردیدی باقی نمی ماند و ماهیت این تهاجم تبلیغاتی سازمان یافته را که آتش آن به سوی کابینه و نهادهای دولتی روانه شده است و علیه این کابینه انواع اتهامات و اکاذیب مطرح شده و بدون توجه به ارزش های حرفه ای و اخلاقی یا ملی انواع تحریکات علیه آن صورت پذیرفته است.

صحنه سیاسی فلسطین شاهد آشفتگی و پیچیدگی زیادی است، نیز، تلاش ها و اقدامات زیادی برای اسقاط و تخریب وجهه کابینه جدید که برنامه های سیاسی جدیدی را به عرصه فلسطین و جهان تقدیم کرده، صورت گرفته است.

جالب توجه آن است که نه فقط هیچ یک از مخالفان سیاسی ـ مخالف به معنای رقیب ـ حتی یک فرصت اندک به کابینه نداده اند تا بتواند خود را اثبات کند، بلکه نبرد اسقاط کابینه و فشار بر آن و تلاش برای تحریف نگرش های آن از همان زمانی آغاز شد که کابینه هنوز به صورت رسمی مسئولیت های خود را به دست نگرفته بود. آشکار بود که بسیاری از طرف های داخلی و منطقه ای و بین المللی خواهان نابودی کابینه هستند و امید به اسقاط آن به شدت افزایش یافته و تلاش های سازمان یافته و اقدامات هدفمندی برای این منظور شکل گرفته است.

البته هر کس این حق را دارد که برنامه سیاسی کابینه را در چارچوب ارزش های علمی و وسایل دمکراتیک نقد کند، اما اعتراض به وسیله ابزارهای دمکراتیک یک چیز است و اعتراض از طریق بهره گیری از روش های نامشروع چیز دیگری است.

برای تحلیل وضع سیاسی موجود، باید تاکید کنیم که موانعی که در مسیر کابینه ایجاد شده است و تلاش هایی که برای تخریب و به شکست کشاندن کابینه صورت می گیرد، مسائل موجود عرصه داخلی فلسطین است که تاکنون شاهد چنین وضعی نبوده و بدترین شرایطی که کابینه های گذشته با آن روبرو بودند چنین آشفتگی هدفمند و البته خشنی را در روابط داخلی و ملی شاهد نبوده است. این امر تردیدها و علامت تعجب و پرسش را درباره وضع موجود تقویت می کند.

شاید برخی بتوانند اقدامات سیاسی و تلاش های خود را در مقابله با کابینه و برنامه های آن به نوعی توجیه کنند، اما یقینا این توجیهات با واقعیت و حقایق مغایرت دارد و با منطق صحیح سیاسی در تضاد است و نشان دهنده مقاصد ناصواب در برابر ارزش های مشترک و همکاری و مفاهیم مربوط به وحدت و توافق ملی است.

هیچ منصفی نمی تواند دو قضیه برنامه سیاسی و وضع داخلی را رد کند، زیرا برای همه می دانند که برنامه سیاسی مخالفین که بیش از دوازده سال بر عرصه فلسطین حاکم بود، کاملا شکست خورده است و راهکارها و سازوکارهای مطرح شده در این برنامه برای باز پس گیری حقوق ملی فلسطینیان در برخورد با صخره لجاجت و تروریسم "اسرائیل" در هم شکسته و از بین رفته است و این نشان می دهد که بکارگیری برنامه شکست خورده گذشته یا استفاده از سازوکارهایی که در آن برای اداره مناقشه و جنگ با دشمن اشغالگر استفاده شده است، ناکارامد بوده و آرمان ملی فلسطین را به ناکجاآباد برده و شکست های جدیدی بر آن تحمیل می کند و همه دستاوردهایی را نیز که ملت فلسطین با خون خود در طول انتفاضه الاقصی کسب کرده اند، نابود می کند.

دولت جدید در عرصه داخلی نیز راهکارهای تازه ای در قالب یک برنامه منسجم ارائه کرده است که با اصلاحات در دستگاه امنیتی آغاز می شود و پس از آن نیز اصلاحات در عرصه اجتماعی و اقتصادی و در پایان نیز اصلاحات اداری صورت می گیرد. این اصلاحات بر اساس برنامه ای تدریجی که ویژگی های وضع فلسطین و پیچیدگی های آن در آن لحاظ شده است، انجام می گیرد.

به رغم عدالت محور و عالی بودن این برنامه، اما موانعی که بر سر راه اجرای آن از همان ابتدای اجرایش از نظر سیاسی و تبلیغاتی و اداری و مالی و امنیتی قرار داده اند، آشکار است که این کارها جز به هدف به شکست کشاندن برنامه و جلوگیری از اجرای آن به هر بهای ممکن، انجام نشده است.

مظاهر مانع تراشی و تلاش برای به شکست کشاندن این برنامه در سلسله انتصاب ها و ترفیع هایی که پس از انتخابات انجام شد و نیز خالی کردن خزانه و بی توجهی به تلاش ها و برنامه های وزیران کاملا مشخص است. از طرف دیگر حملات سیاسی و تبلیغاتی گسترده و وحشیانه ای نیز علیه دولت جدید و عملکرد و اهداف سیاسی اش شکل گرفت و تصمیمات و دستورات وزیر کشور برای حمایت از جان و مال شهروندان و مهار وضع امنیتی موجود به سبب تعمیق بحران امنیتی جامعه کاملا نادیده انگاشته شد و دست هایی در گسترش آشفتگی و بحران و هرج و مرج مشاهده شد و تلاش هایی برای به آشوب کشیدن اوضاع داخلی از طریق اقداماتی بیهوده در جهت ایجاد درگیری و اختلاف و فتنه صورت گرفت.

برای رویارویی با این موانع و مشکلات کابینه ناچار شد اقداماتی جدی در سطح امنیتی بکار گیرد و این کار با ایجاد یک واحد جدید حامی پلیس زیر مجموعه این نیرو برای مقابله با خلافکاری ها و اقدامات غیر قانونی و سرکوب هرج و مرج سازمان یافته و آرام کردن اوضاع بحرانی کنونی انجام شد. در کنار این اقدام، گام های دیگری در عرصه سیاسی برداشته شد و سفرهای خارجی برخی از وزیران برای تقویت بنیه مالی و سیاسی دولت فلسطین نتایج خوب و مهمی در بر داشت و کشورهای عربی و اسلامی برای مقابله با محاصره بین المللی فلسطینیان تلاش های خود را تقویت بخشیدند.

هر انسان منطقی و متعادل یا پژوهشگر منصفی می داند آن همه اموالی که در طول سال های گذشته به کیسه تشکیلات خودگردان سرازیر شد، با اهداف سیاسی صورت گرفته است و این کار با پذیرش برنامه های سیاسی مشخصی و قید و بندهای خارجی آشکاری همراه بوده است. این موضوع بدیهی است و جایی برای مناقشه و تاویل و رد آن باقی نمی ماند.

ادعا درباره اینکه این اموال رابطه ای دو طرفه با شرط ها داشته است یا اینکه پایداری را در برابر حقایق بدیهی و مسلمات سیاسی که برای فلسطینیان مانند آفتاب روشن است، افزایش داده است، هیچ دلیل و سندی ندارد.

برخی گمان می کنند که اموال اعطا شده به تشکیلات خودگردان به هدف کسب اهداف سیاسی نبوده است و حقوق و اصول ملی مانند گذشته حفظ شده است. آنان برای این منظور مثال هایی مطرح می کنند که مهم ترین آن گفت وگوهای کمپ دیوید در سال 2000 است که یاسر عرفات از پذیرش پیشنهادهای آمریکا و رژیم صهیونیستی و پایان دادن به موضوع مناقشه فلسطینی ـ اسرائیلی خودداری کرد.

این عده فراموش کرده اند که نخستین تفاوت میان برنامه دولت کنونی و برنامه های شکست خورده گذشته این است که داوطلبانه حقوق کامل ملت فلسطین در کل این سرزمین نادیده گرفته نشده و به حقوق و مبادی فلسطینیان در اراضی اشغالی 1967 فلسطین که کمتر از 22 درصد کل فلسطین است، اکتفا نشده است.

آنها همچنین فراموش کرده اند که این برنامه سیاسی (شکست خورده گذشته ) حقوق و اصول ملی فلسطینیان و مسائل سرنوشت ساز این ملت را به نتیجه گفت و گو و مناقشه و مذاکره گذاشته و از پیش آمادگی خود را برای پذیرش راه حل های میانی برای این قضایا و حقوق و اصول اعلام کرده است و حال آنکه برنامه سیاسی دولت جدید با هر گونه حذف یا نادیده گرفتن حقوق و اصول ملی مخالف است، اما همزمان راه حل های مرحله ای را که در آن هیچ یک از اصول و حقوق پایمال نشود، می پذیرد و حاضر است ضرورت های زمانی را متناسب با واقعیت بپذیرد و در چارچوب سیاستی انعطاف پذیر و هوشمندانه بدون امتیازدهی رایگان با سیاست های منطقه ای و بین المللی همراه شود.

بدون تردید، این دولت در حال پرداخت تاوان مواضعش در خصوص مناقشه با اشغالگران صهیونیست و پایبندی به حقوق و اصول ملی فلسطینیان است و در این راه هیچ گاه شعارهایی را نیز که در گذشته فضای فلسطین را پر کرده بود، سر نداده است و توازن موجود در عرصه جهانی همراه با اموال سیاسی اعطا شده در مقابل امتیازدهی و تسلیم را بهانه ای برای پذیرش دیکته ها و مطالبات و شرط و شروط معروف گذشته قرار نداده است.

به همین سبب محاصره تحمیل شده از جانب غرب و قطع کمک ها و تسهیلاتی که علت آن پیش از هر زمان دیگری مشخص شده است، صلابت موضع دولت و امکان ناپذیری دست کشیدن آن از حقوق و اصول ملتش را بر همگان آشکار ساخت. به همین سبب اتحادیه اروپا در پی یافتن راه های جدیدی برای پشت سر گذاشتن بحران کنونی برآمده است و تلاش می کند روش های دیگری برای ارائه اموال و کمک های بشردوستانه به فلسطینیان بیابد تا وضع بهداشتی و خدماتی و انسانی مناطق فلسطینی نشین بیش از این بحرانی نشود ( و خود آنها از بروز چنین وضعی زیان نبینند).

اگر برخی گمان می کنند که موافقت منطقه ای و بین المللی با یک نوع برنامه سیاسی به مثابه تبرئه مطرح کنندگان آن برنامه و صحت آن است، به خطا رفته اند. در این جا این پرسش پدید می آید که اگر بیشتر کشورهای جهان از ما بخواهند ما باید از میهن و آرمان خود دست بکشیم؟! آیا موافقت بین المللی معیار قبولی و صلاحیت قضایای سرنوشت ساز ملی ماست؟! آیا حقوق و اصول باید بر اساس مزاج و تحولات و منافع کشورهای غربی و غیره که اشغالگران اسرائیلی را در برابر ملت ستمدیده فلسطین ـ که حقوقش غصب شده است ـ برتر می داند، سنجیده و تعیین شود؟!

آن عده باید بدانند که حقوق و اصول ملی ما بسیار گرانبهاتر از آن است که با مشتی دلار از آن دست برداریم یا آنکه به باج خواهی سیاسی تن بدهیم و شعارها و مواضعی که آنها مطرح می کنند تا دولت را به پذیرش و گردن نهادن به فشارهای خارجی وادار کنند، خود آنان را از نظر ملت صبور و مقاوم ما که برای حفظ دین و میهن و آرمان خود حاضر به تحمل گرسنگی شده است، متهم می کند. آنها باید بدانند که ملت ما همچنان به حمایت از برنامه های تغییر و اصلاحی که از آن حمایت کرد و در انتخابات اخیر مجلس قانونگذاری به آن رای مثبت داد، ادامه می دهد.

نمی دانیم که چرا برخی که تا در عهد تشکیلات گذشته به شدت با مقاومت مسلحانه مخالفت می کردند، اکنون از آن به عنوان مستمسک استفاده می کنند!!

شاید آنها مفهوم مقاومت فراگیری را که همه جنبه های زندگی فلسطینیان را در مقابل اشغالگران اسرائیلی در بر می گیرد، فراموش کرده باشند. آنها منطق اولویت ها را که به صورت کلی بر مصالح عالی ملی حاکم است و جزر و مدها را در نظر می گیرد و بسیج و آمادگی را که مقاومت هر از چند گاهی از آن استفاده می کند، فراموش کرده اند. آنان چشم خود را به روی گزارش های مختلفی که اشغالگران درباره مبارزان واقعی و مبارزاتی منتشر کرده اند که به رغم دشواری وضع و مشکلات موجود در مسیر همچنان ادامه دارد، بسته اند و انگار که چیزی از این گزارش ها نمی دانند و نشنیده اند.

همین افتخار بس است که اصل مقاومت مشروع و قانونی قلمداد شده و در عهد حکومت کنونی فلسطین قوانینی برای آن وضع شده است و همین شرف و افتخار کافی است که یک مبارز یا مجاهد به هیچ وجه در زندان های فلسطینی که پیش از این هزاران مجاهد و مبارز شریف را در خود جای داده بود، زندانی نیست!

بی گمان سند وفاق ملی که از سوی گروهی از رهبران جنبش اسیران در زندان های اشغالگران تدوین کردند زمینه مناسبی برای برنامه ای با اجماع ملی فراهم کرد و امکان گذار از وضع به وجود آمده ناشی از اجتناب گروه ها و نیروهای فلسطینی از مشارکت در کابینه وحدت ملی را ایجاد کرد، اما این سند نیز خود حاوی نکاتی مورد اختلاف است که باید با بحث و گفت و گو درباره آن حل و فصل شود تا فلسطینیان به تفاهم همگانی دست یابند.

با این وجود، نگرانی هایی از تمایل و تلاش برخی برای به شکست کشاندن مذاکرات بروز کرده است، زیرا آنها بر شکل گیری گفت و گوها در قالب جغرافیایی مشخصی اصرار می ورزند و گاه و بی گاه به بیان نظراتی تشنج آفرین اقدام می کنند و همزمان برگه همه پرسی را به دیگران متذکر می شوند، به این گمان که همه پرسی خود یک هدف است و روند امور به سوی اجرای آن پیش می رود تا به رغم آنکه این اقدام اساس و توجیه قانونی و حقوقی درستی ندارد، این کار به اجرا گذاشته شود.

امیدواریم که مذاکرات ملی با موفقیت به پایان برسد، زیرا نقاط اشتراک بسیار بیشتر از نکات اختلاف است و ما بر این باوریم که فرصت به دست آمده ـ اگر تلاش ها صادقانه و مخلصانه باشد ـ برای تدوین سندی مشترک و مورد توافق که جامع همه جریان های داخلی فلسطین باشد، فراهم است و این کار می تواند زمینه را برای تشکیل کابینه وحدت ملی فراهم آورد تا مسئولیت ها و مشکلات وضع موجود میان همه تقسیم و با چالش های فرا رو مقابله شود.

آیا همه می دانند که وضع موجود دیگر جایی برای ریسک یا برداشتن گام های غیر مسئولانه ندارد و فقط مذکراتی جدی همراه با تلاش مخلصانه و مقاصد صادقانه می تواند ابرهای غم آلود را از فضای جامعه ما بزداید و پرچم ملی ما زیر اهدافی تاثیرگذار برای حمایت از فلسطین و بی ثمر ساختن محاصره و از بین بردن آن، برافرازد و قضایای ملی در مقابله با حملات خارجی تثبیت شود.

مشکلات ما داخلی نیست، هر چند که برخی تلاش می کنند ما را به سمت اختلافات داخلی بکشانند، مشکل ما با رژیم صهیونیستی است که شبانه روز در کمین ماست و بر همین اساس باید از خطا رفتن در مسیر امنیت ملی اجتناب کنیم.

                                                نوشته: دکتر احمد یوسف

منبع: روزنامه الشرق چاپ قطر

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط مهدی خالقی بفراجرد |

تهاجم آمریکا به خاورمیانه

 

مرکز تحقیقات "المستقبل" - نوامبر 2005

 

مقدمه

منطقه خاورمیانه هر روز شاهد رویدادهای تازه ای است و شمار این رویدادها در مقایسه با سایر مناطق جهان بسیار زیاد است. طرف های بین المللی و منطقه ای شریک یا تاثیرگذار بر روند حوادث و جریان امور در منطقه نیز رو به فزونی گرفته است، زیرا هر یک از این جریان ها و طرف ها منافع حیاتی و راهبردهای ویژه خود را در منطقه دارند و از آن حفاظت می کنند. ایران و پرونده هسته ای آن و {ادعای غرب درباره} احتمال ساخت بمب هسته ای، عراق و بن بست آمریکا و انگلیس در این کشور به سبب مقاومت شدید مردمی در آن، سوریه و موضوع ترور حریری و ورود مبارزان عرب از طریق مرزهای این کشور به عراق، لبنان و طرح دوباره موضوع سلاح حزب الله لبنان و اردوگاه های فلسطینی در این کشور و سر آخر فلسطین اشغالی و ادامه تجاوزات دشمن صهیونیستی به ملت و سرزمین فلسطین و درخواست قدرت های جهانی از تشکیلات خودگردان برای مقابله با گروه های مبارز، موضوعات مطرح شده در تحولات جهانی است که همه در منطقه خاورمیانه جریان دارد.

اما مهم تر از همه این موضوعات که اخیرا مطرح شده است تهاجم آمریکا به منطقه و سوء استفاده شرم آور از ترور حریری و بازگشایی پرونده های قدیمی مانند سلاح آوارگان فلسطینی در اردوگاه های لبنان و سلاح جنبش حزب الله و تهاجم تبلیغاتی علیه برنامه هسته ای ایران و تهدید به منزوی کردن نظام حاکم بر سوریه در جامعه بین المللی است که در حال به فراموشی سپرده شدن بودند، اما این پرسش مطرح می شود که هدف از این تهاجم چیست و با رژیم صهیونیستی چه رابطه ای دارد؟ این موضوع همان چیزی است که ما در این گزارش پژوهشی به آن خواهیم پرداخت.

برای درک بهتر حوادثی که در منطقه جریان دارد و مسیری که به سوی آن جریان می یابد، ناچاریم ماهیت دخالت های بین المللی و منافعی را که به ویژه ایالات متحده آمریکا در ورای این دخالت ها دارد، بررسی کنیم. ایالات متحده آمریکا پس از جنگ جهانی دوم وارد منطقه شد تا جانشین امپراتوری انگلیس در منطقه شود. سران آمریکا در آن زمان از اهمیت منطقه خاورمیانه کاملا آگاه بودند و می دانستند که این منطقه چه نقش مهمی در آینده رشد اقتصادی نه فقط آمریکا که تمام جهان دارد، زیرا مناطق نفت خیز یکی پس از دیگری در ابتدای قرن بیستم میلادی در منطقه کشف می شد و مشخص بود که چه ثروت عظیمی در زیر زمین این منطقه نهفته است.

دولت آمریکا سیاست خود را بر این اصل استوار ساخته است که بر امور جهان سیطره یابد و در مقابل هر قدرتی که در آینده می تواند به رقابت با این دولت برخیزد، بایستد حتی اگر چنین قدرتی از همپیمانان آمریکا باشد، به همین سبب آمریکا تصمیم گرفت که بر منابع غنی نفتی منطقه سیطره یابد، زیرا رشته عصب اصلی اقتصاد جهان به ویژه کشورهای صنعتی در این منطقه قرار داشت. آمریکا برای تحقق این هدف تلاش کرد که منطقه خاورمیانه و خلیج را از نظر راهبردی و اقتصادی به دیگر مناطق اطراف خود پیوند دهد تا منافع ملی ایالات متحده در آن تأمین شود. به سبب اهمیت بسیار زیادی که منطقه برای همپیمانان آمریکا داشت و آنان این منطقه را به مثابه بازار مصرف بزرگ و زرادخانه عظیم سلاح می دانستند و نیز به سبب منبع نفت سرشاری که این منطقه از آن برخوردار است، واشنگتن برخی از جریان های بین المللی از جمله انگلیس را در اداره منطقه با خود شریک گرداند، زیرا دولت انگلیس تابع سیاست های آمریکا در منطقه بود و برای تحقق منافع خود در منطقه به این همپیمانی های سیاسی و مالی و حتی نظامی به هر وسیله ممکن نیاز داشت. به همین سبب واشنگتن برای تثبیت اصول سیاست خارجی بلندمدت خود از سیاست مشارکت با قدرت های دیگر در کوتاه مدت، استفاده می کند و همزمان تلاش می کند که حضور اروپایی ها و ژاپن را در این منطقه به تدریج کاهش دهد.(1)

منافع آمریکا در نیمه دوم قرن بیستم میلادی تا حوادث 11 سپتامبر 2001 (20 شهریور 80) بر سه اصل اساسی استوار بود و دشمن صهیونیستی نیز که پیوند مستقیم یا غیر مستقیم با رویدادهای منطقه دارد، بخشی از این منافع آمریکا قلمداد می شود. در گزارشی که مرکز تحقیقات راهبردی و بین المللی در واشنگتن در سال 2001م. درباره چالش های سیاست خارجی آمریکا منتشر کرد، این سیاست ها تبیین شده است که خاورمیانه در رأس منافع حیاتی آمریکا قرار دارد که سه اصل اساسی آن عبارتند از:

1. حفظ صلح و ثبات در منطقه و تضمین ادامه تولید و صادرات نفت و گاز آن

2. تضمین حیات "اسرائیل" به عنوان یک دولت مستقل

3. آماده کردن زمینه واکنش هماهنگ و تأثیرگذارتر بر تروریسمی که از خاورمیانه سرچشمه می گیرد.(2).

سیاست های آمریکا در آغاز قرن بیست و یکم تغییراتی اساسی نداشته است، زیرا منافع آمریکا در منطقه تغییر نکرد و همچنان بر موضوع نفت استوار بود، اما تحول تازه در این عرصه به عملیات 11 سپتامبر باز می گردد، زیرا 19 مجری این عملیات که نماد هیبت و قدرت آمریکا را در اقدامی بی سابقه در تاریخ آمریکا هدف قرار دادند، همگی از این منطقه بودند. این مسأله به موضوعی بسیار مهم در سیاست خارجی آمریکا تبدیل شد و آمریکا آن را تهدید "افراط گرایی یا تروریسم اسلامی" لقب داد.

مرکز سیاست های خاور نزدیک واشنگتن در گزارشی با نام "پشتوانه های راهبرد آمریکا در خاورمیانه" در سال 2005م. نگرش دولت آمریکا را درباره منطقه چنین ترسیم کرده است:

علاوه بر:

- تأمین منابع نفتی در منطقه

- حفظ امنیت "اسرائیل"

آمریکا مسائل زیر را نیز در برنامه های خود قرار داده است:

1. تعیین راهبردی فراگیر جهت جنگ ایدئولوژیک علیه افراط گرایی اسلامی

2. سرعت بخشیدن به روند آموزش نیروهای امنیتی عراق جهت تشکیل اسکلت حکومت آزاد و دمکراتیک عراق

3. تدوین سیاستی درباره برنامه هسته ای ایران با هماهنگی اروپایی ها و شورای امنیت

4. تلاش برای تغییر سیاسی و امنیتی تحولات فلسطین(3)

به همین سبب در چارچوب این راهبرد و نگرش آمریکا در قبال منطقه، این کشور خود را مسئول حفاظت از منابع نفتی خاورمیانه می داند و آماده است تا با هر دخالت سیاسی یا نظامی جهت سیطره بر این منابع مقابله کند و با اهمیت دادن به ادامه قدرت نظام های قبیله ای حاکم بر کشورهای عرب حاشیه خلیج، مانع از دست اندازی دیگر کشورهای منطقه به آنان شود.

به نظر می رسد که دشمن صهیونیستی خود را برای آمریکا و غرب به عنوان یک دولت مزدور معرفی کرده است که هدفش دفاع از منافع غرب به ویژه منافع ایالات متحده است که این امر از طریق تقسیم منطقه و انزوای مصر از خاور عربی و اسلامی و مقابله با همه جریان هایی است که در اندیشه تهدید منافع غربی در این منطقه هستند. به همین سبب امنیت دولت عبری و موجودیت آن یکی از محورهای مهم سیاست خارجی آمریکاست که پشتیبانی نظامی و سیاسی از آن لازم و ضروری است تا بتواند همچنان قدرت اول منطقه باشد و هر کس که آن را تهدید کند در جهتی مغایر با رفتار این دولت حرکت کند، با برخورد شدید آمریکا مواجه خواهد شد.

بر همین اساس، می توان نوع تعامل آمریکایی ـ صهیونیستی و اطرافیان آنها در قبال سوریه و ایران و حزب الله لبنان و گروه های فلسطینی در لبنان و نیز جنبش اسلامی "حماس" و دیگر گروه های فلسطینی تفسیر کرد که در کنار مقاومت عراق هلالی را در جهت مقابله با سلطه جویی آمریکایی ـ صهیونیستی بر منطقه تشکیل داده اند. هر چند که ممکن است همه این جریان ها و گروه ها در علت مخالفت خود با سیاست های آمریکا هم نظر نباشند، اما در نهایت به مانعی برای جلوگیری از تکمیل و اجرای طرح های آمریکایی ـ صهیونیستی در منطقه تبدیل شده اند، همان طرح هایی که هدف آن سلطه بر منطقه و تسلیم و تبدیل آن به حیات خلوت آمریکا و "اسرائیل" است.

 

سوریه

ایالات متحده آمریکا نظام حاکم بر سوریه را یکی از قدرت های مخالف خود در خاورمیانه می داند، هر چند که این کشور در زمان بوش پدر با دولت آمریکا علیه نظام حاکم بر عراق و در جریان جنگ دوم خلیج که به جنگ آزادی کویت مشهور شد، همپیمان بود، اما تحولات مربوط به جهان عرب و مخالفت سوریه با روند "صلح" به مفهوم آمریکایی، سبب شد که این کشور در برابر طرح ها و توطئه های صهیونیستی ـ آمریکایی که هدف از آن ایجاد جغرافیای سیاسی جدیدی در منطقه به منظور پذیرش رژیم صهیونیستی و استقبال از موجودیت آن در خاورمیانه، قرار گیرد.

دلایل گوناگونی وجود دارد که موجب شد سوریه در طول سال های گذشته همواره هدف حملات ایالات متحده قرار بگیرد که از جمله آنها می توان به علل زیر اشاره کرد:

1. مخالفت سوریه با تسریع سازش کشورهای عربی با "اسرائیل" که در توافقات اسلو و عقبه نمود یافت و تشکیلات خودگردان و نظام حاکم بر اردن مجری آن بودند.

2. حمایت گسترده سوریه از مقاومت لبنان؛ پیروزی هایی که جنبش حزب الله در جنوب لبنان کسب کرد و به فرار رژیم صهیونیستی از این منطقه منجر شد یکی از نتایج آن بوده است.

3. سوریه درهای خود را به روی گروه های مبارز فلسطینی گشود و این اتفاق به ویژه پس از آنکه نظام حاکم بر اردن رهبران جنبش "حماس" را در سال 1999م. از این کشور اخراج کرد، اهمیت زیادی یافت.

4. متهم شدن سوریه به مانع تراشی در برابر پیشبرد روند سازش لبنان با رژیم صهیونیستی به سبب نفوذی که سوریه پیش از ترور حریری در نهادهای قدرت در لبنان از آن برخوردار بود.

5. همکاری راهبردی با ایران که دشمن صهیونیستی به شدت از آن نگران است و ایران نیز از زمان انقلاب اسلامی در آن دشمنی گسترده ای با ایالات متحده آمریکا دارد.

به همین سبب سوریه از زمان پایان جنگ دوم خلیج به عنوان مانعی بر سر راه سازش با رژیم صهیونیستی در منطقه تلقی شد که این امر تاثیرات منفی بر تکمیل پروژه آمریکا در منطقه دارد.

در چند سال گذشته، عوامل جدیدی ظهور کرد که سرعت حملات ایالات متحده آمریکا به نظام حاکم بر سوریه را افزایش داده است. از جمله این عوامل می توان به نکات زیر اشاره کرد:

اول، نزدیک شدن جغرافیایی آمریکا به سوریه پس از اشغال عراق و ناخشنودی آمریکا از شیوه برخورد سوریه با اشغال عراق و متهم شدن این کشور به عدم برخورد مثبت و خوب با این اقدام آمریکا.

دوم، علاقه مندی راستگرایان و نومحافظه کاران در آمریکا به استفاده از وزنه خود در کاخ سفید برای ایجاد تغییراتی متناسب با منافع آمریکا و "اسرائیل" در منطقه خاورمیانه، حتی اگر این امر استفاده از ابزارهای قدرت و خشونت را نیز طلب کند.(4)

سوم، آرایش جدید صهیونیست ها و آمریکایی ها در قضیه فلسطین و تلاش آنان برای مثبت جلوه دادن طرح های یکجانبه شارون و فشار بر گروه های مبارز و سوریه جهت پذیرش مطالبات "اسرائیل" (چشم پوشی از جولان، آوارگان و قدس).

این عوامل سبب گردید که روند حملات علیه سوریه سرعت بگیرد و فشار بر این کشور افزایش یابد. همزمان بسیاری از کارشناسان و تصمیم گیران در آمریکا بر این باورند که نظام حاکم بر سوریه ضعیف و فشار بر آن آسان است و رئیس جمهور جوان این کشور به اندازه کافی بر تصمیم گیری ها در سوریه سیطره ندارد.

همین عوامل موجب شده است که تصمیم گیران در آمریکا و رژیم صهیونیستی زمان را برای کاهش قدرت سوریه در منطقه در جهت تسهیل اجرای توطئه های صهیونیستی ـ آمریکایی مناسب بدانند." اکنون محور شرارت جدیدی در منطقه ظهور کرده است که سوریه، ایران، حزب الله، حماس و جهاد اسلامی آن را تشکیل می دهند و سوریه نقطه ضعف این محور است، زیرا فشار بر آن آسان است و اگر وضعیت در این کشور دگرگون شود، این محور شکسته خواهد شد".(5)

زیرا دولت سوریه امروز بر سر دو راهی دشواری قرار گرفته است و دولت آمریکا و فرانسه تلاش می کنند که مجازات هایی بین المللی علیه سوریه اعمال کنند و از نتایج گزارش میلتس برای تنگ کردن حلقه محاصره این کشور بهره برداری می کنند، زیرا قتل حریری از جانب مجامع بین المللی، منطقه ای و داخلی در لبنان محکوم شده است. اولین نتیجه کشته شدن حریری خروج سوریه از لبنان و اجرای قطعنامه 1559 سازمان ملل عریه سوریه بود و فشارها علیه این کشور همچنان در حال افزایش است و هر چند که سوریه با همه طرف های بین المللی همکاری کرده است، اما دولت آمریکا جز به تسلیم سوریه در برابر مطالبات این ابرقدرت و قطع حمایت های سوریه از گروه های مبارز فلسطینی و لبنان و نیز گسیل ارتش سوریه به مرزهای این کشور به عراق جهت حمایت از اشغالگران آمریکایی در برابر ورود و نفوذ مبارزان عرب به داخل عراق و مشکل تراشی بر سر عملیات نظامی آمریکا در عراق، رضایت نمی دهد.

اهداف آمریکا از تضعیف سوریه جهت ایجاد تغییرات در آن

هدف اول: تضعیف دیوار مقاومت ها در منطقه از سوی سوریه و حزب الله و حماس.

هدف دوم: حرکت به سمت جلو برای محاصره ایران و در تنگنا قرار دادن این کشور به منظور اقدام برای پایان دادن به برنامه های صلح آمیز هسته ای ایران.

هدف سوم: تقویت دایره نفوذ "اسرائیل" در منطقه و رهایی از مانع سیاسی در برابر توسعه طلبی سیاسی "اسرائیل" در خاورمیانه.

تحولات مختلف نشان می دهد که طرح مجازات سوریه هم اکنون آماده است تا پس از اعلام گزارش نهایی مهلیس _ که احتمال می رود منفی تر از گذشته باشد ـ به اجرا درآید. به همین سبب بشار اسد در سخنرانی اخیر خود تلاش کرده است تا فرصت های جدیدی کسب کند.

برخی نیز سخنان اخیر اسد را به چالش فرا خواندن آمریکا تعبیر کرده و گروهی نیز آن را اعلام جنگ می دانند، اما یک سخنرانی نمی توان چنین معناهای گوناگونی داشته باشد، زیرا چنین نگرشی نیازمند اقدامات و کاهش محدودیت های داخلی در سیاست سوریه است.

سوریه اکنون چه برگ برنده هایی برای مقابله در اختیار دارد؟ برای پاسخ به این پرسش باید وضعیت کنونی سوریه را از ابعاد مختلف مورد ارزیابی قرار دهیم:

الف: وضعیت نظامی

سوریه یک قدرت متوسط منطقه ای است و از امکانات کلاسیک معقول و راهبرد نظامی زیرکانه ای برخودار است.

هر چند که سوریه از نظر توان نظامی با دشمنانش در "اسرائیل" و ترکیه قابل مقایسه نیست و نیز این کشور عضو "ناتو" نیست، اما رهبری سوریه توانسته است نقشی مهم در سیاست های منطقه ای ایفا کند که این امر با ائتلاف با ایران و سازمان ها و گروه هایی مانند حزب الله لبنان و حماس در فلسطین میسر بوده است.

بر اساس اطلاعات موجود 11% تولید ناخالص ملی سوریه صرف هزینه های ارتش این کشور می شود و این امر یکی از علت های افزایش بدهی های این کشور است. بیشتر بودجه ارتش نیز برای تعمیر و نگهداری تجهیزات، دستمزدها و نیازهای اساسی ارتش از جمله اسکان و اطعام نیروهای آن هزینه می شود. در نتیجه، سوریه توافق هزینه کردن بودجه برای توسعه زرادخانه نظامی یا آموزش فناوری های نظامی مدرن به کارکنان خود ندارد.

مسأله دیگر این است که گزارش مؤسسه بین المللی تحقیقات راهبردی نشان می دهد که آخرین معامله خرید سلاح از سوی دولت سوریه به سال 1999 تعلق دارد و اگر فرض بگیریم که میانگین کارکرد مفید هر سلاح نظامی 5 سال است، می توان گفت که بیشتر جنگ افزارها و تجهیزات نظامی سوریه اکنون کارکرده محسوب می شود.(6)

ب: امکانات اقتصادی

اقتصاد دولتی حاکم بر سوریه از این کشور یک کشور فقیر ساخته است. اقتصاد کشور سوریه دولتی است، اما هر چند که شاید اعتقادی به اقتصاد خصوصی نداشته باشد، ولی بخش خصوصی نیز در این کشور فعالیت چشمگیری دارد.

دولت سرمایه اصلی حرکت اقتصاد ملی را در اختیار دارد و خود به احداث راه ها و کارخانه ها و صنایع سنگین و غیره اقدام می کند. مضاف بر آنکه صنایع ملی اصلی ترین منبع اشتغال زایی و بخش اعظم سرمایه گذاری و تولید را به خود اختصاص داده است.

ج: سوریه و ائتلاف ها

آنچه سوریه را صاحب قدرت سیاسی گسترده کرده است، ائتلاف این کشور با بازیگران منطقه ای است. این امر در برخی تحولات مهم، ویژگی هایی به سوریه داده است که تیرگی روابط این کشور با دولت عراق پس از ائتلافش با ایران از آن جمله است. سوریه همچنین با ائتلاف با بسیاری از گروه های فلسطینی از جمله جبهه خلق/ فرماندهی کل و جنبش های چپگرا، زمینه را برای سیطره بر لبنان فراهم ساخت.

اوج تحرکات منطقه ای سوریه با حمایت کامل این کشور از حزب الله بروز کرد و این حزب در دو دهه اخیر توانسته است نقشی بسیار مهم در سیاست های لبنان ایفا کند.

د: سوریه و ایران

روابط میان سوریه و لبنان از سال 1980م. و پس از آغاز جنگ عراق علیه ایران آغاز شد. ایران در آن زمان با مشکلات ناشی از انقلاب مواجه بود. علت این ارتباط را می توان به سبب اختلاف و دشمنی میان حافظ اسد و صدام حسین دانست، هر چند که این دو تن از ریشه های مشترک بعثی برخودار بودند. سوریه تنها دولت عربی بود که در طول جنگ هشت ساله و پس از آن از ایران حمایت کرد. ایران نیز صدها میلیون دلار نفت ارزان قیمت در اختیار سوریه قرار داد و سوریه نیز به ایران اجازه داد که به آسانی از حزب الله لبنان پشتیبانی کند. هنگامی جنگ عراق علیه ایران در سال 1988م. به پایان رسید، مشارکت راهبردی ایران و سوریه همچنان ادامه یافت و مخالفت آن دو با "اسرائیل" اصلی ترین عامل پابرجایی اتحاد میان این دو کشور بود.

اشتراک نظر سوریه و ایران برای ادامه حمایت های آنان از قضیه فلسطین و مقابله با "اسرائیل" و برنامه های این رژیم در منطقه بسیار حائز اهمیت است، زیرا این دو کشور می توانند با یکپارچه کردن مواضع خود در قضیه عراق و مقابله با "اسرائیل" و آمریکا، به همراه یکدیگر روابط رو به گسترشی را با اتحادیه اروپا ایجاد کنند.

همه این عوامل موجب شد که روابطی بسیار قوی میان دو کشور در زمینه های اقتصادی، بازرگانی و گردشگری شکل گیرد و نیز ایران در شماری از طرح های توسعه و اقتصادی مهم در سوریه از جمله ساخت کارخانه ها که ارزش آن به بیش از 200 میلیون دلار بالغ می شود و نیز ساخت کارخانه بزرگ سیمان در حما با توان تولید سالانه یک میلیون تن سیمان با ارزش تقریبی 190 میلیون دلار، مشارکت دارد.(7)

حزب الله و معادله سوریه

هیچ کس نقش سوریه را در قدرت گرفتن حزب الله و پشتیبانی از آن انکار نمی کند. این حزب پس از آنکه کاملا استقرار یافت، نقشی فعال در حیات لبنان بر عهده گرفت. حزب الله از مهم ترین ارکان نفوذ سوریه در لبنان به شمار می آید و این نقش پس از عقب نشینی سوریه از لبنان افزایش یافته است، زیرا لبنان اهمیت زیادی برای حیات سیاسی و حکومت سوریه دارد.

سوریه به همراه همپیمان خود، ایران، از این حزب به ویژه در جریان اشغال جنوب لبنان به وسیله "اسرائیل" به شدت پشتیبانی می کرد. "اسرائیل" همیشه سوریه را به حمایت از حزب الله متهم کرده و حزب الله نیز در اثنای فرار اشغالگران "اسرائیلی" از جنوب لبنان، نقش سوریه را در کسب این پیروزی انکار نکرد.

"حزب الله در سال 1982م. از جنبش أمل لبنان انشعاب یافت و مقاومت ضد صهیونیستی خود را در سال 1985م. آغاز کرد. این حزب به صورت مستمر با جنبش امل برای به دست گرفتن رهبری شیعیان در لبنان درگیر بوده است. با پایان یافتن جنگ داخلی در لبنان، حزب الله توانست فراغت بیشتری برای جنگ با "اسرائیل" به دست آورد به خصوص که بر خلاف سایر احزاب، این جنبش در جنوب خلع سلاح نشد. همزمان با آنکه حزب الله به عنوان حامی شیعیان جنوب لبنان فعالیت می کرد، تلاش کرد برای کسب حمایت های همه گروه های لبنانی، بسیاری از مسلمانان اهل سنت و مسیحیان را نیز به عضویت گرفتند. این امر موجب شد که همه گروه های لبنانی به این جنبش به دیده احترام بنگرند. فعالیت های جنبش حزب الله فقط در مقاومت در برابر اشغالگران صهیونیست خلاصه نمی شود، این جنبش بیمارستان ها، مدارس و مؤسسات زیادی در جنوب لبنان بنا کرد و همین امر نیز حمایت های مردمی زیادی برای این حزب به ویژه در جنوب لبنان فراهم کرد.(8)

دولت سوریه به کمک های حزب الله به ویژه پس از آنکه این دولت به حزب الله اجازه داد سلاح خود را حفظ کند و به کمک های خود به این حزب ادامه داد و کانال های تماس خود را با ایران ایجاد کرد، بسیار دل بسته است تا این حزب در زمان تشدید محاصره سوریه از این کشور حمایت کند.

سوریه و گروه های فلسطینی

دولت سوریه برای قضیه فلسطین اهمیت بسیار قائل است و با نفوذ به برخی از گروه های فلسطینی، حمایت کامل برخی را برای خود کسب کرده است و برخی از گروه ها نیز تحت سیطره کامل این کشور در آمده اند. از مهم ترین همپیمانان سوریه از میان گروه های فلسطینی می توان به جبهه خلق/ فرماندهی کل و فتح ابو موسی (انتفاضه) اشاره کرد. دولت سوریه اخیرا نیز روابط بسیار گسترده ای با جنبش حماس برقرار کرده است و همین امر موجب شد فشارهای زیادی بر سوریه جهت اخراج حماس از این کشور وارد آید.

این ها مهم ترین ائتلاف های سوریه برای مقابله با خطر حمله آمریکا علیه این کشور است، اما ناتوانی های آمریکا در عراق دولت این کشور را با مشکلات زیادی روبرو و مقابله با سوریه را برای این کشور بسیار دشوار کرده است. به همین سبب سناریوهای مختلفی برای شیوه برخورد آمریکا با نظام سوریه پیش بینی می شود:

1. انزوای نظام حاکم بر سوریه

به نظر می رسد که این گزینه یکی از مهم ترین روش های تعامل آمریکا با موضوع آینده سوریه باشد خصوصا که دولت آمریکا از دو قطعنامه 1559 و 1595 مربوط به لبنان و نیز گزارش میلیس نیز در این راستا بهره برداری می کند. همچنین ممکن است که آمریکا قانون مجازات سوریه را که بوش در دسامبر سال 2003 میلادی امضا کرد، به اجرا بگذارد.

در این راستا نیکولاس بلاندفورد خبرنگار روزنامه کریستین ساینس مانیتور بر این باور است که انتقاد شدیدی که دولت آمریکا در این روزها علیه سوریه مطرح می کند به اعتقاد تحلیلگران آغاز تلاشی است که واشنگتن به عنوان "تکرار نمونه لیبی" علیه سوریه اعمال خواهد کرد و این بدان معناست که نظام حاکم بر سوریه را برای وادار کردن جهت ایجاد تغییرات ریشه ای در سیاست هایش از نظر اقتصادی و سیاسی به صورت همه جانبه منزوی سازد.

بلندفور به نقل از پروفسور جان لاندیس از کارشناسان تحقیقات خاورمیانه گفته است:" دولت آمریکا در آینده سوریه در محاصره شدید خواهد گرفت و بر آنان فشار وارد خواهد کرد و با شدت آنان را تکان خواهد داد تا ببیند که چه مقدار می تواند از جیب های آنان بیرون آورد".

خبرنگار کریستین ساینس مانیتور در ادامه آورده است، "اولین نمونه های این انزوای بین المللی هنگامی نمود یافت که رئیس جمهور سوریه مجبور شد سفر خود را به آمریکا برای شرکت در کنفرانس سران کشورهای عضو سازمان ملل لغو کند، زیرا در آخرین لحظات پیش از پرواز پیام هایی دریافت کرد که آمریکا با رفتن وی به نیویورک موافق نیست".

 2. امتیاز دهی

این گزینه نیز تاحدودی به گزینه پیشین شباهت دارد، اما در آن به جای وارد کردن فشار مطلق، برخی امتیازها نیز پیشنهاد می شود. در تحقیقی که در ماه اوت سال 2005م. منتشر شد، دنیس راس هماهنگ کننده ویژه سابق آمریکا در مسائل صلح در خاورمیانه به دولت آمریکا پیشنهاد کرده است که سیاست عصا و هویج را پیش بگیرد، اما هشدار می دهد که این سیاست باید با دقت و کنترل انجام گیرد، زیرا بر این باور است که دولت آمریکا هنوز پاداش هایی را که باید پس از موافقت سوریه با تسلیم در برابر خواسته های این دولت به آن اعطا کند یا مجازات هایی را که به صورت تهدید مطرح کرده، مشخص نکرده است.

وی همچنین بر این باور است که پیگیری سیاست عصا و هویج نمی تواند در صورت عدم آمادگی اروپا برای همکاری با سیاست های آمریکا در قبال سوریه، موفقیت آمیز باشد.

شمار دیگری از کارشناسان آمریکایی از جمله فلنت لفریت از متخصصان امور خاورمیانه در مؤسسه تحقیقات سیاسی "سابان" آمریکا نیز با این طرح موافقند.

3. دخالت مستقیم نظامی در سوریه

کسانی که خطر ادامه حیات حکومت کنونی سوریه به رهبری بشار اسد را از خطرات ساقط کردن آن بیشتر می دانند، با این پیشنهاد موافقند.

مجله آمریکایی نیوزویک تاکید می کند که از سرگیری حملات تبلیغاتی نشان می دهد که سیاست های سختگیرانه تری علیه سوریه و ایران از سوی نومحافظه کاران اتخاذ شده است. این مجله می افزاید: به رغم آنکه تندروهای نومحافظه کار می دانند که حمله نظامی اولین گزینه آمریکا علیه سوریه نخواهد بود ـ به سبب مشغول بودن در عراق ـ اما حمله نظامی همچنان اولین گزینه این گروه است  و آنها علاقه دارند نظام های حاکم بر سوریه و ایران هر چه زودتر تغییر کند.

اما به نظر می رسد که این گزینه از میان گزینه های مطرح شده، از کمترین مقبولیت برخوردار باشد چرا که:

اولا: وضعیت در عراق بسیار مبهم است و کارشناسان آمریکایی از آن بیم دارند که دخالت نظامی آمریکا در سوریه دشمنی های زیادتری در دنیای اسلام و جهان عرب علیه این کشور ایجاد کند.

ثانیا: نگرانی از این سوریه به باتلاق خطرناک و ویرانگر دیگری برای ایالات متحده آمریکا و همپیمانانش در منطقه به ویژه رژیم صهیونیستی تبدیل شود.

ثالثا: رژیم صهیونیستی ترجیح می دهد به جای تغییر حکومت بشار اسد، حکومتش را تضعیف کند. روزنامه صهیونیستی هاآرتص در سوم اکتبر 2005 به نقل از منابع رسمی "اسرائیلی" نوشت که مقامات آمریکایی اخیرا درباره احتمال اینکه چه کسی جانشین اسد شود بهتر است و همزمان ثبات این کشور نیز حفظ شود با "اسرائیلی ها" مشورت کرده اند. آمریکایی ها گفتند که برداشتشان این است که "اسرائیل" ترجیح می دهد اسد تضعیف شود تا آنکه زیر فشار گذاشته شدن این کشور از سوی مجامع بین المللی آسان شود و او همچنان بر سر قدرت باشد و "اسرائیل" علاقه چندانی به تغییر نظام حاکم بر سوریه ندارد.

4. حمله نظامی محدود

این سناریو در سال 1998م. و در زمانی که بیل کلینتون رئیس جمهور آمریکا بود علیه نظام سابق حاکم بر عراق استفاده شد. کارشناسان بر این باورند که این گزینه برای آمریکا مزیت هایی دارد از جمله:

الف: ممکن است اعتماد به نظام حاکم در سوریه کاهش یابد و ملت از حمایت از نظام حاکم دست بردارند و این نظام هیبت خود را از دست بدهد.

ب: این گزینه خسارت های سنگینی به مواضع و مراکز مورد حمله، وارد می کند.

ت: هزینه های اندکی دارد و آمریکا با تلفات انسانی به ویژه اگر حمله از طریق هوا و موشک باشد، مواجه نمی شود.

اما این گزینه ـ اگر به صورت محدود اجرا شود ـ به تضعیف نظام سوریه می انجامد و نه اسقاط آن. دولت آمریکا در محاسبات راهبردی خود حمله نظامی علیه سوریه را نیز مد نظر دارد. مجله نیوزویک در شماره روز چهارم اکتبر 2005 خود نوشت که "شماری از ژنرال ها و آدمیرال های پنتاگون تحرکاتی را برای ترسیم مجدد طرح های حمله نظامی آمریکا به سوریه آغاز کرده اند".

5. کودتای نظامی داخلی

احتمال می رود شماری از افسران بلندپایه و با تجربه و با نفوذ ارتش سوریه پس از دریافت ضمانت های خارجی به تغییر نظام حاکم دست بزنند و گروهی که از نفوذ کمتر برخوردارند و حاضر به باز کردن درهای کشور هستند، بر سر کار آیند. رابرت ساتلوف با طرح این احتمال می گوید: برخی از شخصیت های بانفوذ طائفه علوی که از عملکرد بشار اسد ناامید شده اند، ممکن است تصمیم بگیرند شخصیت علوی دیگری را که از توان بیشتری برخوردار است به جای او بگمارند.

دنیس راس نیز با اشاره به این احتمال می گوید:" اگر بشار سقوط کند، احتمال می رود که سوریه به رهبر قدرتمندی مانند آصف شوکت سپرده شود که ائتلافی از میان افسران آگاه تر علوی و سنی از آن حمایت کند".

اما آمریکا با این گزینه موافق نیست، مگر آنکه نتایج بهتری داشته باشد، همان گونه که در پاکستان با روی کار آمدن پرویز مشرف رخ داد و او کمک های سیاسی زیادی به آمریکا ارائه داد و همزمان نظام خود را با لباس دمکراسی حفظ کرد.

تغییری که اخیرا در موریتانی ایجاد شد، آمریکایی ها را بر آن داشت که احتمالات مربوط به امکان تجربه این مورد را در سوریه بررسی کنند. روزنامه فاینشنال تایمز در شماره روز 10 اکتبر سال 2005 خود خبری را منتشر کرد که در آن آمده بود آمریکایی ها در پی یافتن یک نظامی هستند که بتواند چنین نقشی در سوریه ایفا کند.

 

لبنان

روابط میان سوریه و لبنان تاریخ منحصر به فردی داشته است، زیرا این دو کشور از نظر زبان و دین و جغرافیا دارای مشترکات زیادی هستند و به رغم تقسیمات ایجاد شده پس از توافق "سایکس ـ پیکو" اما روابط ملت ها این دو کشور در همه سطوح همچنان استوار مانده است. در جریان جنگ داخلی لبنان در سال 1976م. نیروهای سوری وارد لبنان شدند. این اقدام با توافق آمریکا و فرانسه و با موافقت "اسرائیل" انجام شد و در حدود 30 هزار نظامی سوری برای حفظ توازن طوایف لبنانی وارد این کشور شدند. اولین برخورد آنان برای حفظ موازنه در اواخر سال 1976م. پدید آمد و از درگیری میان نیروهای ملی لبنان و فدائیان فلسطینی جلوگیری کرد و در جنگ سال 1982م. نیز نیروهای سوری با نیروهای متجاوز "اسرائیلی" به اراضی لبنان جنگیدند. نیروهای سوریه همچنین در جریان محاصره بیروت که 86 روز به طول انجامید، شرکت کردند.

در آن زمان شارون که وزیر جنگ کابینه بیگن بود، برای اجرای سه هدف به این منطقه حمله کرده بود:

1. نابودی پایگاه های سازمان آزادیبخش فلسطین در لبنان

2. اخراج نیروهای سوریه از لبنان

3. امضای توافق صلح با لبنان مشابه توافق صلحی که با مصر امضا کرده بود.

شارون و کابینه رژیم صهیونیستی طرح های خود را با توافق مارونی های لبنان تدوین کردند تا اهداف مورد نظر خود را تحقق بخشند. در آن زمان بشیر جمیل رئیس حزب "کتائب لبنان" بود و در اثنای جنگ داخلی و به هنگام اشغال لبنان به وسیله رژیم صهیونیستی از پشتیبانی نظامی و سیاسی رژیم صهیونیستی برخوردار بود. پس از آنکه بشیر جمیل به ریاست جمهوری لبنان منصوب شد و طرح توافق با رژیم صهیونیستی برای امضا آماده شده بود، انفجار بزرگی در ساختمانی که بشیر و رهبران حزب کتائب در آن حضور داشتند، رخ داد که بشیر جمیل در آن کشته شد. این حادثه ضربه سنگینی برای رژیم صهیونیستی به شمار می آمد و در آن یکی از نیروهای امنیتی سوریه به طراحی انفجار متهم گردید.

طرح رژیم صهیونیستی همچنان و پس از انتخاب امین الجمیل برادر بشیر به عنوان جانشین وی ادامه یافت و توافقنامه مورد نظر رژیم صهیونیستی در تاریخ 17 مه سال 1983 م. به امضا رسید. این توافقنامه به لبنان اجازه می داد که روند عادی سازی روابط و سازش با رژیم صهیونیستی را آغاز کند و از جهان عرب فاصله بگیرد، اما این امر دوام چندانی نیافت، زیرا نیروها و احزاب ملی لبنان به ویژه حزب سوسیالیستی دروزی و گروه های فلسطینی مخالف با روند سازش که جبهه خلق/ فرماندهی کل و فتح ابوموسی در رأس آنان قرار داشتند، با حمایت سوریه حملات متقابل را علیه جناح مارونی های لبنان آغاز و شکست سنگین به آنان وارد کردند که در نتیجه توافق 17 مه لغو شد و به همین سبب طرح های صلح میان رژیم صهیونیستی و دولت لبنان به فراموشی سپرده شد.

سوریه و گروه های عضو "جبهه رد" در چارچوب طرح پروژه های صلح پس از جنگ سال 1982م. با راه های پیشنهادی آمریکا ایستاند. در مقابل، ابوعمار و رهبران فتح با حمایت مصر و اردن تلاش می کردند که این طرح ها پذیرفته شود. این اختلافات موجب بروز درگیری های شدید و خونین میان گروه های فلسطینی در شهر طرابلس لبنان ـ پس از آنکه عرفات به آنجا رفت ـ و نیز اردوگاه های نهر البارود و البداوی شد.

در زمانی که مبارزه علیه اشغالگران صهیونیست در اوج خود بود، حزب الله لبنان تأسیس شد. این حزب فعالیت خود را با اعلام شعار مبارزه علیه اشغالگران و آزادسازی اراضی اشغالی آغاز کرد و در میان شیعیان لبنان محبوبیت گسترده ای پیدا کرد. این حزب از ویژگی هایی چون مواضع ملی ثابت و مخالفت با طرح های آمریکا و "اسرائیل" در منطقه برخوردار است و از نظر سازمانی نیز گروهی کاملا منضبط و شفاف است و این وضعیت خود را حتی در زمان جنگ های ویرانگری که رهبران حزب امل علیه اردوگاه های فلسطینی در لبنان ـ در سال های 1984 تا 1986 به اجرا گذاشتند، حفظ کرد. این حزب همچنین با این درگیری ها به شدت مخالف بود و از همراهی با جنبش أمل در این راستا و در جنگ علیه فلسطینیان خودداری کرد. پس از عقب نشینی صهیونیست ها در سال 2000 میلادی از جنوب لبنان، حزب الله همچنان مواضع ضد آمریکایی و صهیونیستی خود را حفظ و با خلع سلاح خود نیز مخالفت کرد و اعلام کرد که دلیل این مخالفت نیز آن است که دشمن صهیونیستی همچنان لبنان و تمام منطقه را تهدید می کند.

گروه های فلسطینی نیز که پایگاه های انقلاب فلسطین را در سال 1970م. از اردن به لبنان منتقل کردند، در این کشور پایگاه هایی نظامی احداث کردند. در همین راستا جبهه خلق/ فرماندهی کل و پس از آن فتح انتفاضه پایگاه هایی در دره بقاع در جنوب لبنان و منطقه "تلال الناعمه" پایگاه هایی ایجاد کردند. در هر یک از اردوگاه های فلسطینی نشین در لبنان نیز هر یک از گروه های فلسطینی برای خود پایگاه هایی دارد که هدف اصلی آن حفاظت از این اردوگاه ها در برابر کشتارها و قتل عام هایی بود که بارها در این اردوگاه ها و به دست برخی گروه های لبنانی به وقوع پیوسته بود.

پس از حوادث 11 سپتامبر سال 2001 میلادی، که آمریکا و رژیم صهیونیستی تلاش گسترده ای برای سوء استفاده از فضای به وجود آمده در زمینه موسوم به مبارزه با تروریسم، انجام دادند، دولت آمریکا و رژیم صهیونیستی به عراق تجاوز کردند که هدف از این حمله سیطره بر منابع نفتی این کشور و تشکیل حکومتی مزدور مشابه دیگر کشورهای عربی در آن بود. این دو رژیم همچنین تلاش کردند که منطقه را به زیر سیطره خود درآورند که به تسلیم واداشتن جریان های مخالف آمریکا و رژیم صهیونیستی از جمله سوریه و همپیمانانش در لبنان از آن جمله بود.

اما طرح های آمریکا و "اسرائیل" در لبنان با موانعی مواجه شده است که از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد:

1- سوریه و حضور نظامی اش در لبنان

2- حزب الله لبنان که ارتباط تنگاتنگی با ایران دارد

3-  گروه های مخالف روند سازش مانند جبهه خلق/ فرماندهی کل و فتح انتفاضه

به همین سبب ایالات متحده و دشمن صهیونیستی تلاش می کنند که با خلع سلاح این طرف ها عملا آنان را از تأثیرگذاری در لبنان بازدارند تا زمینه برای :

الف: انداختن لبنان به دامن توطئه ها و طرح های آمریکا و سپس وادار کردن این کشور به امضای صلح با رژیم صهیونیستی

ب: تضعیف سوریه و موضع این کشور درباره مذاکرات در چارچوب بازگرداندن بلندی های اشغالی جولان به سوریه

فراهم شود. به همین سبب شورای امنیت که زیر سیطره آمریکا قرار دارد، قطعنامه 1551 خود را در ماه سپتامبر سال 2004م. صادر کرد. این قطعنامه در پاریس و با توافق میان آمریکا و فرانسه شکل گرفته بود و در آن بر خروج نیروهای سوری از لبنان و خلع سلاح گروه های شبه نظامی لبنان تاکید شده است.

فرصت طلایی که حادثه ترور حریری نخست وزیر سابق لبنان در ماه فوریه سال 2005 میلادی برای آمریکا فراهم کرد، زمینه تحقق اهداف آمریکا را در لبنان فراهم آورد.

در پی این حادثه و همزمان با فشارهای داخلی لبنانی ها برای خروج نیروهای سوری از این کشور، آمریکا نیز تبلیغات گسترده ای را برای این منظور و نیز برای خلع سلاح آوارگان فلسطینی و حزب الله لبنان و اجرای قطعنامه های بین المللی از جمله قطعنامه 1551 شورای امنیت به اجرا گذاشت. محاصره دو پایگاه وابسته به گروه فتح انتفاضه در جنوب منطقه بقاع واقع در نزدیکی مرز لبنان و سوریه از سوی ارتش لبنان نیز در همین چارچوب ارزیابی می شود.

روزنامه الخلیج در شماره تاریخ 1/10/2005 خود گزارش داد که ارتش لبنان واحدهای گشتی در اطراف پایگاه های جبهه خلق/ فرماندهی کل که احمد جبریل رهبری آن را بر عهده دارد، در مناطقی مانند الناعمه و البقاع، تشکیل داده است.

منابع فلسطینی یادآور شدند که این اقدام ارتش لبنان بی سابقه بود و با انگیزه های سیاسی انجام شده است. در همین چارچوب منابع دیپلماتیک لبنانی تاکید کردند که آمریکا و فرانسه طرحی به منظور احیای روند سازش میان لبنان و رژیم صهیونیستی ارائه کرده اند که این طرح در محافل مختلف منطقه ای و بین المللی به صورت کاملا پنهان در حال بررسی است.

این منابع گفتند: فؤاد سنیوره نخست وزیر لبنان در سفر ماه اکتبر خود به واشنگتن و پاریس از جزئیات این طرح که مقامات پاریس و واشنگتن آن را تدوین کرده اند، آگاه شده است. این طرح همچنین در گفت و گوهای کوندالیزا رایس وزیر امور خارجه آمریکا با مقامات سوریه نیز مطرح شده است. پاریس نیز با تاکید بر توافق خود با واشنگتن اعلام کرد که از سنیوره خواهد خواست که موانع موجود بر سر راه روند اجرای این طرح را که در لبنان وجود دارد، از میان بردارد که مقصود از موانع موجود سلاح حزب الله لبنان و موضوع اردوگاه های فلسطینیان است و سفر محمود عباس به پاریس نیز بخشی از برنامه های اجرای این طرح بوده است. (9)

ایران

علت ترس آمریکا و رژیم صهیونیستی از ایران آن است که این کشور با سلطه آمریکا بر منطقه کاملا مخالف است و حاضر به همنوایی با خواسته هایی آمریکا و اجرای سیاست های این کشور ـ مشابه آنچه در کشورهای خلیج می گذرد ـ در منطقه نیست. دلیل دیگر هم آن است که ایران از حزب الله لبنان به شدت حمایت می کند و این حمایت در قالب کمک های معنوی، سیاسی، مادی و نظامی است.

اما پس از انتشار گزارش های منابع غربی از فعالیت های هسته ای ایران و طرح احتمال ساخته شدن بمب اتم در ایران در چند سال آینده، آمریکا و دشمن صهیونیستی بر عدم حرکت ایران در مسیر اجرای برنامه های {صلح آمیز} هسته ای ایران و دسترسی به فناوری نظامی هسته ای پافشاری می کنند.

ایران نیز با پیگیری برنامه های هسته ای خود و پافشاری بر دستیابی به فناوری هسته ای اهداف زیر را پی می گیرد:

1- ایستادن در برابر تهدیدهای آمریکایی ـ صهیونیستی و جلوگیری از تکرار سناریوی عراق

2- به رسمیت شناخته شدن نظام ایران به عنوان دارنده فناوری هسته ای و تبدیل نقش منطقه ای و بین المللی ایران به نقشی برجسته و ویژه در عرصه نظام بین الملل.

ایران از وضعیت عراق و فرو رفتن آمریکا در باتلاق این کشور و نیز تحولات افغانستان برای ادامه تلاش جهت دستیابی به فناوری هسته ای بهره می گیرد، زیرا در چنین وضعی آمریکا هر چه بیشتر به موافقت و همراهی ایران نیاز دارد تا بر اوضاع در عراق از طریق شیعیان در این کشور مسلط شود و ایران نیز از این دوره برای ادامه برنامه های هسته ای خود استفاده می کند.(10)

به همین سبب ایالات متحده و "اسرائیل" که محاسبات سیاسی و جغرافیایی ویژه خود را صرف نظر از اهداف آمریکا و همپیمانانش در منطقه پی گیری می کند، در این مرحله همچنان از اشاره به حل و فصل دیپلماتیک مسائل یا تهدید به انتقال پرونده ایران به شورای امنیت و تهدیدات دیگر و افشای هر از چند گاه طرح های نظامی خود علیه ایران جهت ترساندن این کشور، بهره می گیرد.

اما در نهایت آمریکا و "اسرائیل" مجبور خواهند شد به مقابله جدی با برنامه های هسته ای ایران دست بزنند، زیرا ادامه تلاش های ایران برای دستیابی به فناوری هسته ای، معادلات راهبردی را در منطقه علیه "اسرائیل" تغییر می دهد. آنان برای تحقق این هدف از نیروی نظامی برای منهدم کردن تأسیسات هسته ای ایران مشابه عملیات نظامی که "اسرائیل" در سال 1980م. علیه تأسیسات هسته ای عراق انجام داد، استفاده خواهند کرد که به نظر می رسد بهترین فرصت آمریکا برای این اقدام زمانی است که بر مقاومت عراق سیطره یافته یا از قدرت و حدت مقاومت در عراق کاسته باشد.

در همین راستا استانیسلاو بیلکوفیسکی از کارشناسان مسائل راهبردی و رئیس مرکز راهبرد ملی روسیه، گفت که او معتقد است که آمریکا در سال 2006م. ایران را هدف حمله قرار خواهد داد. وی افزود، که سال آینده شاهد آغاز عملیات نظامی آمریکا علیه ایران خواهیم بود. به گفته این کارشناس مسائل راهبردی و تحلیلگر سیاسی علت اصلی تصمیم آمریکا برای حمله به تأسیسات هسته ای ایران، حذف ایران به عنوان یک بازیگر استراتژیک مستقل در منطقه است. وی می افزاید، این موضوع به ناتوانی منابع اقتصادی و نظامی در آمریکا که به سبب فرو رفتن این کشور برای مدت طولانی در تحولات عراق پدید آمده است، باز می گردد.(11)

در سناریویی که سازمان جاسوسی "اسرائیل" (موساد) آماده کرده است و هدف از آن تغییر نقشه سیاسی منطقه در کشورهای مجاور است و "آینده دولت اسرائیل" نام دارد، یک ضربه نظامی هوایی علیه ایران پیش بینی شده است که "اسرائیل" در آن نقش محوری دارد.

این گزارش می افزاید، ایران مرکز "تروریسم اسلامی" در منطقه خاورمیانه است و باید به عنوان یک نقطه سیاه از منطقه زدوده شود و رنگش تغییر کند، زیرا چالش هایی که ایران هسته ای ایجاد کرده است، سازمان های تروریستی اسلامی را در جهان جهت حمله به قلب جوامع دمکراتیک امروز تحریک می کند و این قدرت باید از بین برود و ساختار جدید آن به گونه ای باشد که در نقشه آینده خاورمیانه که در آن هیچ خطری متوجه "اسرائیل" نباشد، بازسازی گردد.(12)

 

حماس

ایالات متحده آمریکا و "اسرائیل" بر این باورند که وضعیت فلسطین پس از عقب نشینی نیروهای صهیونیستی از نوار غزه باید بر اساس بهره گیری از این اقدام، شکل بگیرد و گام هایی عملی در جهت تحمیل سیاست "عمل انجام شده" که دشمن صهیونیستی با همراهی و حمایت و پوشش آمریکا و ناتوانی اروپا و توطئه یا سستی کشورهای عربی پی می گیرد، بردارد، زیرا هر دو طرف بر تشکیل یک دولت فلسطینی اتفاق نظر دارند، اما این دولت باید بر اساس شروط صهیونیستی ـ آمریکایی و در بند شرایط تحمیل شده آنان تأسیس شود. بر اساس تعریف رژیم صهیونیستی، دولت فلسطین، دولتی است با مرزهای موقت که آغاز تشکیل آن از نوار غزه خواهد بود و سپس در حدود نیمی از مساحت کرانه باختری (واقع در خارج از دیوار نژادپرستانه) هم به آن افزوده می شود.

در این راستا، منابع خبری فاش ساختند که ایالات متحده از رهبری تشکیلات خودگردان خواسته است که نهادهای اصلی خود را به غزه انتقال دهد و وزارتخانه های موجود در کرانه باختری به دفاتر استانی تبدیل شوند. این منابع یادآور شدند که دولت آمریکا از ابومازن خواسته است که محمد دحلان یا روحی فتوح به سمت نخست وزیری منصوب شوند که البته این درخواست خشم شدید رهبران تشکیلات خودگردان را به همراه داشت و یکی از رهبران آن اعلام کرد که مقدرات ملت فلسطین در دست آمریکا نیست و درخواست آمریکا به صورت مطلق رد می شود و زبان حال فلسطینیان این است هر چند که وضعیت به محاصره بینجامد (اشاره ای است به محاصره عرفات در استانداری رام الله).(13)

اما این طرح ها با مخالفت شدید گروه های مسلح فلسطینی و در رأس آنها حماس مواجه است که با خلع سلاح و کنار گذاشتن مقاومت به شدت مخالفند. به همین سبب است که این گروه ها در هلال مخالف طرح های آمریکا و "اسرائیل" در منطقه قرار گرفته اند که حزب الله و نظام حاکم بر سوریه و نیروهای مقاومت عراق نیز جزوی از این هلال هستند.

رژیم صهیونیستی و دولت آمریکا و برخی از نظام های حاکم بر کشورهای عربی به صورت مستمر خواهان خلع سلاح حماس و نابودی زیرساخت های این جنبش هستند که در صورت ادامه این درخواست ها ممکن است جنگ داخلی در اراضی فلسطین رخ دهد و برخی از افراد بانفوذ در تشکیلات خودگردان نیز با وقوع این وضع موافقند، اما ابومازن تاکنون از پذیرش این طرح سرباز زده است و گزینه آرامش و مذاکره و انجام توافق با گروه های مبارز را بهترین گزینه در مرحله کنونی می داند.

در چارچوب انتخابات مجلس قانونگذاری نیز ابومازن و جریان های تشکیلات خودگردان و اروپایی ها و نیز ـ موضع اخیر ـ آمریکا بر این باورند که مشارکت حماس در انتخابات مجلس قانونگذاری و حضور این جنبش در این مجلس و هیأت های اجرایی تشکیلات خودگردان می تواند روند زبان سیاست را بر زبان مقاومت ـ در آینده ـ غالب کند که در این صورت اهداف این جریان ها بدون استفاده از خشونت محقق خواهد گشت.

خواه انتخابات برگزار شود و خواه چنین امری رخ ندهد، دولت آمریکا با جنبش حماس پس از برگزای انتخابات و بر اساس وضعیت داخلی فلسطین تعامل و برخورد خواهد داشت.

از این رو چنانچه مقاومت از سر گرفته شود، دولت آمریکا تشکیلات خودگردان را برای مقابله با حماس زیر فشار خواهد گذاشت و از جنایتهای دشمن صهیونیستی در حذف فیزیکی و ترور فلسطینیان چشم خواهد پوشید، اما اگر آتش بس پس از انتخابات مجلس قانونگذاری ادامه یابد، ایالات متحده و اروپا برخی امتیازها را برای افزایش مشارکت سیاسی و پیوستن به فعالیت های مدنی ارائه خواهند کرد.

اکنون با توجه به نکات مطرح شده در پژوهش درباره وضعیت کشورهای منطقه و طرح های آمریکایی ـ صهیونیستی برای سیطره بر خاورمیانه، نتایج ذیل حاصل می شود:

1. تهاجم به منطقه و علیه محور مخالف سلطه آمریکا یا هلال مخالف، عملیاتی هماهنگ شده و و چند بعدی خواهد بود که نمی تواند آن را تفکیک کرد، زیرا آمریکا و رژیم صهیونیستی در تلاش برای بهره گیری از حملات 11 سپتامبر تلاش می کنند که آرایش منطقه را به نفع خود تغییر دهند تا منافع راهبردی آمریکا در منطقه (از جمله ادامه صدور نفت ارزان قیمت) به آمریکا و امنیت دشمن صهیونیستی در برابر هر گونه تهدیدی که علیه موجودیت این رژیم شکل گیرد، حفظ گردد.

2. ایالات متحده بر این باور است که هر گونه حمله به هلال مخالف (ایران، مقاومت عراق، نظام سوریه، حزب الله، گروه های فلسطینی در لبنان، حماس و گروه های مبارز دیگر فلسطینی) بر دیگر بخش های آن تاثیر می گذارد، زیرا تضعیف هر یک از آنها صرف نظر از اختلافات مذهبی یا سیاسی میان آنها، به مثابه تضعیف دیگران است.

3. مقاومت در عراق و باتلاقی که آمریکا در آن فرو رفته است و عدم حرکت حوادث در مسیری که آمریکا برنامه ریزی کرده بود، می تواند محور اصلی موفقیت یا شکست طرح های آمریکا در منطقه باشد و البته تاکنون وضعیت بر این بوده است که مقاومت همچنان در عراق رو به افزایش است و این بدان معناست که وضعیت به سود سیاست آمریکا نیست.

4. آمریکا و دشمن صهیونیستی که مهم ترین هدف راهبردی و سیاسی اش در منطقه این است که برنامه های هسته ای ایران پیشرفت نکند و به مرحله دستیابی به بمب اتمی نرسد، تلاش می کنند که در صورت موفقیت آمیز نبودن تلاش های دیپلماتیک شان، به اقدامی نظامی مشترک یا منفرد علیه این کشور دست بزنند.

5. ترور حریری فرصتی طلایی برای آمریکا و همپیمانانش فراهم کرده تا نظام حاکم بر سوریه را به تسلیم در برابر خواسته های خود وادارند و در ابتدا لبنان را از دایره نفوذ سوریه خارج سازند و این کشور را به پایان دادن به مخالفت هایش با طرح های آمریکا و رژیم صهیونیستی وادار کنند و این اقدام نیز از طریق اخراج نیروهای سوری از لبنان میسر می گردد و پس از آن نیز تلاش ها برای خلع سلاح حزب الله و گروه های فلسطینی نزدیک به دمشق در لبنان آغاز می شود و آنگاه سلاح های اردوگاه های فلسطینی در لبنان برچیده می شود. این اقدامات با موافقت فرانسه و برخی نظام های عربی و موافقت تشکیلات خودگردان همراه است.

6. طرح آمریکا و رژیم صهیونیستی درباره قضیه فلسطین پس از عقب نشینی صهیونیست ها از نوار غزه آن است که دولتی فلسطینی با مرزهای موقت تشکیل شود که مقدمات آن در نوار غزه و تکمیل آن در کمتر از نیمی از مساحت کرانه باختری فراهم می گردد.

7. متأسفانه باید گفت که طرح های آمریکایی ـ صهیونیستی با همراهی و توطئه برخی جریان های داخلی همراه است و این جریان ها بهانه برای اجرای سیاست های آمریکا در منطقه فراهم می کنند. برخی عناصر بانفوذ در تشکیلات خودگردان فلسطین از جمله محمد دحلان و مشهراوی و نبیل عمرو و طیب عبدالرحیم و دیگران و جریان موسوم به "جریان المستقبل" در لبنان با همراهی ائتلاف مارونی ها و برخی شخصیت هایی که اخیرا سوری که اخیرا و به صورت شگفت انگیزی در رسانه ها مطرح شده اند و بیشتر مدت زندگی خود را در غرب گذرانده اند، از جمله این جریان های داخلی در منطقه اند که با توطئه ها و طرح های آمریکایی ـ صهیونیستی در منطقه همراهی می کنند.

 

منابع

1. مجله السیاسة الدولیة، شماره 133، ژوئن 1998

2. همان، شماره 134، ژوئن 1998.

3. روزنامه "الحقائق" 27/10/2005م.

4. محمد محمد/ الجزیره نت، 2/11/2005

5. چارلز کراوتامر در مقاله ای که در تاریخ یکم آوریل سال 2005 در روزنامه واشنگتن پست منتشر کرد به این موضوع اشاره دارد.

6. حمود صالحی، "التهدید السوری للمصالح القومیة الامریکیة" (مرکز خدمة المتابعات الصحفیة).

7. پایگاه "المصراوی" مقاله ای با نام " سوریا و البحث عن حلفاء جدد" نوشته معتز محمد.

8. اسلام اون لاین نت، بخش "قضایا سیاسیة"، مقاله "ماذا وراء الانسحاب الإسرائیلی من جنوب لبنان" نوشته محمود أمین.

9. المرکز الفلسطینی للإعلام 20/10/2005م.

10. مرکز خدمات المتابعات الصحفیة، اکتبر 2005م.

11. روزنامه الوطن، 25/2/2005م.

12. روزنامه الوطن (چاپ عربستان سعودی) 10/11/2005م.

13. روزنامه الحقائق 10/10/2005م.

+ نوشته شده در ساعت توسط مهدی خالقی بفراجرد |

خوی نژاد پرستی

 

    خوی نژاد پرستانه در ذات و عقول يهوديان ريشه دوانيده است و همچنين بر خوی هشدار دهنده به إله “خدای قدرت“ نسبت به بی اعتنايی اش تکيه دارد. اين خوی به مثابه اصل بنيادين اين روحيه ستيزه جويانه است درست مانند خوی نژادپرستی که در واهمه، تعصب، بسته بودن که نسبت به ديگران دارند و اعتقادشان مبنی بر اينکه نطفه مقدس و ملت برگزيده هستند. نژادپرستی در اصل خوی ستيزه جويانه است و چيزی جز آن نيست، زيرا  مبتنی بر تبعيض، تمايز قائل شدن، برتری جوی و فردگرايی است.

    دين يهود بر اين امر تأکيد دارد که يهوديان عناصری متمايز از ساير انسانها هستند و با ويژگيهای خود ملتی متمايز از کليه ملتها هستند. آموزه های دينی يهود با تأکيد بر تبعيض، قداست، برتری جويی،‌ عدم اختلاط با ملت ها و امت ها به شدت بر خوی نژادپرستانه تأکيد می ورزند.

    رژيم صهيونيستی امروزه نظام سياسی خود را با دين ارتباط می دهد و از دين جايگاهی برای خود درست می کند و از آن برای غصب سرزمين ديگران و تملک آنها استفاده می کند. دين يهود از نقطه نظر روشنفکران يهود و صهيونيسم، تکيه گاه ايدئولوژيک و ملی گرايی يهود است، مانند کنيسه يهودی که محور هويت شخصی يهوديان در کشورهای غربی است.

    يهوديان با اين ديد به فلسطين می نگرند که اين سرزمين “ اسرائيل“ و ملک آنها می باشد و افراد متدين و غير متدين آنها در هر مناسبت و گردهمايی سياسی ‌ اعلام می کنند که با اين سرزمين پيوند تاريخی دارند. سياستمداران يهود و صهيونيسم در کتابها و گفتارهای سياسی خود متون دينی را تکيه گاه خود قرار می دهند. اين متون دينی پر از انديشه های نژادپرستانه و روحيه ستيزه جويانه است. در اين فصل که آن را به خوی نژادپرستانه در آموزه های دينی يهود اختصاص داده ام، ‌از اين مطالب به عنوان شاهد استفاده خواهم کرد و از اين نقطه نظر که يهوديان و صهيونيستها عموماً در فعاليتها و رويکردهای سياسی و اجتماعی خود به دين استناد می جويند به آنها خواهم پرداخت. يهوديان متون دين را اساس هر گونه فعاليت خود در روی کره خاکی می دانند و دائماً اعلام می کنند که يهوديان نظام دينی ملی ـ نژادی را تشکيل می دهند. که نتوان در ملتهای ديگر ادغام شد و يا با آنها پيوند برقرار کنند.

    کنعانی ها بر اساس متون تورات ذهنيتی باز داشتند و متصف به سخاوت، محبت و پاکی نفس بودند و درهای کشور آنها به روی ديگر ملتها باز بود.

    حضرت ابراهيم خليل با آزادی و امنيت در سرزمين کنعان رفت و آمد داشت و حاکمان منطقه تسهيلات مربوط به تأمين مسکن، آسايش امنيت، زمين حاصلخيز، آزادی کار و فعاليت را برای ايشان فراهم
می کردند . و به ايشان احترام می گذاشتند.

    در اين باره در سفر پيدايش می خوانيم: به سرزمين کنعان آمدند و ابرام (ابراهيم) اين سرزمين را پيموده و به “بلوطه مور“ در شکيم رفت. در آن هنگام کنعانی ها در فلسطين حضور داشتند و رب بر ابرام ظاهر شده و گفت اين سرزمين را به نسل تو می دهم و ابرام در آنجا قربانگاهی برای رب که بر او ظاهر شده بود، ساخت. پس از آن به الجبل در شرق “بيت ايل“رفت و در آنجا خيمه زد که بيت ايل در جانب مغرب و “عائی“ در شرق“ آن قرار داشت. آنجا هم قربانگاهی برای رب ساخت و به اسم رب فراخواند. سپس به صورت متوالی به طرف جنوب کوچ کرد.

    ابراهيم در آزادی و در امنيت کامل می زيست و هيچ کس از کنعانيان با او رفتار بدی نداشت و از او نخواستند که قربانگاه خود را ويران کند و از آنجا کوچ کرده و إله آنها را عبادت کند. ايشان قبل از کوچ به مصر دو قربانگاه برای “رب“ الهش بنا نهاد. او هنگامی که از مصر بازگشت و از آنجا مهاجرت کرد، دو قربانگاه خود را همانگونه که قبل از کوچ به جا نهاده بود، سالم يافت که هيچ کس آسيبی به آن وارد نکرده بود. با اين که کنعانيان می توانستند، اين دو قربانگاه را ويران کنند و عبادت اله شان را بر ابراهيم تحميل کنند و او را وادار به کوچ کنند،... اما اين کار را نکردند. بلکه بر عکس، کنعانيان ابراهيم را مورد احترام قرار داده و به او آزادی عقيده و عبادت دادند و با او دوستی کرده و او را در آغوش محبت گرفتند. در اين باره می خوانيم: “سپس ابراهيم به “بلوطات ممرا“ که در حبرون واقع است، رفته و در آنجا قربانگاهی برای “رب“ بنا نهاد و با آسايش و آرامش در سايه حکومت “ممرا الاموري“ و برادرانش “أشکول“ و “عاتر“ زيست. اين افراد در يک دوره با ابراهيم بودند.

    ابراهيم در سرزمين جنوب مابين “قادش“ و “شور“ ساکن شد و از جرار مهاجرت کرد. ابراهيم بسيار مورد احترام پادشاه “جرار“ “ابيمالک“ قرار گرفت کسی که به ابراهيم گفت: اين سرزمين پيش کش تو و در هر جای که دوست داری، زندگی کن“

    ابراهيم روزهای زيادی را در فلسطين به دور از ديار خود سپری کرد و هنگامی که زنش “سارا“ درگذشت، بنی حث ساکنان منطقه با او ابراز همدری کردند و او را ياری رساندند محل و غاری را برای دفن همسرش “سارا“ به او دادند و هرگز او را بيگانه از خود نمی پنداشتند. حضرت ابراهيم عليرغم اينکه إله آنها را پرستش نمی کرد اما را مؤمنی متقی می دانستند. در اين باره در تورات می خوانيم: “ابراهيم از جلو پيکر همسر مرده اش برخاست و به بنی حث گفت: من اينجا نزد شما غريب و تنهايم. قطعه زمينی به من بدهيد تا قبری در آن بسازم و همسر مرده ام را در آن دفن کنم. بنی حث به اين درخواست ابراهيم پاسخ مثبت داده و گفتند یی سرور و آقای ما آيا درست شنيده ايم که شما فرستاده خداوند در ميان ما هستی در بهترين قبرها ميت شما را دفن می کنيم و کسی نمی تواند مانع دفن ميتت شود.

    کنعانی ها با همان روح تسامح گری و سخاوتمندانه و انسانی فرزند ايشان “يعقوب“ را که بعد از درگذشت پدرش در منطقه “تدعی بئر لحی رئی “ ساکن شد، با آغوش باز پذيرا شدند. اسحاق سپس به منطقه جرار رفت و حاکم آنجا “حاکمها ابيمالک“ با گرمی از او استقبال و بسيار او را تکريم کرد و به ملت خود گفت: “کسی که زيانی به اين مرد يا همسرش برساند ، کشته می شود“.

    سپس اسحاق در بئر سبع سکنی گزيد و در آنجا قربانگاهی برای “رب“ بنا نهاد. و در ميان کنعانيان در امنيت و آرامش زندگی کرد و زنی از بنی حث تدعی به اسم “يهوديت“ دختر “بيری حثی“ را به ازدواج پسرش “عيسو“ درآورد. ايشان همچنين با زنی ديگر از بنی حثی تدعی “بسمه“ دختر ايلون حثی ازدواج کرد.

    کنعانيون به صفا، صميميت، تسامح، حسن مهمانوازی، شهامت ،‌انسانيت مشهور بودند، در واقع اين خلق و خوی بود که سبب شد کنعانيان اين مرد  باديه نشين را در آغوش مهر و محبت خود جای دهند و به او محلی برای سکونت در سرزمينشان، آزادی عبادت و چريدن حيواناتش بدهند. به همين خاطر يعقوب بن اسحاق هنگامی که از “قدان آرام“ بازگشت و از دست برادرش “عيسو“ و مادر و پدرش او ‌فرار کرد، در آسايش آرامش ميان کنعانيان زيست. عيسو همچنين ارشديت (را در ميان فرزندان پدرش) از او گرفت.

    ايشان در جلو شهر “شکيم“ سکنی گزيده و در آنجا قربانگاهی برای “رب“ بنا نهاد. مسؤول منطقه “يدعی حمور“ او را تکريم کرده و انديشه اختلاط و ادغام را از طريق بستن پيوند خويشاوندی، داشتن همکاری و همبستگی با او مطرح کرد. در اين باره در تورات می خوانيم: با هم پيوند خويشاوندی برقرار کنيم، ‌با ما زندگی کنيد که اين سرزمين از آن شماست در آن ساکن شويد، به داد و ستد بپردازيد و می توانيد از آن بخريد و مالک شويد.

    عليرغم اين تسامح، تکريم و گشاده رويی که کنعانيان نسبت به بنی اسرائيل انجام دادند اما آنها با ديدی متعصبانه، نژادپرستانه و ستيزه جويانه به آنها می نگريستند. زيرا که إله شان اينگونه برای آنها تصوير کرده بودکه کنعانيان دشمنان آنها و کافر هستند و می بايست از آنها کناره بگيرند و اگر توانايی سرکوب و اشغال مناطق آنها را دارند،‌ پيوند خويشاوندی حتماً امری نادرست بوده و مورد قبول نيست.

                                                               دکتر علی خلیل

 

+ نوشته شده در ساعت توسط مهدی خالقی بفراجرد |